گذر از هفت خوان




عنوان مجموعه اشعار : هفت خوان...(نوع شعر: آئینی )
شاعر : مینا غدیرپور


عنوان شعر اول : خوان اول و دوم
ای قلم ! تو یاریم کن تا بگویم داستان
قصه دریا و پروازی به اوج آسمان
قصه هجرت ، زِ اشعارِ دروغینِ ریا
پرکشیدن تا غزل های نفیس کبریا
اَشهدِ دریای قصه، یک تبسُّم با خضوع
مشهد دریای قصه ، آرمیدن در طلوع
حضرت دریا ، چه زیبا و متین و استوار
نیَّتش، انا الیه راجعون در راه یار
بی امان می رفت دریا مطمئنُّ و باشکوه
آه از بدعهدی مرداب، در رنج و ستوه
خسته بودش از زمین و نامه مرداب ها
از سراب جوی‌هایی در کویر خواب ها
آرزوی حضرت دریا ، عبور از هفت‌خوان
پرکشیدن از زمین تا انتهای آسمان
ناگهان در راه دیدش صخره ای سخت و سیاه
سایه سنگین صخره در سکوت شامگاه
نعره ای زد صخره و با غیض و کین فریاد کرد
بر سر دریای قصه ، غیض خود آزاد کرد
سنگ میزد یک نفس ، بر پیکر دریای نور
با ستیغ صخره هایش ، تیر می‌زد با غرور
حضرت دریا کماکان مطمئن از سرنوشت
اولین بیت غزل های شهادت را نوشت
صخره می‌کوبید پی در پی که خون بر پا کند
تکه تکه ، قطعه قطعه ، پیکر دریا کند
وه خیالی خام هیهات از فریبِ تیغ و چنگ
نِی توان دریا شِکافَد با فریب پاره سنگ
صخره خسته از نبردِ یک نفس در کارزار
حضرت دریا کماکان استوار و پایدار
صخره کم‌کم خُرد می شد ، تکِّه هایش روی آب
در نبرد با حقیقت گشت بی رنگ و لعاب
غرق شد در پیچ و خم هایی که با نفرت بساخت
نیَّت صخره به خود برگشت و خود از هم شکافت
حضرت دریا نظاره گر به مرگ صخره بود
پُر زِ امّید وصالِ آخرِ این قصه بود
چشم دریا صخره را می دید بدبخت و ذلیل
گوش دریا می شنید از دور بانک الرحیل
راه خود را پیش بُرد و ملجأش عرش خدا
موج هایش یک به یک، راضی به تقدیر و قضا
ناگهان دود سیاهی آسمان را تیره کرد
آتشی شعله بر آورد و جهان را خیره کرد
آتش نفرت زِ دریا داشت ، آن نار رجیم
تازیانه می زد از آتش ، به دریای عظیم
تا بسوزاند حقیقت را به چنگال فریب
قلب دریا را بکوبد بر بلندای صلیب
حضرت دریا کماکان مطمئن از سرنوشت
دومین بیت غزل های شهادت را نوشت
سَعیِ شُعله دفن دریا بود تا روز ابد
لیک آتش شد گرفتار عذابی فی کَبَد
وه خیالی خام هیهات از سلاح حیله ها
نِی توان دریا بسوزد از نفیر شعله ها
آتش قصه بریده از نبرد و کارزار
حضرت دریا کماکان استوار و پایدار
شعله های خشم آتش کَم کَمَک خاموش شد
آخرین لحظه ز بازیِّ زمان مدهوش شد
خواست دریا را بسوزاند ولی خود سرد شد
شعله های سرخ آتش در نهایت زرد شد
چشم دریا شعله را می‌دید بدبخت و ذلیل
گوش دریا می شنید از دور بانک الرحیل

عنوان شعر دوم : خوان دوم و سوم
ناگهان خوانی دیگر در راه او آمد پدید
کوهی از یخ های سخت و کینه دل از ره رسید
کوه در صورش دمید و ناگهان لشکر رسید
نعره سردی زد و فریادی از کین برکشید
لشکر یخ بسته می زد بر دل دریای نور
تا کُنَندَش عشق بالا را زِ قلبش دورِ دور
بعد از آن جانش بگیرند و زَنَندَش بر زمین
بشکنند دریای پر احساس را با خشم و کین
حضرت دریا کماکان مطمئن از سرنوشت
سومین بیت غزل های شهادت را نوشت
این خیال خام کوه یخ سرانجامی نداشت
نقشه شومَش به حمدالله ، فرجامی نداشت
کوه یخ خسته زِ جنگِ یک نفس در کارزار
حضرت دریا کماکان استوار و پایدار
لشکر یخ بسته اش از هم گسست و خاک شد
تا قیامت کوه یخ از یاد عالم پاک شد
قلبِ سنگِ کوه یخ از کینه اش بی تاب شد
کَم کَمَک کوه یخین هم در غرورش آب شد
چشم دریا کوه یخ را دید بدبخت و ذلیل
گوش دریا می شنید از دور بانک الرحیل
ناگهان خوانی دیگر در راه او آمد پدید
باد مغضوب علیه و لشکرش از ره رسید
لشکرش ابر سیاه و رعد و برق و ترس بود
حیله طوفان برای جنگ با حق یاس بود
چرخشی زد باد وحشی ، نعره زد رعدی عظیم
صاعقه برقی زد و چشمش به دریای رحیم
چنگ میزد باد وحشی بر دل دریای نور
صاعقه می‌زد به دریا ، رعد و برقی با غرور
حضرت دریا کماکان مطمئن از سرنوشت
بیت دیگر از غزل های شهادت را نوشت
باد می‌کوبید پی در پی ، که خون بر پا کند
وحشت دریا برانگیزد ، جنون بر پا کند
وه خیالی خام هیهات از نفیر خشم و داد
نِی توان دریا بترسد از حریفی همچو باد
لشکر طوفان بریده از نبرد و کارزار
حضرت دریا کماکان استوار و پایدار
لشکر طوفان شکست و پوچ و بی مقدار شد
بر سر طوفان زمین و آسمان آوار شد
چشم دریا دید طوفان گشته بدبخت و ذلیل
گوش دریا می شنید از دور بانک الرحیل


عنوان شعر سوم : خوان پنجم و ششم و هفتم

نوبت زلزال شد گویی قیامت شد به پا
محشری شد در جهان از لرزش ارض بلا
می تکاندش کینه ها را بر سر بحرِ نجیب
می کشید از عمق جانش داد و فریادی مهیب
می‌زد و می خواند و می کوبید بر دریا ، زمین
قلب او پر بود از کینه ، ز دریای متین
حضرت دریا کماکان مطمئن از سرنوشت
پنجمین بیت غزل های شهادت را نوشت
خواست تا بَلعد درونش ، قطره‌های جان او
یک اثر نگذارَد از دریا و از یاران او
وه خیالی خام هیهات از زمین‌ و لرزه اش
نِی توان دریا فرو افتد به مکر و حیله اش
ارضِ زیر بحر ، زخمی شد زِ زِلزال عظیم
خواست دریا را ببلعد ، خود نگون شد در جحیم
ارضِ زخمی خسته از جنگی عظیم و کارزار
حضرت دریا کماکان استوار و پایدار
دشمن دریا شکست و کَم کَمَک بی تاب شد
آن زمین زیر دریا در خیانت آب شد
چشم دریا دشمنش را دید بدبخت و ذلیل
گوش دریا می شنید از دور بانگ الرحیل
خوان شش شد پرده‌ای از رنگ شب در راه او
شد جهان تاریک و ظلمت سایه همراه او
خواست تا دریا مسیر آسمان را گم کند
نام دریا را ز یاد کلِّ عالم کم کند
خواست مستأصل شود دریا، زِ نیرنگ و ریا
یا که تسلیم و زبون گردد، به پای اشقیا
قصد ظلمت ، نقشه شومِ سقوطِ بحر بود
دره مرگی مهیا ، پُر زِ درد و زهر بود
حضرت دریا کماکان مطمئن از سرنوشت
بیت دیگر از غزل‌های شهادت را نوشت
درِّه لَه لَه می زد و ظلمت سیاهی می کشید
در مسیر سِیر دریا ، حلقه چاه ای می کشید
خواست تا دریا نیابد راه نور و آسمان
هیچ آثاری نماند از شهید قهرمان
وه خیالی خام هیهات از غلط‌هایی تباه
نِی توان دریا فرو پاشد ز چنگالی سیاه
نور دریا چشم ظلمت را به برقی کور کرد
ظلمت شب را ز آیات خدا پر نور کرد
کَم کَمَک قدرت ز تاریکی بِرفت و دور شد
مَحوِ نور پرفروز حضرت منصور شد
چشم دریا دید ظلمت گشته بدبخت و ذلیل
گوش دریا می شنید از دور بانگ الرحیل
بعد از آن شش خوان نگاهش بر فراز آسمان
فکر دیدار حبیبش مرهمی بر زخم جان
نوبت خوان نهایی شد ، سکوتی بی امان
قطره های خون نشسته ، بر سر رنگین کمان
بوی خون ، بوی شهادت ، بوی گلهای غریب
در سکوت قطره آمد ، باز بانگ یا شبیب
پیش روی حضرت دریا سپاه یار بود
قلب هفتاد و دو عاشق مخزنُ الاسرار بود
نوبت دریا شده تا بنگرد عشق و جنون
خون هفتاد و دو رودِ باوفا بینَد کُنون
خوان آخر صبر ایوب از کَفَش بیرون نمود
صبر هم از دیدن آن جوی خون ، مجنون نمود
صبر در حیرت ز دریا کاینچنین آرام بود
بزم عشقی در دل دریا زِ این فرجام بود
چشم ها را بست و دریا مطمئن از سرنوشت
آخرین بیت غزل های شهادت را نوشت
اسم‌دریا رمز هفتاد و دو رودِ قصه بود
در طلسم شب زده ، پایان رنج و غصه بود
در همین هنگامه راه آسمان هم بازشد
قصه دریای خون در آسمان آغاز شد
دست هفتاد و دو رودِ خون شده در دست او
عرشیان آسمانی ، واله و سرمست او
بال پروازی گرفت و از زمین پرواز کرد
همره یاران خود هفت آسمان را باز کرد
آمد از هر سو ندای حضرت ربِّ کریم
هر که با دریا دراُفتد ، خود وَراُفتد درجحیم
عشق با دریا و هفتاد و دو رودش شد تمام
قصه ما هم به پایان آمد اینجا والسلام
نقد این شعر از : امیرعلی سلیمانی
در این یادداشت نگاهی نقادانه خواهیم داشت به سه مثنوی از دوست شاعر سرکار خانم مینا غدیرپور، ابتدا باید عرض کنم اینکه در کم‌تر از یکسال توانسته‌اید مقدمات شعر سرودن آن هم در قالب‌های کلاسیک را به خوبی فرابگیرید جای تبریک دارد، بسیار شاعرنماهایی هستند که سال‌ها پس از شروع فعالیت هنوز بر مقدمات اساسی شعر کلاسیک تبهر ندارند و حتی در کتاب‌هایی هم که منتشر می‌کنند آثار این ضعف متجلی می‌شود. پس تبریک اول را داشته باشید تا به نکات مهم‌تر برسیم. از آن‌جا که سه مثنوی بلند و البته متصل به هم است و نقد جزیی آثار از حوصله این یادداشت خارج است چند نکته مهم در خصوص این سه شعر را با شما در میان گذاشته و امیدوارم در سرودن آثار بعدی از آن‌ها استفاده کنید: نخستین مورد توجه به ظرفیت‌های قالب است، به طور مثال در این سه شعر قالب انتخابی شما مثنوی، دارای قدمتی طولانی و البته ظرفیت‌های منحصر به فردی‌ست، اختیار بالای شاعر در تغییر ردیف و قافیه در هر بیت می‌تواند ابیاتی مستقل و موثر و صد البته در خدمت زنجیره‌ی محتوایی شعر بسازد، با هر عینکی هم که به قالب‌های شعری نگاه کنیم مثنوی ساده‌ترین قالب شعر کلاسیک است، این سادگی به این معنی نیست که مثنوی فی‌نفسه دارای امتیاز پایین‌تری نسبت به سایر قالب‌هاست، بلکه شاعری که بر وزن و قافیه مسلط است راحت‌تر با مثنوی کنار می‌آید به خصوص اگر بخواهد روایت کند. در مثنوی چند دهه اخیر ممتاز‌ترین چهره بدون تردید علی معلم دامغانی‌ست که برای شاعران جوان‌تر که این قالب را برای سرودن بر می‌گزینند مطالعه آثار این استاد واجب است. به باور من شما در این سه مثنوی چنان که باید و شاید از ظرفیت‌های این قالب بهره نبرده‌اید، با اینکه در مثنوی شاعر در انتخاب قافیه و ردیف بسیار کار آسان‌تری دارد اما بسیاری از قافیه و ردیف‌ها سست و ناکافی به نظر می‌آیند.
بی امان می رفت دریا مطمئنُّ و باشکوه
آه از بدعهدی مرداب، در رنج و ستوه
***
وه خیالی خام هیهات از فریبِ تیغ و چنگ
نِی توان دریا شِکافَد با فریب پاره سنگ
***
غرق شد در پیچ و خم هایی که با نفرت بساخت
نیَّت صخره به خود برگشت و خود از هم شکافت
***
وه خیالی خام هیهات از غلط‌هایی تباه
نِی توان دریا فرو پاشد ز چنگالی سیاه
این چند بیت را به عنوان مثال آوردم برخورد شما با قافیه و ردیف در این ابیات به گونه‌ای‌ست که انگار ابیاتی از غزل‌ هستند و شاعر در قافیه اندیشی قدری مستاصل است. بساخت و شکافت در مثال سوم که به کل قافیه نیست و هم آوایی این دو کلمه شاعر را فریب داده است. شما در حال نوشتن مثنوی هستید پس دست بازی برای قافیه اندیشی دارید. نکته دوم زبان است، متاسفانه شما آن چنان به این عنصر حیاتی در شعر توجه نکرده‌اید، زبان رشته پیوند تفکر با متن است، وقتی زبان دوگانه و نازیبا باشد امکان برقراری ارتباط مخاطب با متن کم می‌شود، استفاده از کلمات ناکارامد متن را دچار استیصال کرده است. نکته سوم توجه به عاطفه در شعر است به خصوص در شعر آیینی که به نظر می‌آید بدون عاطفه سیال نتواند با مخاطب رابطه خوبی برقرار کند، علی رغم اینکه شعرتان مبتنی بر توصیف حماسی‌ست جای خالی عاطفه احساس می‌شود، ابیات خشک و صرفا موزون وقتی دارای بار عاطفی نباشند چندان بر دل مخاطب نمی‌نشینند، در مجموع سرودن شعری با چنین موضوع و این میزان ابیات جای تحسین دارد و می‌تواند به عنوان تمرین کارآمد باشد.

موفق باشید

منتقد : امیرعلی سلیمانی

شاعر، منتقد و ترانه‌سرا/ متولد 14 آذر 1370/ دانشجوی دکتری زبان شناسی/ متولد صحنه/ مدیر مسئول نشر نزدیک‌تر



دیدگاه ها - ۱
مینا غدیرپور » شنبه 22 آذر 1399
با سلام و عرض تشکر بابت نقد راهگشای شما بزرگوار ... طبق پیشنهاد اساتید بزرگوار تصویری نو از یک تراژدی در قالب شعر آوردم. شرمنده ولی واقعا نمی دانم مشخص بود که این شعر درباره امام حسین ع و یاران ایشان است یا خیر. چون هیچ نظری در رابطه با مفهوم شعر نفرمودید.. بهر حال این کلمات با عشق و احساس واقعی در قالب مثنوی بر روی کاغذ آمد. نه اینکه بخوام از قبل برنامه ریزی کنم یا از جایی نمونه بردارم. با احترام نقد شما را پذیرا هستم و سعی در رفع عیوب شعر می نمایم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.