معنا را بگذار؛ فرامعنا را دریاب




عنوان مجموعه اشعار : هاشور در هاشور ۲۰
شاعر : سعید فلاحی


عنوان شعر اول : ۱
ردّ بوسه‌هایت
بر لب‌هایم ماسیده‌ست
سهمگین وُ،
--کشنده!
...
برایم،
فاتحه‌ای بخوان وُ،
آغوش بگشا
تا لاَشه‌ی مهجورم را
در بهشتِ 'سینه‌ات'
--دفن کنم!



عنوان شعر دوم : ۲

دیوار‌های اتاق،
خسته از پنجره‌های کاذب!
*
به ظهور دستی رهایی بخش
نشسته‌ام،
تا،،،
به تلنگری بگشاید پنجره را
شاید؛
هوایی تازه کند'
--اتاق غمباد کرده‌ام!




عنوان شعر سوم : ۳

گاه،،،
یک لبخند ساده،
یا گلی سرخ،،،
چکمه‌های جنگ را
گم می‌کند!..
***
مگر به "معجزه‌ی عشق"؛
ایمان ندارید؟!


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
از آقای سعید فلاحی، ۳۶ ساله، از کردستان، با سابقه‌ی شاعری پنج سال بیشتر، سه شعر سپید کوتاه به دستم رسیده است. آقای سعید فلاحی معمولا اشعارشان سپید است و کوتاه؛ یعنی ما جز این ندیده‌ایم. اشعار او فراز و فرود بسیار دارد؛ یعنی گاهی خوب است و گاه زیر متوسط؛ البته اشعارش را این ما بین هم می‌شود درجه‌بندی کرد؛ اما این فراز و فرود خیلی خودش را نشان می‌دهد، تا آن‌جا که اشعار خوبش را نشریات معتبر چاپ می‌کنند.
این‌که می‌گویند در شعر همه‌ی شاعران فراز و فرود هست و به زبان ساده هر شاعری هم شعر خوب دارد و هم شعر متوسط و بد، سخن راست و درست است؛ اما در این راستی و درستی نیز می‌توان به مواردی خاص رسید؛ آن‌گونه که مثلا اگر فلان شاعر در کل فقط 10 تا 20 تا شعر خوب دارد و دیگران هم، اما این یکی با همین تعداد شعر می‌شود فلان شاعر نامدار امروز و آن دیگری هم با همین مقدار کم می‌شود شاعری که «بد نیست»، یا این‌که او نیز در میان هزار شاعر خوب می‌گنجد و نه در 20 شاعر خاص امروز. بنابر این، شعر خوب داریم تا خوب. زیرا بعضی از شعرها به واسطه‌ی ویژگی‌های خاصی که دارند، در تعامل با مخاطب حرفه‌ای، بارها بازآفرینی می‌شوند؛ آن‌گونه که جمعیتی را در خود فرو برده و در ناخودآگاهشان نفوذ کرده است. از این‌جاست که گاه می‌بینیم که از میان شعرهای خوب، تنها یکی دو سه تا مشهور و ماندگار می‌شوند. منظورم شعرهایی است که جامعه‌ی ادبی خواننده‌ی آن است.
به‌نظر من شعرهای خوب سعید فلاحی یک چیز کم دارد؛ چیزی که نه تنها سبب التذاذ مخاطب از شعرش، بلکه در عین حالی که سبب التذاذ مخاطب از شعرش می‌شود، باید سبب تعاملش با مخاطب نیز بشود؛ یعنی شعر از طریق ارتباط عمیق با ناخودآگاه جمعی، معرفت و کشف و زیبایی‌های بر آن افزون می‌شود؛ افزودنی که قابل تشریح و تفسیر و تاویل است. از جمله دلایلی که این‌گونه اشعار عمق و گسترا پیدا می‌کنند، یکی قطعیت نداشتن است، و نیز به تعویق افتادن معناست که از طریق فرم و ساختار و دیگر شاخصه‌های شعری نسیب این‌گونه اشعار می‌شود. مثلا شعر ذیل مدیون و وامدار فرم خود است؛ شعری که با فرم و چگونگیِ شعرش شکل و حتی معنا می‌گیرد. زیرا این فرم، معنا و محتوای شعرش را به فراسوها می‌برد و حتی ممکن است به آن محتوایی دیگر ببخشد. این شعر کوتاه از یدالله رویایی است:
«با تو بهار/ دیوانه‌ای‌ست/ که از درخت بالا می‌رود/ و می‌رود/ تا باد./ من از درخت/ بالا می‌افتم.:
شعر ذیل نیز از ضیاءالدین خالقی است که شاید فراروی‌اش از معنا و محتوای شعر در کشفی باشد که شاعر شاهد آن بوده است؛ شعری که حتی نخستین مفهوم ذهنی اغلب مخاطبان را پس از تاملشان پس می‌زند و تداعی معانی آن را به هیچ و ناچیز می‌گیرد؛ زیرا طریق این شعر ناخودگاه و شهود است و تنها با ظواهر یک واقعه‌ی مهم و مشهور ایجاد تداعی معانی کرده است و ربطی به آن ندارد:
«شکوفه/لحظه‌ای‌ست/ که می‌رویَد./ سیب/ اتفاقی‌ست/ که می‌افتد.»
منظور از آن واقعه‌ی مهم، خوردن سیب به کله‌ی نیوتن بود که سبب کشف جاذبهِ زمین از جانب او شد. این شعر هیچ ربطی به آن موضوع ندارد. شاید بتوان با چسب و سریش سفسطه و مغلطه و چه و چه، این را به آن ربط داد؛ اما در اصل ربطی به هم ندارند و احیانا ربط اندکش نیز موجب زیبایی و شگفتی نمی‌شود. زیرا زیبایی و شگفتی این شعر را باید در جایی دیگر جست.
اما کلیت شعر ذیل از سعید فلاحی، یک کلیت خوب، با واژه‌ها و تعابیر تازه است که از نبودن فرم رنج می‌برد؛ نبودنِ فرمی که حتی شعرش را با زمینه‌ی درخشان، دچار کلمات اضافی و حشو و زاید کرده است؛ با کلماتی همچون: «سهمگین»، «کشنده» و «مهجور».
شاعر باید «سهمگین»، «کشنده» و «مهجور»بودن را نشان بدهد، نه این‌که صرفا بیان کند و از مخاطب انتظار داشته باشد که عمق این معانی و مفاهیم را نیز صرفا با همین بیان ادراک کند. در صورتی که شاعر با «بوسه»، «فاتحه»، «آغوش»، «لاشه»، «بهشت»، «سینه» و «دفن» (یا بین «لاشه» و «دفن» یکی را انتخاب کند) می‌توانست زلالی و خلاصه‌ی شعرش را و بهتر از همه، استحاله‌شده‌ی محتوای شعرش را نشان دهد.
«ردّ بوسه‌هایت/ بر لب‌هایم ماسیده‌ست/ سهمگین وُ /کشنده!/ .../
برایم،/ فاتحه‌ای بخوان وُ/ آغوش بگشا/ تا لاَشه‌ی مهجورم را/ در بهشتِ سینه‌ات/ دفن کنم!»
شعر دوم و سوم سعید فلاحی هم یک حرف ساده و معمولی است، و در آن‌ها از همان فرودهایی است که در ابتدا از آن گفتم. شعر اول هم نمونه‌ی یک شعر به تکامل نرسیده است.
با این‌همه، سعید فلاحی برای من یکی از بهترین شاعرانی است که عضو پایگاه نقد شعر است.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.