که ناز ۶۰ ات باشد!



عنوان مجموعه اشعار : کویر
عنوان شعر اول : غزل
خسته ام من خسته ام از این کویر
از سقوط بی دلیل ناگزیر

از سکوت بی دریغ شوره زار
از سکوت بی درنگ این مسیر

تشنه ام در این مکان گرم و خشک
تشنه ام ای دشت باران ناپذیر

تشنه ی عشق و هزاران مهر و نیک
تشنه ی اقبال و بخت بی نظیر

خیره بر شن ها که دیدم میچکد
از دو چشمم گریه های سر به زیر

مینویسم بر تن این خاک داغ
این منم در دام بدبختی اسیر

عنوان شعر دوم : سپید
شهر به شهر
میروم هر جا که باشد
یار
پیدا کنم هر که هست

عنوان شعر سوم : سپید
من سامانی ندارم
سر به خشت غم گذارم
تن به طوفان میسپارم
من که دیواری ندارم
نقد این شعر از : رحمت اله رسولی مقدم
دوست گرامی؛ سیدرضا محمودهاشمی، سلام! این اولین دیدار مکتوب ما در پایگاه نقد شعر است و من از این تلاقی و همراهی، خوشحالم. چون قرار است در این همراهی، با هم از شعر حرف بزنیم. من به این تهییج فکر می‌کنم و می‌دانم که تداوم شما در ارسال شعر برای پایگاه نقد، نشان از همین هیجان در سرودن و به نقد گذاشتن شعر دارد.
شما در این نوبت سه شعر برای ما فرستاده‌اید؛ یک شعر تحت عنوان غزل و دو شعر با عنوان سپید. بعد از اینکه در مورد غزل، حرف زدیم، در مورد اینکه دو شعر بعدی، سپید هستند یا خیر، صحبت خواهیم کرد.
یک نکته‌ی خیلی مثبت در این غزل، این است که شما کوششی قابل احترام کرده‌اید برای حفظ ارتباط شبکه‌ای بین واژگان در مسیر عمودی. این مراقبت، یک نقطه‌ی عطف است در این شعر، اما کافی نیست. چرا؟ چون در شعر، همه‌ی مولفه‌ها باید در حد قابل قبولی رعایت شوند و کیفیت خوبی از خود نشان دهند، تا هم‌افزایی و هم‌آیی آن‌ها، منجر شود به یک شعر خوب. البته همین ارتباطی که گفتم، هم ارتباط ظاهری بین عناصر است نه ارتباط معنوی. یعنی کویر و شوره‌زار و دشت و باران‌ناپذیری و گرم و خشک و تشنگی و شن و گریه، عناصری هستند که در یک متن ساده، هم‌وند هستند و اگر شعر، یک شعر برانگیخته نباشد، این ارتباط سطحی، حائز اهمیت نخواهد بود.
چرا این اتفاق افتاده است؟ چون شما خیال‌پردازی نکرده‌اید. شما از پدیده‌های طبیعی، همان‌طور که هستند، یک روایت تعریف کرده‌‌اید. ما اگر قرار بود که طبیعت را همان‌طور که هست، ترسیم کنیم و پیش روی مخاطب بگذاریم، پس کشف و خلق جهان تازه و نشانه‌های ابتدایی که نشان بدهند کار ما هنر است نه ترسیم آن‌چه که دقیقا در محیط ما وجود دارد، چه می‌شود؟ تاریخچه‌ی هنر به ما می‌گوید که در اولین دوران تکامل انسان، هنری مثل نقاشی، ترسیم دقیق و موبه‌موی هنرمند از طبیعت بود. اما نه هدف آن هنر اولیه، هدفی هنرمندانه بود و نه کسی که یک نقاشی از یک شیء یا از یک حیوان کرده بود، هنرمند بود. تنها دلیلی که آن انسان، این نقاشی را کرده بود، شکار کردن بود و نیاز غذایی( چون با این روش، و با اعتقادی که به جادو داشتند، نقاشی حیوانات را مساوی با پیروزی در شکار آن‌ها می‌دانستند). اما هنر در دوران ما، تشریح موبه‌موی طبیعت نیست. شعر به عنوان یک هنر، حالا باید در یک لحظه، پدیده‌ها را نه‌ آن‌گونه که در حالت طبیعی قرار دارند، بلکه در حالتی دلخواه شاعر و در خدمت خلقت جهانی تازه، کنار هم قرار دهد و به جز آن عناصر دخیل، بقیه‌ی عناصر طبیعت در آن لحظه، از هستی و حرکت، ساقط شوند.
پس ما وقتی می‌گوییم که 《خسته‌ام من، خسته‌ام از این کویر》، عملا کار شگفت‌انگیزی نکرده‌ایم. یا همین را وقتی می‌خواهیم ادامه دهیم و می‌گوییم《از سقوط بی‌دلیل ناگزیر》، باز هم حرف خاصی نزده‌ایم. وانگهی بین این دو چه ارتباطی وجود دارد؟ آیا این گسستگی همان جملات ساده هم قلمداد نمی‌شود؟ آیا فقط به این فکر کرده‌ایم که برای اینکه قافیه جور در بیاید، یک جمله بنویسیم و رد شویم؟ اینها سوالاتی‌ست که شما باید وقت سرودن، از خودتان بپرسید. باید از خود بپرسید که برای مخاطب، چه نکته‌ی جالبی را اینجا آورده‌ام؟ آیا چیزی گفته‌ام که او را کنجکاو کند و شگفتی‌اش را برانگیزد؟
وقتی سروده‌ی ما از این خصوصیات عاری باشد، یعنی به شعریت نرسیده است و یک سروده‌ی منظوم است و بس.
دیگر اینکه در همان بیت اول، وقتی می‌گویید 《این کویر》، باید به مخاطب بگویید که این کویر را از کجا آورده‌اید. یا نباید 《این》 را می‌آوردید، یا باید شرح می‌دادید که این یعنی کدام؟! در بیت بعد نیز می‌گویید 《این مسیر》، باید بگویید که خود مسیر را از کجا آوردید و 《این》 را شرح دهید. حسین منزوی هم وقتی در یک غزل می‌گوید: 《واو مثل ویرانی، دال مثل دلتنگی》، واو و دال را از غیب نمی‌آورد؛ قبلش از الفبا حرف می‌زند و می‌گوید: 《می‌کنم الفبا را، روی لوحه‌ی سنگی》. این مثال را برای شما آوردم که به طور عینی، آن‌چه را که می‌گویم و از شما می‌خواهم، بدانید که چیست؟!
در شعر دوم که یک مینی‌مال است، شما باید برای اینکه آن سطرها را جداجدا نوشته‌اید، دلیل داشته باشید. مثلا شما 《یار》 را در یک سطر به تنهایی آورده‌اید. آیا این دلیل خاصی دارد؟ یا شعر سپید این‌گونه ساخته می‌شود که بخش‌هایی از جملات معمولی را در چند سطر متوالی قرار دهیم و بدین سان می‌شود شعر سپید؟ این اشکال می‌دانید از کجا به‌وجود می‌آید؟ از اینکه تصویری که می‌‌خواهید بسازید، تصویر خیال‌انگیزی نیست و تصویری نیست که در آن لایه‌های دیگری پنهان باشد.  در این مینی‌مال، یک تلاش مختصر به چشم می‌اید به‌عنوان نقطه‌قوت؛ اینکه به قرینه‌ی 《هرجا که باشد》، 《هرکه هست》 را آورده‌اید.
شعر سوم را گرچه شما گفته‌اید که سپید است، اما این‌طور نیست. چرا؟ چون فقط سطر اولش وزن مطنطن ندارد و سه سطر دیگر آن، بر وزن فاعلاتن فاعلاتن هستند و این یعنی اینکه موزون هستند. تازه اگر همان سطر اول هم یک 《که》اضافه کنیم، سطر بر همین وزن درست می‌شود: 《 من که سامانی ندارم》! یادمان باشد که شعر سپید، وزن عروضی ندارد.
در این بند، این که خواسته‌اید دیوار داشتن را به مثابه سامان داشتن استفاده کنید را به فال نیک می‌گیرم، اما این یک تصویز خام است و بی‌سرانجام. چرا؟ چون دیوار به خووی خود و به تنهایی، سامان محسوب می‌شود. ما اگر چهار دیوار و یک سقف با هم داشته باشیم، که با هم تشکیل یک خانه را بدهند، سامان‌سرا محسوب می‌شوند. ضمن اینکه خود دیوار به تنهایی، معمولا به معنی حصار و یا فاصله بین عشاق، استعمال می‌شود. مورد دیگر اینکه، همین دیواری که شما گفتید، هرگز برای سر گذاشتن روی آن، زیبا و پسندیده نیست. معمولا سر را روی یک شانه می‌گذارند و یک تکیه‌گاه عاطفی.
من ترجیح دادم که دقیقا در متن شما با هم راه برویم و بگویم که چرا این ساخته‌ها با شعر فاصله دارند؟! و صرفا اشاره‌ی کلی نکنم. شما ۵۹ بار برای پایگاه شعر فرستاده‌اید و این نشانه‌ی استمرار شماست و بی‌شک موفق شدن، به همین پایمردی نیاز دارد. چنانکه انسان موفقی چون ابوعلی‌سینا ۵۰ بار از روی یک کتاب می‌خواند تا متوجهش شود. البته من از نقد صریح و همراه با ملاطفت روی همین ۵۹ مین فرسته‌ی شما، به تلمیح استفاده کردم و عنوان کردم 《که ناز ۶۰ ات باشد》؛ گرچه اصالتا، شست است!ضمن اینکه شما هنوز ۱۹ سال سن دارید و فقط دو سال است که مشق شعر می‌کنید. پس نقد صریح من، نباید شما را دلسرد کند. من سعی کردم طوری حرف بزنم، که شما چند پرسش همیشگی هنگام سرودن از خودتان بپرسید و زین پس کمکتان کند که از انگیزه‌ی زیادتان، بهره‌وری بیشتری داشته باشید. بهره‌وری در شعر یعنی اینکه ما با خرج کردن کمترین فضا، بیشترین کارایی را داشته باشیم. من منتظرم که شعرهای بعدی شما را نیز اینجا بخوانم و ببینم که آیا این گفتگو موثر بوده است یا خیر؟ یک پیشنهاد هم برایتان دارم؛ اینکه شعر شاعران معاصر را نیز بخوانید و سعی کنید در این فضاهای نو، تمرین کنید.
چیزی که در مورد شما اطمینان دارم، ادامه دادن و خسته نشدن است و این امتیاز بزرگ، حتما به دردتان خواهد خورد. تا دیدار مکتوب بعدی، دوست خوش‌ذوق ما!

منتقد : رحمت اله رسولی مقدم

متولد ۵ خرداد ۶۹ یاسوج؛ شاعر و ویراستار؛ تحصیلات کارشناسی ارشد ارزیابی و آمایش سرزمین



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.