گنگی



بی‌نهایت خوابیدی
لباست بلندِ بلند شد
و ریخت به حجمِ سرخِ آغوشِ من
که همنشین بودم با ریزش موهایت
من
که با دوستی روی قوص کمرِ تو
قرار گذاشته بودم
تا انگشت‌های سوخته‌اش را نوازش کنم
اما تو پیشتر ‌غلطیدی
من
در سیاهی مطلق
فرو افتادم
و زیبایی در
تو
شدت گرفت.
نقد این شعر از : مرتضی کاردر
در شعر «اگر خداها گم بشوند» انگار شاعر قصد داشته که وضعیتی را تصویر کند اما از سطر دوم به بعد بیانش گنگ می‌شود و در بیشتر سطرها معلوم نیست که چه می‌خواسته بگوید.
کارها به نیمه رسیده، تمام بشوند
نردبان رو به کعبه بیندازند
شیب تند مسیر ابدیت بسازد
حتی از این سطرها نمی‌توان دریافت که موقعیتی که می‌خواسته تصویر کنید موقعیتی مثبت است یا منفی، مثلاً وضعیتی آخرالزمانی یا آرمان‌شهری.
این پیچیدگی تا پایان شعر ادامه دارد:
برق نم بدهد و باران جریان کبود را رها نکند (که واقعاً شاید گنگ‌ترین سطر شعر باشد. یعنی ابتدا باید از شاعر بپرسیم که منظورش از نم دادن برق چیست پس از آن بپرسیم که جریان کبود چیست که باران نباید آن را رها کند.)
...
دو نفر، ناگزیر همجنس بهم برسند.
دو نفر با بی‌نیازی، رفع نیاز بکنند.
خشکی از دیده باشد و دوایش نکنند.
ربطه‌ها عمیق‌، اعماقی که مسطح بشوند.
....
گم‌شده‌ها بعد گم شدن گرما ندهند
قطعاً با خواندن این سطرها هم نمی‌توان به معنای روشنی رسید. شاعر چندان به ما به‌ازای بیرونی تصویرهایش فکر نکرده است. خیلی ساده باید پرسید که این چه گم شده‌ای است که گرما می‌داده و حالا بعد از گم شدن نباید گرما بدهد؟ اگر پس از سرودن هر سطر شاعر خودش را به جای مخاطب بگذارد و چنین چیزهای ساده‌ای را از خودش بپرسد قطعاً به شعرهای بهتری خواهد رسید.
ساده‌ترین پیشنهاد به شاعر این است که آنچه را در ذهن دارد به روشنی بیان کند. آن وقت شاید بتواند با ویرایش آن و حذف سطرها و کلمه‌های اضافی به شعر روشن‌تری دست پیدا کند. پس از آن می‌تواند کمی به زبان شعرش نیز فکر کند و در ویرایش‌های مکرر واژه‌های بهتری را جایگزین کنید.
□□□
شعر دوم در مقایسه با دو اثر دیگر شاعر بهتر است، هرچند که در این شعر هم باز مقصود شاعر چندان روشن نیست. علاوه بر این شاعر فعل‌ها را بدون قرینه حذف کرده است. شاید بهتر باشد که شاعر فعلاً شعر کوتاه را ادامه بدهد تا کم‌کم بتواند بتواند به سراغ سطرها و جمله‌ها و شعرهای بلندتر برود.

□□□
در شعر سوم هم آنچه در ذهن شاعر می‌گذرد به درستی در شعر تصویر نشده و شاعر میان موقعیت‌های عینی و ذهنی و واقعی و استعاری سرگردان است.
شعر سوم، به رغم مشکلات شاعر در بیان تصویرهای ذهنی‌اش، مجموعاً خوب آغاز شده است.
بی‌نهایت خوابیدی
لباست بلند بلند شد (به نظرم یک بار کلمه بلند کفایت می‌کند)
و ریخت به حجم سرخ آغوش من
که همنشین بودم با ریزش موهایت
اما گنگی شعر از همین سطر آغاز می‌شود.
من
که با دوستی روی قوص کمر تو قرار گذاشته بودم؟ (قوس با سین درست است)
تا انگشت‌های سوخته‌اش را نوازش کنم
اما تو پیش‌تر غلطیدی
باز هم به نظرم سردرگمی میان یک فضای واقعی و عینی و فضای ذهنی و استعاری مانع شده است تا شاعر بتواند منظور خود را به درستی بیان کند. بهتر است شاعر باز هم به ما به ازای خارجی تصویرهایش فکر کند. علاوه بر این حتماً‌ این نکته را مد نظر قرار دهد که می‌خواهد چه وضعیتی را تصویر کند. چون تناقض وضعیت‌هایی که شاعر در دو شعر بلندش تصویر کرده نشان می‌دهد که موضع خودش نسبت به این وضعیت‌ها مشخص نیست.
در سیاهی مطلق فروافتادم
زیبایی تو شدت گرفت
تاریکی و سیاهی بیشتر برای نشان دادن ناامیدی و تباهی و زوال به کار می‌رود. حال پرسش اینجاست که زیبایی چگونه می‌تواند در تاریکی مطلق شدت بگیرد؟
نکته آخر اینکه هر چه شعر از روشنی دورتر باشد و گنگ‌تر به نظر برسد درکش برای مخاطب دشوارتر است.

منتقد : مرتضی کاردر




دیدگاه ها - ۱
غلامرضا زربان » دوشنبه 04 اردیبهشت 1396
احتمالا مرورگر من مشکل داشته باشد. فقط متن شعر سوم را دیدم. اما در همین محدوده لازم می دانم بعنوان یک خواننده از منتقد گرامی تشکر کنم. نقدی شفاف و آموزنده بود.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.