به ریزه کاری‌ها توجه کنید




عنوان مجموعه اشعار : سرود وداع
شاعر : نرگس اسمعیلی


عنوان شعر اول : دشت بی پروانه
صدایی در وجودم باز این پژواک غمگین را
در این شب پرسه های بی کسی آرام میخواند
در این نجوای شب هنگام جز مرثیه ی امشب
صدای هیچ در ذهن سکوتم جا نمی ماند
شب است و بغض سنگینی جهانم را بغل کرده
و اندوهی که از بی تابی چشمان شب پیداست
نگاهم در پی نوری در این تاریکی ممتد
به من میگوید این تکرار خاموشی چه بی معناست
من از اندوه شب می پرسم این تصویر تنهایی
چرا عمریست در قاب نگاهم جای خوش کرده ؟
رسانده جان من را بر لبم با هر نهیبش مرگ
چرا این درد بی وقفه چنینم زجرکش کرده؟
چرا هنگام هر مهتاب خود را خواب میبینم
که در سوگ خودم مرثیه ی انکار میخوانم
و در غوغای بی پایان این اندیشه ی غمناک
تو را میراث بی تکرار این اندوه می دانم
چه رازی در سکوت خسته ی این شهر پنهان است؟
چه ترسی در سکوت و هق هق این شهر خوابیده؟
و در مرداب سردش سالها اندوه روییده
در این ویرانه یک قرن است خورشیدی نتابیده
کسی اندوه من را از وجود من نمی دزدد
کسی این زخم ها را در خور مرهم نمی بیند
شکستن عادت دیرینه ام بوده و خواهد بود
به جز تنهایی ام من را کسی محرم نمی بیند
جز آهنگی که از تکرار آهم می رسد بر گوش
صدایی خلوت کاشانه ام را پر نخواهد کرد
در این شهر پر از افسانه های تلخ و وهم انگیز
خیالی دشت بی پروانه ام را پر نخواهد کرد


عنوان شعر دوم : وطن
نوشتم از تو سالها گلایه ها
رسیدم از شمال تا جنوب تو
بگو تو ای وطن چه کرده ام که باز
رسیدم از طلوع به غروب تو

به سالهای رفته غبطه می خورم
گناه من چه بوده که شکسته ام
مرا که طرد میکنی ببین هنوز
چگونه پای مهر تو نشسته ام

منم نهال کوچکت که سالها
به عشق خویش پروراندی ام مرا
بگو چه کرده ام که حال اینچنین
از اصل خود غریبه خواندی ام مرا

بگو به جرم شعر یا صدا کدام؟
کدام کیفر من است ای وطن
بگو که درد میکشد از این سکوت
وجود من، تمام تار و پود من

هنوز مینویسمت به خون خود
مرا ببین هنوز در تو جاری ام
بخوان برایم از طلوع ای وطن
در اوج غم، به شام سوگواری ام

سکوت میکنم که بشنوی مرا
دل از تو میکنم ولی نمی روم
اگر چه زخم خوردم از تبار خود
دوباره سوی آشیانه می دوم

تو را دوباره می نویسمت وطن
به تخت رأی و داد می نشانمت
که سرگذشت تو سیاهه ی من است
تو را از این سقوط می رهانمت


عنوان شعر سوم : ای پرنده ی غمگین...
ای پرنده ی غمگین
کوچ کن از این خانه
جنگ مرگ در راه است
کوچ کن از آشیانه

کوچ کن از آغوشم
جنگ اسیر میخواهد
روح بی گناهت را
خرج تیر میخواهد

ای پرنده ی تنها
این وطن پناهت نیست
زخمه های تاریخش
توشه ای به راهت نیست

این تفنگ بی وجدان
بی نشانه خواهد زد
روح بی گناهت را
تازیانه خواهد زد

ترس من از آتش نیست
از سکوت فریاد است
شیهه میکشد تاریخ
درد من ز بنیاد است

در حریق این آتش
بی درنگ خواهم سوخت
لب به لب سکوتم را
بی گلایه خواهم دوخت

حکم، حکم سنگینی است
جرم، شعر هایم بود
میدهم بهایش را
جرم اگر صدایم بود

کوچ کن که برگردم
از تبار خشکیده
اخرین کسی باشم
که گلوله بخشیده

دار می زنند امروز
ماهیان بی دریا
روی ساحل غربت
روح خسته ی خود را

از گلوله های هر گز
پرسشی نخواهد داشت
آن پرنده ی زخمی
مرگ را چه می پنداشت؟
نقد این شعر از : آرش شفاعی
قضاوت دربارۀ شعر می‌تواند با دو نگاه صورت گیرد. یکی نگاه کلان و دیگری نگاه خُرد. نگاه کلان، مجموعۀ آثار یک شاعر را در کلیت مورد توجه قرار می‌دهد. دغدغه‌ها، حرف‌ها و توانایی‌های شاعر در ایجاد فضای مناسب و هارمونی درست در جهت یک کلیت متناسب و هماهنگ که شعر را تشکیل می‌دهد. نگاه خرد اما به جزئیات و ریزه کاری‌ها دقیق می‌شود. استفادۀ درست و هنرمندانه از عناصر تشکیل دهندۀ شعر را مورد توجه قرار می‌دهد و به این مسأله توجه دارد که آیا شاعر علاوه بر اینکه در کلیت شعر درست عمل کرده است، در جزئیات نیز درست و دقیق بوده است یا نه.
بر این اساس اگر بخواهم نظری کلی و کلان دربارۀ شعرهای شما بدهم باید بگویم شما در راه درست شاعری قدم برمی‌دارید. دغدغه‌های بزرگ و حرف های قابل تأملی دارید. مجموعه ای از تکنیک‌های شعری و عناصر تشکیل دهندۀ شعر را هم به خوبی استفاده کرده‌اید که این حرف ها را به صورت هنرمندانه به مخاطبان شعرتان منتقل کنید. اما در جزئیات معتقدم هنوز راهی طولانی برای مطالعه و تمرین و بهتر شدن شعرهایتان پیش روی شماست. این ایرادات جزءگرایانه بیشتر به زبان شعر شما بر می‌گردد.

مواردی از این ایرادات را که به نظرم می‌رسد، برایتان بازگو می‌کنم. مثلاً در این دو بیت:
شب است و بغض سنگینی جهانم را بغل کرده
و اندوهی که از بی تابی چشمان شب پیداست
نگاهم در پی نوری در این تاریکی ممتد
به من می‌گوید این تکرار خاموشی چه بی معناست
اگر به مصرع دوم این دو بیت توجه کنید، به نظر می رسد در استفاده از زبان شعر، دچار اشتباه شده‌اید. مصرع «و اندوهی که از بی تابی چشمان شب پیداست» اگر ادامۀ مصرع قبلی باشد ( یعنی اندوه هم مانند بغض جهان شما را بغل کرده است) به دلیل توضیح طولانی که برای اندوه در این مصرع استفاده شده است، فاصلۀ زیادی میان فعل و فاعل افتاده است و منظور شما به راحتی برای مخاطب ایفاد نمی‌شود. اگر هم این برداشت که من نوشتم درست نباشد، در ادامه «و اندوهی...» باید فعلی وجود داشته باشد که کار اندوه را کامل کند.
یا در این بیت‌ها:
جز آهنگی که از تکرار آهم می رسد بر گوش
صدایی خلوت کاشانه ام را پر نخواهد کرد
در این شهر پر از افسانه های تلخ و وهم انگیز
خیالی دشت بی پروانه ام را پر نخواهد کرد
استفاده از تصویر «دشت بی پروانه» دلیل متنی قابل توجیهی ندارد. اصولاً مخاطب با خود می‌پرسد که پروانه از کجا آمد؟ متوجه هستم که شاعر برای تکمیل قافیه از پروانه استفاده کرده است اما مسأله اینجاست که برای استفاده از این قافیه باید تمهیدی تصویری در شعر به وجود می آمد تا دست شاعر پیش مخاطب رو نشود.
یا در این بیت، بازهم به جزئیات زبانی توجه نکرده‌اید:
ای پرنده‌ی تنها
این وطن پناهت نیست
زخمه‌های تاریخش
توشه‌ای به راهت نیست
به نظر می رسد زخمه ( به معنای مضراب، وسیله ای برای نواختن آلات موسیقی) را با زخم هم معنا به کار برده‌اید که اشتباه است.
یا این بند که از ضعیف ترین بندهای شعر شماست:
ترس من از آتش نیست
از سکوت فریاد است
شیهه میکشد تاریخ
درد من ز بنیاد است
ربط میان آتش و فریاد چیست؟ درد من زبنیاد است یعنی چه؟ یعنی درد من ریشه ای و بنیادین است؟ ربط این درد ریشه ای با شیهه کشیدن تاریخ چیست؟
باز نمونه‌های دیگری از عدم توجه به جزئیات در زبان شعر را در این بند می‌شود دید:
منم نهال کوچکت که سالها
به عشق خویش پروراندی ام مرا
بگو چه کرده ام که حال اینچنین
از اصل خود غریبه خواندی ام مرا
اگر به مباحث مربوط به دستور زبان فارسی دقت کنید متوجه می‌شوید که «پروراندی‌ام» یعنی «مرا پروراندی». در این صورت «مرا» در ادامۀ مصرع کاملاً حشو است. این ایراد در بند دیگری هم دیده می‌شود:
تو را دوباره می نویسمت وطن
به تخت رأی و داد می نشانمت
که سرگذشت تو سیاهه ی من است
تو را از این سقوط می رهانمت

تو را می نویسمت و تو را می رهانمت اشتباه است و باید بگویید تو را می نویسم و تو را می رهانم، یا می نویسمت و می رهانمت. دقت در جزئیات و ریزه کاری‌های زبان و تصویر شعر شما را ارتقا می‌دهد و موفق تر می‌کند.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.