پیچیدگی‌های نالازم




عنوان مجموعه اشعار : كيك سيب
شاعر : غزل آرامش


عنوان شعر اول : كيك سيب
زندگى
پختنِ كيك سيب است
كار دشوارى نيست
حاصل ساده ترين تركيب است


برملا كردن احساس اجاق
در دلِ داغترين ثانيه هاست
حجم خوش طعم طلايى رنگش
نرم و موزون و لطيف
مثلِ روييدنِ شعرى زيباست


كيك وقتى خوب است
كه فضا پر شود از رايحه ى گرم مهيا شدنش
بى صدا تا لبه ى قالب اگر قد بكشد
با خودش مى بَرَدَت ميلِ تماشا شدنش


عصرهايى كه دلم مى گيرد
خسته از تلخىِ داغِ تكرار
قهوه ام را با كيك
بودنم را با شعر
رو به يك پنجره ى باز به هيچ
مى چشم زمزمه وار...


عنوان شعر دوم : سرخى معطر محمدى

خسته ام...
مثل آتشى كه تا سپيده گرم كرده خانه را
مثل دانه اى كه سالهاى سال
حفظ كرده راز بودنِ جوانه را

ساكتم...
مثل ابر تيره اى كه شوق بارشش فرو نشسته است
يا شقايقى كه ساقه ى شكفتنش شكسته است...

مثل لوت، خالى ام ولى هنوز
آسمان سينه ام پر است از هواى پاك
مى دهد ترانه هاى ساده ام
بوى آب...
بوى سبزه...
بوى خاك...

من
صداقت سپيد بندرم
همنشين ناخداى لنج ترسهاى آشنا
دامنم پر است از بهارهاى مخملى
مثل لحظه هاى شاد
مى دوم در امتداد جاده هاى ساحلى

قايقى مسافرم
زير آفتاب بى كرانگى
سايبان نديده ام
اشك را ستاره تا ستاره ريسه بسته ام
ماه را به روى سفره ى دلم نشانده ام

راوىِ اسارتى هميشه ام
دور گردنم كبودىِ طناب هاى بندگى
در هجومِ گرگ هاى بى كسى
بغض را به چاهِ سينه مى كشم
چنگ مى زنم به بندِ زندگى

دشتِ قصه هاى نانوشته ام
التهاب ابر را درون سينه از بَرَم
سد بغض من اگر كه بشكند
مثل سيل
هر چه در گلوى ادعاى توست
مى برم...

سرخىِ معطرِ محمدى
در ميان دفترى بلورى ام
لاى برگهاى سرد شيشه اى
پَرپَرَند واژه هاى زخمىِ صبورى ام


در كوير روزهاى تشنگى
از دلِ سياهِ سنگ
جوششِ زلال سازگارى ام
با نگاه باغ، آشناست شعر من
زمزمم
كه زير پاى قرنها
جاودانه جارى ام...


عنوان شعر سوم : زندانهاى نامرئى

قفس يعنى بخوانى پر زدن را با نفسهايت
ميان سردى ديوار زندان هاى نامرئى
صدايت پر كند حجم سياهِ تلخكامى را
غزل آگين شوى در قلب ديوان هاى نامرئى

دلت با گام هاى نور همراهى كند تا شب
بخوانى و بخوانى و بخوانى و بخوانى تا...
تمام آسمان را عطـــــرِ پروازت فرا گيرد
اگر چه در حصار ميله ها بايد بمانى تا...

سكوتت آخرين تير خشاب توست...دقت كن
هدف، قلبِ سياهِ جوخه ى اعدام آواز است
ميان چشمهاى خيره ى مين هاى ضدِّ دل
قدم بگذار در راهى كه روبه آسمان باز است

تو را شايد ببوسد ردِّ سرگردان شلّاقـــــــى
تو هم تكريم كن با بوسه ى سُرخت حضورش را
نوازش گاهِ جلاد اميــــدت باش تا روزى
شفا بخشد نگاه مهرپاشَت چشم كورش را

تو تنها نيستى. مانند تو دربند بسيار است
همه در ميله هاى تن گرفتارنـــد مثل تو
ميان سينه هايى سوخته، خاكسترى، باير
براى زنده ماندن آه مى كارنــــد مثل تو

تولد، اولين سيلى، نخستين گريه، يادت هست؟
تقلايت براى زندگى نه. زنده مانــــدن بود
به روى گونه هاى خيسِ آوازِ تو پى در پى
جهان آماده ى يك سيلىِ ديگر نشاندن بود

به ضربِ زخمهاى سختِ نامردى دلت خون شد
تبسم هاى كمرنگ تو روى صورتت خشكيد
ولى نوشيدن يك روز در هر صبح رسمت بود
تمام چشمه هاى آرزو در حسرتت خشكيد

مشامِ تيغه هاى تيز را پر كرد شعرِ كاج
تبرها قلبِ جنگل را نمى خواهند. مى بُرَّند...
هميشه هم نوا با جيـــك جيــــكِ جوجه گنجشكان
صفى از ارِّه برقيهاى بى احساس، مى غرَّند...

قفس حاليست كه سخت است بيرون آمدن از آن
قفس ديوار نه. زنجير نه. كابوسِ ويرانيست
نگاهى تازه ويران مى كند بغضِ اسارت را
علاجِ جامه ى پوسيده ى اندوه،عريانيست...
نقد این شعر از : حسین جلال‌پور
شعر دوم را می‌توانیم با حذف سطر اول یعنی «خسته‌ام» شروع کنیم؛ شروعی بسیار خوب با کشفی تازه و مختصِ شاعر: مثلِ آتشی که گرم کرده خانه را یا مثل دانه‌ای که سال‌های سال حفظ کرده راز بودنِ جوانه را. تشبیهی تازه که برای کشفش احتیاج به نهادنِ وجه شبه در شعر داریم ولی جای «خسته‌ام» (وجه شبه) خوب نیست، مثل جای «ساکتم» که آن هم در سطر بعد خوب نیست؛ به‌نظر می‌رسد قدرت و تازگیِ تشبیه را گرفته‌اند و تأکید را به خودشان اختصاص داده‌اند.
شعری که به‌خوبی شروع می‌شود بعد از بند دوم اُفتِ یک‌باره و محسوسی می‌کند، از شاعرانگی‌اش کاسته می‌شود و شاعرِ دو بند اول روی می‌آورد به شعار دادن، فقط به نیّت ادامه دادن و طولانی کردنِ شعر. آیا لزومی به این کار هست؟ خیال شاعر سقوط می‌کند و کسی را که تشبیهات تازه کشف کرده آویزانِ اضافه‌هایی از نوع آسمانِ سینه می‌کند و به جایی می‌رساند که می‌گوید صداقت سپید بندر است. و شعرش را لبریز می‌کند از عباراتی نظیرِ آفتابِ بی‌کرانگی، سفره‌ی دل، طناب بندگی، گرگ بی‌کسی، التهاب ابر، گلوی ابر، واژه‌های زخمیِ صبوری و... . شاعرِ آن چند سطر اول که به ما نشان می‌دهد عناصرِ سازنده‌ی تازگیِ شعر را می‌شناسد، آیا با شاعر این سطرها و اضافه‌ها و تشبیه‌های دست‌مالی‌شده یکی‌ست؟ اصلاً آیا هر شعری باید طولانی باشد؟ آیا کوتاه بودن این شعر نشانه‌ای نبود برای خستگیِ شاعر که قصد بیان آن را هم داشته؟
شعرِ اول هم اضافه دارد. زمانی که شاعر دست می‌زند به توضیح، شاعر را بی‌اثر می‌کند؛ کیک وقتی خوب است / که فضا... از این‌جای شعر به‌جای این‌که شاعر فضاهای شاعرانه خلق کند شروع می‌کند به توضیح دادن و نشانه‌ای از وجود شعر نمی‌بینیم. مایلم این را هم بگویم که می‌چشم زمزمه‌وار عبارت صحیحی نیست؛ احتمالاً قصد شاعر این بوده که بگوید زمزمه می‌کنم و می‌چشم (در حالی که زمزمه می‌کنم کیکم را هم می‌خورم). در این صورت پسوند وار (پسوند شباهت) برای چشیدن (مزه کردن و خوردن) مناسب، یا حتی اصلاً صحیح، نیست.

شعر سوم [چارپاره] ما را به این نتیجه می‌رساند که با شاعری مواجهیم که می‌تواند به‌سادگی و بی هیچ پیچیدگی حرف‌هایش را بزند. اما همین شاعر گاه بی‌دلیل سخن را پیچیده می‌کند. این پیچیدگی‌های بی‌دلیل گاه با تتابعِ اضافات به‌وجود می‌آید: هدف قلب سیاهِ جوخه‌ی اعدامِ آواز است؛ میان چشم‌های خیره‌ی مین‌های ضدِّ دل؛ به روی گونه‌های خیس آواز تو پی‌درپی و... این‌ها را مقایسه کنید با: دلت با گام‌های تنور همراهی چند تا شب؛ سکوتت آخرین تیرِ خشاب توست دقّت کن؛ تو تنها نیستی مانند تو در بند بسیار است و... و گاه این دوری از ما و پیچیدگی با استفاده از یک فعل منسوخ یا حداقل فعلی که با زبان این شعر بیگانه است، شکل می‌گیرد، مثل فعل فراگیرد.
بلندیِ وزن و نیز طولانی‌شدنِ آن باعث شده شاعر گاه کلماتی غیرلازم را در شعر بگنجاند؛ نظیر صفت بی‌احساس یا تیغه‌های تیز و...
با گذر از این تنگناها و حذف عناصر نالازم می‌توانیم شعرهایی از این شاعر بخوانیم که هم ساده باشند و هم پر از لحظات شاعرانه.

منتقد : حسین جلال‌پور

متولد ۱۳۵۵ در گناوه شاعر



دیدگاه ها - ۲
قاسم بیابانی » چهارشنبه 01 آذر 1396
سلام اشعار بانو ارامش را زیاد خوانده ام و می دانم که شاعر بسیاتر خوب و توانایی هستند اما فارغ از مطالبی که جناب جلال پور نوشته اند من به یک نکته دیگر هم اشاره می کنم عنوان شعر در بسیاری از اشعاری که من می خوان عنوان شعر به خوبی انتخاب نمی شود و ان شاعرانگی لازم را ندارد
غزل آرامش » سه شنبه 30 آبان 1396
سپاسگزارم از نظر لطف و توجهتان. برقرار باشيد بزرگمهر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.