باید «از نو تازه شویم»




عنوان مجموعه اشعار : من عشق را هوردم
شاعر : محمد خوش بین


عنوان شعر اول : چیز دیگریست
هست صد دیوار اما شانه چیز دیگری ست
گریه دارم، شانه ات، دیوانه! چیز دیگری ست
کلبه دنجی برایم نیست، من هم می روم
حتم دارم گوشه ی میخانه چیز دیگری ست
کم تبارز می دهد بار غمم را خانه ام
ای غزل! غافل مشو زولانه چیز دیگری ست
شعر یعنی: خط و خال و هیچ دیگر غیر ازین
شعر یعنی: دلبر مستانه چیز دیگری ست
گفتمش جانانه ام، گفتا بگو عشقم، ولی
جان من! جانان من! جانانه چیز دیگری ست
گفتمش مجنون شدم، لیلای من! با خنده گفت
عشق یعنی حرف مفت، افسانه چیز دیگری ست
لب شرابی! چشم هایت را بچرخان سمت من
دیدن مشروب در پیمانه چیز دیگری ست
خوانده بودم(خال لب یک،طره دو) حالا ولی
دیدن این(دام دو، یکدانه) چیز دیگری ست
مثل باغ بی گلی هستم ،بیا برگرد چون
عطر و بوی تو گلم! در خانه چیز دیگری ست

عنوان شعر دوم : پوچ
پا نیست که راهی بشوم جاده اگر هست
کشکول ِ پر از خالی ام آماده اگر هست


نقل است که: مردن پل ِ مابین دو دنیاست
یارب بکُش‌ام، مرگ چنین ساده اگر هست


سر هیچ، به دنیای پر از مشغله بار است
مویی به سر شانه ام افتاده اگر هست


در صفرترین ساحه ی متروکه ام، اینجا
یک وسعتی اندازه ی یک تا ده اگر هست


دل نیست در این سینه ی پر دود من، انگار
آن را به تو- ای ماه- خدا داده، اگر هست

عنوان شعر سوم : دست من نیست
دست من نیست که بیهوده دوا میخواهم
همــه جا در همــــه کس دیده دوا میخواهم

دست من نیست اگر با نگـــهی بر رخ عباس
همــــــه شب تا به ســـــپیده دوا میخواهم

دست من نیست اگر جــــلوه کنی در نظرم
بی جهت از همـــــه رنجیده دوا میخواهم

دست من نیست اگر میشنوم نامت را
گـــــم شوم درخود و رقصیده دوا میخواهم

دست من نیست که شب در حضر ستاره ها
نام زیــــبای تو فرمــــــــوده ترا میخواهم

دست من نیست که هر لحظه تویی در نظرم
دست مــن نیست که بیهوده ترا میخواهم
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
از آقای محمد خوش‌بین، ۴۲ساله، از البرز، با سابقه‌ی شاعری کمتر از یک سال، سه اثر به دستم رسیده است با نام‌های «چیز دیگری‌ست»، «پوچ»، و «دست من نیست». این آثار، سه غزل نُه و پنج و شش بیتی هستند.
آقای محمد خوش‌بین شاعری است که با توجه به تجربه‌ی کمتر از یک ساله‌اش در شاعری، نه تنها وزن و قافیه را تقریبا خوب می‌شناسد، بلکه در پرداخت مضامین و نوع بیان و زبان نیز گاه همچون یک شاعر کارگشته عمل می‌کند:
«هست صد دیوار اما شانه چیز دیگری‌ست
گریه دارم، شانه‌ات، دیوانه! چیز دیگری‌ست
کلبه‌ی دنجی برایم نیست، من هم می‌روم
حتم دارم گوشه‌ی میخانه چیز دیگری‌ست.»
روانی و فصاحت دو بیت بالا نشانه‌ی خوبی بر این مدعاست. اما عجیب این است که وی پس از این دو بیت به‌شدت ابیاتش افت می‌کند، تا آن‌جا که حتی دیگر بیتی در حد و اندازه‌ی دو بیت غزل نخست در ابیات دیگر این غزل دیده نمی‌شود. آن‌گونه که هر یک از ابیات به نوعی سست، ضعیف، متوسط و دچار نارسایی‌هایی متعدد است؛ نظیر:
«شعر یعنی: خط و خال و هیچ دیگر غیر ازین
شعر یعنی: دلبر مستانه چیز دیگری‌ست
گفتمش جانانه‌ام، گفتا بگو عشقم، ولی
جان من! جانان من! جانانه چیز دیگری‌ست
گفتمش مجنون شدم، لیلای من! با خنده گفت
عشق یعنی حرف مفت، افسانه چیز دیگری‌ست.»
در این غزل دو سه بیتی هم گنگ می‌نماید:
«کم تبارز می‌دهد بار غمم را خانهام
ای غزل! غافل مشو زولانه چیز دیگری‌ست
«نبارز» و «زولانه» در واقع این گنگی و نامفهومی را ایجاد کرده‌اند!
دیگر این‌که «لب شرابی! دیدن مشروب در پیمانه چیز دیگری‌ست»، خب، قبول، قابل درک است، و حتی معلوم و زیبا هم هست، اما چه ربطی به این دارد که «طرف مقابل چشم‌هایش را بچرخاند سمت شما؟!»؛ مثلا «چرا سرش را نچراخاند»؛ این که درست‌تر است. در کل، اصلا چرا باید چشم و سر بگرداند؟! شاعر تصویر و تخیلی را بازگو کرده و تمام، دیگر گفتن «تو برگرد سمت من ای لب شرابی که...» لزومی ندارد. انگار که شاعر با این واقعیت مواجه بوده، اینک اصرار دارد که آن را خاطره را مو به مو بیان کند؛ خاطره‌ای که یک امر و اتفاق معمولی و شخصی است، ربطی به جمع و مخاطب ندارد. وقتی شاعر می‌گوید «لب شرابی! دیدن مشروب در پیمانه چیز دیگری‌ست»، دیگر نیاز به حرف دیگری نیست. مگر این‌که در ادامه‌ی همان موضوع بوده باشد.
در غزل دوم هم مطلع غزل عالی است:
«پا نیست که راهی بشوم جاده اگر هست
کشکولِ پر از خالی‌ام آماده اگر هست»
بیت دوم هم نظم است، نه یک بیت شعر خوب؛ تازه آن هم بیتی که این قسمتش سست است و بر کل بیت تاثیر منفی داشته است: «مرگ چنین ساده اگر هست»:
«نقل است که: مردن پلِ مابین دو دنیاست
یارب بکُش‌ام، مرگ چنین ساده اگر هست»
و سست‌تر از بیت بالایی، مصرع ذیل است:
«یک وسعتی اندازه‌ی یک تا ده اگر هست»
غزل سوم هم تنها بیت آخرش خوب است:
«دست من نیست که هر لحظه تویی در نظرم
دست من نیست که بیهوده تو را می‌خواهم»
بقیه ابیات غزل سوم به‌طرز عجیبی سست و یا گنگ و نارسا و بی‌معنا هستند:
«دست من نیست که بیهوده دوا می‌خواهم
همه‌جا در همه‌کس دیده دوا می‌خواهم»
«دست من نیست اگر با نگهی بر رخ عباس
همه شب تا به سپیده دوا می‌خواهم»
«دست من نیست اگر جلوه کنی در نظرم
بی‌جهت از همه رنجیده دوا می‌خواهم»
ابیات این غزل تا یکی مانده به بیت آخر، همه دچار این مشکل هستند:
«دست من نیست اگر می‌شنوم نامت را
گم شوم در خود و رقصیده دوا می‌خواهم»
«دست من نیست که شب در حضر ستاره‌ها
نام زیبای تو فرموده تو را می‌خواهم»
آیا شما از ابیات بالا معنایی درمی‌یابید؟! «حضر» که وزن مصراع را هم شکسته، اگر هم در کنار ستاره‌ها از آن معنایی اعاده شود، ترکیب جانیفتاده‌ای دارد و بی‌جا نشسته است؛ همچون «عباس» در ابیات بالاتر که معلوم نیست منظور شاعر از آوردنِ آن چه بوده است؟! معنای «عبوس» یا نه؟!
«بیهوده» و «فرموده» هم در غزل سوم با سایر قوافی این غزل هم‌قافیه نیست.
در هر حال، چند بیت خوب و گاه درجه‌یک در کل سه غزل آقای محمد خوش‌بین، به‌شدت در تضاد با ابیات سست، ضعیف، گنگ، نامفهوم و نارساست!
خوب است، دوست ما آقای محمد خوش‌بین از صراحت نقد من نرنجد که اگر ما «عیب مِی جمله بگفتیم، از هنرش هم گفتیم. تجربه‌ی یک‌ساله‌ی شاعری هم تجربه‌ی چندانی نیست. اطمینان دارم که روزهای خوبی پیش رو دارد؛ نشانه‌هایش را در ابیات خوبی که ارائه داده می‌توان دید. با این حال، اگر آقای خوش‌بین سوال و سخنی هم دارد، ‌می‌تواند با تماس با شماره‌ی 66966152 داخلی 427، شماره‌ی همراه مرا دریافت کند؛ شماره‌ای که شماره‌ی تلگرام و شماره واتساپ من هم هست. من در خدمت اعضای پایگاه شعر هستم.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۶
ضیاءالدین خالقی » سه شنبه 18 خرداد 1400
منتقد شعر
شعرت را تصحیح کردی و بهتر شد. دو بیت اول و بیت آخرش خوب است. مابقی بیت‌ها هنوز مشکل دارند. تا همینجا تصحیح کردی بس است. برو سراغ حال و هوای دیگر. در این اثرت زیادی نمان.
محمد خوش بین » سه شنبه 18 خرداد 1400
سلام استاد چشم ممنونم از شما
ضیاءالدین خالقی » سه شنبه 18 خرداد 1400
منتقد شعر
سلام. ممنون.
محمد خوش بین » یکشنبه 16 خرداد 1400
دست من نیست اگر جــــلوه کنی در نظرم بی جهت از همـــــه رنجیده ترا میخواهم دست من نیست اگر میشنوم نامت را گـــــم شوم درخود و رقصیده ترا میخواهم
محمد خوش بین » یکشنبه 16 خرداد 1400
دست من نیست که بیهوده ترا میخواهم همــه جا در همــــه کس دیده ترا میخواهم دست من نیست اگر با نگـــهی بر رخ ماه همــــــه شب تا به ســـــپیده ترا میخواهم دست من نیست اگر جــــلوه کنی در نظرم بی جهت از همـــــه رنجیده ترا میخواهم دست من نیست اگر میشنوم نامت را گـــــم شوم درخود و رقصیده ترا میخواهم دست من نیست که شب در حضر ستاره ها نام زیــــبای تو فرمــــــــوده ترا میخواهم دست من نیست که هر لحظه تویی در نظرم دست مــن نیست که بیهوده ترا میخواهم
محمد خوش بین » یکشنبه 16 خرداد 1400
سلام و درود استاد گرامی جناب خالقی سپاسگزارم از رهنمدهای ارزشمندتان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.