«بی‌فرصتی» مال تلویزیون نگاه کردن و با دوستان ناهار خوردن و پارک رفتن و بازی کامپیوتری کردن است نه مال کتاب خواندن شاعر!




عنوان مجموعه اشعار : ....
شاعر : ابوالفضل یوسفی


عنوان شعر اول : راهِ عرش
در شبی نیلوفر و مرداب و قو ، در انزوا
تا سحر کردند عیش و گفتگویی بی صدا

صبحدم در گوشِ قو نیلوفر پابند گفت :
بال بگشا زین تعفن رو به دریای صفا

حلقه در گوشت کن این گلبرگ از من یادگار
بلکه در دریا بنوشی جرعه ای با یاد ما

در مدارِ زندگانی برمدار از عشق چشم
مرزِ باریکی است بین راه عرش و قهقرا

سبزی دل در ته مرداب هم گل می کند
تا کمر در منجلابی می شود مشکل گشا

نازِ شستی حُسن یوسف را به خاکِ غم نشاند
تا عزیزِ باغِ دل هایش کند این کیمیا

عنوان شعر دوم : عُلو مقام
به روی سر درِ دوزخ نوشته این پیغام
به ناامید روا ، بر امیدوار حرام

سگی اجابت حق شد فرشته ای رد ، تا
عیان شود که عیارت در عاشقی است ، نه نام

شود شویم چو مریم به عشق آبستن
چو بوی حضرتِ جان را کنیم استشمام

چو شرط اول میقاتِ عشق عریانی است
ز تن لباس بکن حاجی و ببند احرام

ببوس جوخهء اعدام را اناالحق گو
که صد حیات بود پای بوس این فرجام

من از فتادن یوسف به چاه فهمیدم
فتاده در چهِ افتادگی عُلوِ مقام

عنوان شعر سوم : ...
....
نقد این شعر از : یزدان سلحشور
آقای ابوالفضل یوسفی سلام.
نخواندن، بلایی شده در این روزگار! خداوندا به دور بدار خلایق را از این بلا! دوستانی را دیده‌ام که از «بی‌فرصتی» سخن می‌گویند. دوست بسیار عزیزی نقل می‌کرد که درباره یک پروژه فرهنگی در ابعاد ملی، به دوست مسئولی متوسل شده بود و آن دوست مسئول گفته بود: «ببین! پول نیست!» دوست ما گفته بود: «ببین! پول نیست و پول نداریم مال وقتی‌ست که ضرورت نباشد وقتی بچه آدم روی تخت بیمارستان است آدم لباس تن‌اش را هم می‌فروشد که بچه معالجه شود این جور جاها پول نیست و پول ندارم معنا ندارد!» حالا به قول خدابیامرز عمران صلاحی: «حکایت ماست!» «بی‌فرصتی» مال تلویزیون نگاه کردن و با دوستان ناهار خوردن و پارک رفتن و بازی کامپیوتری کردن است نه مال کتاب خواندن شاعر! بگذریم! برسیم به آثار شما. در بخش پیام برای منتقد نوشته‌اید: «در شعر اول سعی برنمادسازی(که از وسواسات قلمم شده) کرده ام و سعی کردم یه داستان دوبیتی بنویسم که ابیات بعد در عین ادامهء این داستان ،داستانها و معانی جدای خود رو هم داشته باشه و درشعر دوم سعی کردم تمام ابیات به موازات هم ولی با مفاهیم و مضامین جدید باشند» به گمانم در نقدهای پیشین توصیه کرده بودم از «نمادگرایی» بپرهیزید! اگر هم توصیه نکرده بودم، الان توصیه می‌کنم! «نمادگرایی»، مشکلی را از شما، از من یا از هر کس دیگری که بخواهد در عرصه‌ی شاعری موفق شود حل نمی‌کند. «نمادگرایی» یعنی با «پیش‌فرض» وارد شعر شدن یعنی تصنع. «پیرمرد و دریا»ی ارنست همینگوی یکی از پرتفسیرترین آثار قرن بیستم است. مصاحبه‌کننده از همینگوی می‌پرسد: «چطور به این همه نماد و تفسیر و معنا رسیدید؟» همینگوی جواب می‌دهد: «اصلاً به این چیزها فکر نکردم! فقط سعی کردم یک دریای واقعی، یک قایق واقعی، یک ماهی واقعی و یک پیرمرد واقعی را خلق کنم!» اگر درست توصیف کنیم، نمادها در «زیرگفتار» تولید می‌شوند اگر بخواهیم نمادها را به شعر تحمیل کنیم، دست‌مان را از شعر کوتاه می‌کنیم. مفاهیم عمیق، حاصلِ جهان‌بینی عمیق‌اند نه انباشتِ بیانِ پیچیده در روگفتار شعر. اگر جهان‌بینی عمیق باشد، با رویکردهای ساده هم می‌توان عمیق گفت:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن [مولانا]
یا:
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند [حافظ]
یا:
جهان خون‌ریز بنیاد است، هُشدار!
سرِ سال از محرم آفریدند [بیدل]
نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده که مسیر رو به پیش شما، دچار ایستایی شده و از جهاتی حتی قدم‌هایی به عقب برداشته‌اید و تغزل را هم از دست داده‌اید و جایگاه واقعی قافیه را و زبان و بیان نرم را. امیدوارم این دو اثر، از آثار پیش از ورود شما به پایگاه نقد شعر باشد نه پس از آن! که اگر غیر از این باشد وای بر احوال من که هر آنچه نوشتم و گفتم آنقدر تأثیرگذار نبوده تا به دامِ «ناشعر» نیفتید! قبلاً هم خدمت‌تان عرض کرده بودم که بر داشته‌های خودتان [بیان نرم، مضمون‌سازی، طنز و رندی و تغزل] تکیه کنید اما از گرته‌برداری زبانی و بیانی بپرهیزید و نوگرایی پیشه کنید. آخرش چه شد؟ به نظر می‌رسد نه تنها مطالعه خود را گسترش ندادید بلکه طنز و رندی و تغزل تبخیر شد و به هوا رفت. مضمون‌سازی ویران شد و از قافیه فقط ظاهرش ماند نه کارکردش -که باید مضمون را جمع کند- اگر کم‌کاری از من بوده عذرخواهی می‌کنم اگر کم‌کاری از خودتان بوده که هیچ عذری نیست! چون آدمی در حق هر کس بدی کند در حق خود که بدی نمی‌کند! از هر دو کار، چند بیت جالب توجه هم این وسط وارد شده‌اند که شایانِ توجه بیشترند:
در مدارِ زندگانی برمدار از عشق چشم
مرزِ باریکی است بین راه عرش و قهقرا
یا:
سگی اجابت حق شد فرشته ای رد ، تا
عیان شود که عیارت در عاشقی است ، نه نام
یا:
چو شرط اول میقاتِ عشق عریانی است
ز تن لباس بکن حاجی و ببند احرام
دلیل جالب توجهی این سه بیت، نقش مضمون در آن است و البته کارکرد قافیه و از یاد نبریم که متأسفانه ابیات کارشده‌ای نیستند و مضامین‌شان هم پیش از این بارها، مورد استفاده قرار گرفته‌اند و قابل مقایسه با برخی از ابیات موفق شما هم در آثار پیشین نیستند. [به گمانم بیش از یک بار درباره «ادغام» گفته باشم که فقط «الف» مشمول «ادغام» است نه «هـ» نه «ع». «ر» در کلمه «در» با «ع» در کلمه «عاشقی» غیرقابل «ادغام» است.] منتظر آثار بعدی‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.