باتجربه اما با دقت کم




عنوان مجموعه اشعار : زنی که درخت شد.
شاعر : اکرم نوری


عنوان شعر اول : .




مرا بخوان
ای صراحت گفتار در لکنت صدا
که اندوهت بی سرزمین تر از نسیم
آرام بر دستانم می نشیند.

یک حنجره بیشتر بخوان
با همان لهجه ی دهاتی
بخوان دریا دیوانه است
وقتی کشتی ها را غرق می کند
خدا
ناخدایی می شود که به احترامت بر عرشه می ایستد
از لحظه ای بخوان
که دست هایت حرف می زد
و سایه ات بر دیوار مرثیه میکشید
روزی که مرگ روی لبهایم نشست.

آنقدر بخوان که دریا موجی شود
نهنگ ها برای شنیدن به ساحل بیایند
آتش به جان بلوط ها بینداز..

کم نبوده ایم که از اتفاق افتاده ایم
از ارتفاعی بلند
بخوان تا گله ی اسبها از گلویت سیراب شوند
موی دختران کولی در صدایت بپیچد
شاید این ماده گرگ غمگین از زوزه کشیدن دست بکشد
ای مرثیه ی شنیدنی
ما گوش ایستاده ایم
تو فقط بخوان.

عنوان شعر دوم : *
*

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
توصیف صرف، وقتی از مرز سخن‌های خوب، به مرز زیبایی هنری می‌رسد، دیگر توقع نکته‌های شاعرانه و کشف‌های عام عارفانه و غیره و غیره در مخاطب حرفه‌ای و منتقد کم می‌شود. زیرا مخاطب حرفه‌ای می‌تواند یک شعر توصیفی این‌چنین را در حد یک تابلوی زیبا و ناب نقاشی بپذیرد و دیگر هیچ.
تنها شعر ارسالی سرکار خانم اکرم نوری که بی‌نام است و با «مرا بخوان» شروع می‌شود، دارای توصیفی است که در بالا از نوعی شعر توصیفی بیان کردیم.
اگر خانم نوری 42 سال سن هم نداشت و سابقه‌ی شعری‌اش را بیش از پنج سال اعلام نمی‌کرد، باز از نوع شعرش و نوع برخوردش با زبان و نوع کلام و نگاهش می‌شد حدس زد که وی شاعری شعر خوانده و صاحب تجربه است:
«از لحظه‌ای بخوان
که دست‌هایت حرف می‌زد»
این دو سطر و سطرهای پایانی شعر نشان از تجربه‌ای دارد که توانسته است آن‌ها را خوش بنشاند.
اگرچه بعضی از دیگر سطرها هم در خود آن نشانه‌های زبانی و کلامی را دارند که ما را متوجه‌ی این تجربه کند، حتی اگر چندان جاافتاده نباشند و خط و ردپایش را در کلیت شعر امروز بتوان به‌نوعی ردیابی کرد:
«مرا بخوان
ای صراحت گفتار در لکنت صدا
که اندوهت بی‌سرزمین‌تر از نسیم
آرام بر دستانم می‌نشیند.»
سطرهایی که چندان نیازمند نشست لحظه‌های شاعرانه در شاعر نیست و با کمی آگاهی از نوع نگاه و نوع زبان شعر امروز می‌توان حتی آگاهانه به این سطرها رسید. اگرچه این‌گونه رسیدن‌ها برای هر شاعری باید زنگ خطر باشد.
و دیگر این‌که با همه‌ی نکات مثبتی که این شعر دارد، باز نتوانسته خود را از هجوم سطرهای آبکی و حتی پایین‌تر از سطحی و معمولی در امان نگه دارد، تا آن‌جا که به صراحت می‌توان گفت این سطرها چیزی جز حشو و زاید و سطرهای اضافی نیستند:
«یک حنجره بیشتر بخوان
با همان لهجه‌ی دهاتی
بخوان دریا دیوانه است
وقتی کشتی‌ها را غرق می‌کند
خدا
ناخدایی می‌شود که به احترامت بر عرشه می‌ایستد.»
عجیب است! شاعری با سطرهایی درخشان، دچار سطرهایی این‌چنین شود، آن هم در یک شعر! اگرچه ممکن است بعضی از سلیقه‌ها تعابیر و تشبیهاتی از این دست را بپسندند:
«بخوان دریا دیوانه است
وقتی کشتی‌ها را غرق می‌کند»
گاه نیز سطرها این شعر یکدیگر را جذب نمی‌کنند و ایجاد گنگی می‌‎کنند و دور از ذهن می‌شوند. در واقع، این کافی نیست که شاعر خودش بفهمد چه می‌گوید و بی‌هیچ تمهیدی شعر و مخاطب را به حرف‌های معماگونه و نامربوط حواله دهد:
«خدا
ناخدایی می‌شود که به احترامت بر عرشه می‌ایستد
از لحظه‌ای بخوان
که دست‌هایت حرف می‌زد
و سایه‌ات بر دیوار مرثیه می‌کشید
روزی که مرگ روی لب‌هایم نشست.

آن‌قدر بخوان که دریا موجی شود
نهنگ‌ها برای شنیدن به ساحل بیایند
آتش به جان بلوط‌ها بینداز...
با این‌همه، هشت سطر پایانی بسیار شاعرانه و قابل دفاع است(هرچند با کلمه‌ی «فقط» در سطر پایانی کاملا مخالفم)؛ اگرچه توصیف صرف است، اما به مرز زیبایی رسیده است:
«کم نبوده‌ایم که از اتفاق افتاده‌ایم
از ارتفاعی بلند
بخوان تا گله‌ی اسب‌ها از گلویت سیراب شوند
موی دختران کولی در صدایت بپیچد
شاید این ماده‌گرگ غمگین از زوزه‌کشیدن دست بکشد
ای مرثیه‌ی شنیدنی
ما گوش ایستاده‌ایم
تو فقط بخوان.»
برای خانم اکرم نوری آرزوی موفقیت روزافزون دارم و یادآور می‌شوم که مطالعه‌ی کتاب‌های خوب و ارتباط با پایگاه نقد شعر را فراموش نکند. اگر هم از شخص بنده سوالاتی دارد، می‌تواند شماره‌ی مرا از مدیر محترم پایگاه نقد شعر جناب معید داستان بگیرد.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
ضیاءالدین خالقی » یکشنبه 29 فروردین 1400
منتقد شعر
سلام. من هم ممنونم از تو خواهر گرامی که حرفهایم را شناختید و نقدپذیر هستید.
اکرم نوری » یکشنبه 29 فروردین 1400
و تو سوسوی ستارگانی را می بینی،که ستاره شناسان... در تمام سالهایی که می نوشتم به شاعرانی برخوردم که سراپا شعرند شگفتا، درنیافتم آنچه می بینم صدای ایشان است و آنچه می گویند چرم است و ابریشم می بایست با لمس کردن بشناسم. اکنون اگر زیر آواز بزنم، تبدیل به فریاد می شود و اگر فریاد بزنم بنفشه ها دستور به سکوت می دهند مانده ام به چه زبانی سلام بگویم و با کدام لهجه تشکر که با نکات دلاویز و نقد ادبی راهنما و راه گشا در اتمام و اکمال بوده اید؟ ساده می گویم: ممنون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.