عالی، این‌گونه که تو می‌نویسی




عنوان مجموعه اشعار : سایه‌ای معلق
شاعر : احسان نصری


عنوان شعر اول : سایه‌ای معلق
یک مکث، یک درنگ، جهانی که ایستاد
ساعت جلو نرفت، زمانی که ایستاد

یک صندلی که جیغ کشید و عقب نشست
یک زن بلند شد، چمدانی که ایستاد

یک مردِ بغض کرده به سختی نفس کشید-
-با اضطراب، با نگرانی که ایستاد

گفت: از مَ... من نَ... نباید جدا شوی!
مردی فرونشست -زبانی که ایستاد-

ناگفته ماند حرف نگاهی که اشک شد
در خود فروشکست همانی که ایستاد

زن رفته بود و سایه‌ی مردی معلق است
در بهتِ کافه، در جریانی که ایستاد

در انجمادِ یک شبِ برفی به خواب رفت
دستی که سرد شد، ضربانی که ایستاد...

عنوان شعر دوم : لبریز غربتیم...
لبریز غربتیم، پر از جاده ایم ما
حالا که بی تو تن به سفر داده ایم ما

این جاده گفته بود که رفتن رسیدن است!
رفتیم و حال، از نفس افتاده ایم ما

آیا برای او که دلش را به تو سپرد
دلتنگ می شوی؟! چقدَر ساده ایم ما

چیزی زیاد و کم نشده در جهان تو
یک اتفاق بوده و افتاده ایم ما

دل در مسیر عشق تو کم زخم خورده بود؟
زخمی بزن دوباره که آماده ایم ما

عنوان شعر سوم : به تو برمیگردم
بعد از این غربت و غم، من به تو برمیگردم
رفتم از خویش ولیکن به تو برمیگردم

رفتم و رفتم و دور از تو شکستم، حالا
خسته از رفتن و رفتن، به تو برمیگردم

برزخم، پوچ و تهی، بی ثمر و سرگردان
روحِ جامانده ام از تن، به تو برمیگردم

بی تو تاریکی محض ام، به تو می اندیشم
دلم از فکر تو روشن، به تو برمیگردم

با تو شعر از لب و دست و قلمم می ریزد
از تو ای شعر مطنطن به تو برمیگردم!

زن زیبا! زن مغرور! زنِ زن! بانو!
معنی کامل یک زن! به تو برمیگردم
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
اولین کلمات و اولین بیت‌های یک شعر را که بخوانی، می‌دانی طرف مقابلت «چند مرده حلاج است» چه طرز نوشتار، خود گویای نوپایی یا حرفه‌ای بودن نفر مقابل است، خاصه اگر شاعر باشی و آن‌چه می‌خوانی برایت زمزمه‌ای دلنشین باشد.
خوشوقتم که در نقد امروز نفس‌های سه شعر خوب را شنیدم و لذتی چون «خویش‌سرایی» نصیبم شد، پیش‌تر گفته‌ام که ردیف خوب، چه با شعر می‌کند، گفته‌ام که وقتی چفت شدن قافیه با ردیف، به صحت رخ دهد، چه موسیقی کناری زیبایی شنیده می‌شود، نیز گفته بودم، مهم نیست قافیه‌ی کاربردی‌تان پراستفاده بوده باشد، مثل الف و نون یا الف و را، مهم این است که از قافیه‌ی بلند و باز، کنار ردیفی تنگ کننده سود ببری تا مخاطب را به کلیشه‌های گفتاری نکشانی، قدرمسلم هرچه طرف شاعرتر باشد، شعرش پُرتر است و معنا و تاویل بیشتری را عرضه خواهد کرد.
و بهترین تاویل، در نونویسی واژگان و در تجربه‌ی فضاهای تازه است، فرض بگیرید یکی می‌خواهد هم‌چنان از زلف یار بنویسد، این کار در بهترین گفتمان، کلیشه‌ای بیش نخواهد زایید، اما اگر به سطرهایی که طراوت و تازگی از آن‌ها ساطع می‌شود دقت کنید، می‌بینید همراه با کلام نو، معناهای نو هم متولد می‌شوند، بنابراین چنان‌چه شاعری در نوع گفتاری خویش، گرایش به زبان کهن را کنار بگذارد، طبیعتا متنی که تولید می‌کند، به دنیایی نو رهنمونش خواهد کرد، چه هر لغت تازه، یک معنای تازه می‌آفریند.
در این گفتار، امیدوارم خلط مبحث نشود و برخی نپندارند اگر فقط کلمات نو شد، کافی‌ست، چه کلمات نو، نیازمند فضاسازی نو است و پرواضح است که وقتی از کلمات نو حرف می‌زنیم، و از زبان روزآمد می‌گوییم، منظورمان تلوزیون و یخچال و موبایل و آباژور نیست، که ذات نو بودن، به چینش نو است و زبان نو، مفهومی عمیق‌تر از تغییرات ظاهری دارد. به این دو جمله دقت کنید؛

۱) ای زلف تو چون بلندی یلدای من
۲) موی تو آبشار تماشایی‌ست

در هر دو هیچ کلمه‌ی غیر متعارفی وجود ندارد، اما یک آدم کارکشته و اهل فن می‌فهمد کدام نو است و کدام کهنه، جمله‌ی دوم، از چینش و فضایی امروزی برخوردار است، اما جمله‌ی نخست، هم در چیدمان و هم در معنایی که ارائه می‌دهد، به ادبیات دیروزان و گذشته‌ی ادبی تعلق دارد. این نمایش ساده، فی‌الواقع نوعی آموزش به کسانی‌ست که وقتی می‌گوییم زبان کهنه است دریابند منظور چیست و یقه پاره نکنند که شما علیه هزار سال شعر پارسی ایستاده‌اید. هم‌چنین برای آگاه‌سازی گروهی‌ست که مادامی از نونویسی حرف می‌زنیم به فکر آوردن کلماتی عجیب و غریب و گاه اروتیک مثل سوتین و کاندوم و…. در شعرند و از اساس و پیش از وقوع با آن مخالفت می‌کنند.
این پیش‌درآمد را داشته باشید تا به سه غزل خوب بپردازیم از دوستی نادیده به نام آقای «احسان نصری» که در این صبح دل‌انگیز بهاری لذت خواندنش‌ نصیبم شد و چه حالی کردم؛ اما ببینیم چه گفته است شاعر و چه کرده است؛

گفت: از مَ... من نَ... نباید جدا شوی!
مردی فرونشست -زبانی که ایستاد-

شعر اول یک خوبی‌هایی دارد که در بالاهم اشارتی به آن شد، اولین آن‌ها ردیفی‌ست که اگر بکر نباشد، دست‌کم کمتر استفاده شده و موجب روایت‌مندی شعر شده است، «که» که در این‌جا هم معترضه است و هم ربط، کارش کش دادن ماجراست، توضیح به توضیح اضافه می‌کند و برای هر اتفاقی دلیلی می‌سازد، مثل همین بیت نمونه که لکنتی را در سطر اول به «زبانی که ایستاد» در سطر دوم، ربط داده است.
البته گاهی این ردیف با متن هماهنگی ندارد مثلا در بیت سوم «نگرانی» چون یای تشخیص در انتهایش نچسبیده و یای مصدری در خوانش دوگانگی ایجاد می‌کند، با ردیف سازگار نیست و تالیف بهتری را می‌طلبد، همچنین در بیت کافه «جریانی که ایستاد» از معنا بیرون مانده است، اگر چه می‌توان مفهوم را درک کرد و شاعر معنایش را منتقل کرده است.
در کلیت اما شعر اول، قاعده‌مند است، زبان یکدستی دارد، چالش ردیف را با تسلط و خوبی پشت سر گذاشته است و از همه مهم‌تر غزلی‌ست که امروزه‌ روز را در معنا و ساخت مدنظر دارد و چه خوب است غزل کشور به سوی همین ساحت حرکت کند.

چیزی زیاد و کم نشده در جهان تو
یک اتفاق بوده و افتاده‌ایم ما

اما غزل دوم، بسیار عالی‌ست، تزاید بیت‌هایی که مفرد هم معنای خود را دارند باعث تولد شعری شده است که چندین شاه‌بیت دارد، از جمله همین بیتی که به عنوان شاهد مثال نوشته‌ام، «یک اتفاق بوده و افتاده‌ایم ما» بی‌نظیر است، متن در خدمت معناسازی و آفرینش و کشف قرار دارد، از همان شروع که «جاده‌ایم ما» با این که ویژگی «جاده» آن نیست که انسان بخواهد خود را به آن متصف کند، اما فرایند معنادهی به خاطر چیدمان درست کلمات و تصاویر در سطر آغازین، به این مهم رسیده که جاده تشخص پیدا کند، در بیت‌های بعد هم رابطه بین دو مصراع، در هر بیت، به خوبی و در ادامه‌ی هم طرح شده است. این که ارتباط افقی و عمودی کاملا به انسجام شعر کمک می‌کند را در این‌جا شاهدیم. این شعر، به لحاظ پختگی، روند مثبتی در شعرهای جناب نصری قلمداد می‌شود.

با تو شعر از لب و دست و قلمم می‌ریزد
از تو ای شعر مطنطن به تو برمی‌گردم!

«از تو به تو برگشتن» این عبارت، نهایت خلاقیت است، غزلی شکوهمند و سالم و تازه، این غزل را به خاطر ردیف سه کلمه‌ای می‌شد خراب‌شده و نارسا نوشت، اما انگاری شاعر کارکشته‌تر از آن است که از پس این ردیف سخت بر نیاید، توامان بودن ساماندهی کلمات برای معنا و یکنواختی تالیف و زبان صریح و سالم باعث شده تمامی ابیات به زیبایی بیان شود و شعر در مسیر درستش قرار گیرد.
بده بستان‌های ابیات و تبادل زنجیره‌ای مفاهیم در بیت‌ها به وضوح مشخص‌اند، به این بیت نگاه کنید؛

بی تو تاریکی محض ام، به تو می اندیشم
دلم از فکر تو روشن، به تو برمیگردم

می‌بینید که بده بستان روشنی و تاریکی و روشن‌اندیشی با بهترین شکل در سطر یک و دو رخ داده و موجب بیتی خلاقانه شده است‌. در جاهای دیگر این غزل نیز چنین اسلوب و معادله‌ای را شاهدیم و نقطه قوت شعر دقیقا همین ارتباطات معنوی واژه‌هاست که اوجش را در بیت پایانی با آن زیبایی و تبختر و چینش و شاعرانگی، ملاحظه می‌فرمایید...

امیدوارم باز هم شاعر جان عزیز، آقا احسان نصری ما را میهمان سروده‌های زیبای خود بنمایند و این پایگاه را به شعرهای خوب و عاشقانه و صمیمی، رونق ببخشند.

با ارادت و احترام
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۴
فاطمه سلطانی » 1 روز پیش
درود بر احسان نصری شاعر بااحساس لذت بردم ازین همه ذوق و براتون آرزوی روزهای شاعرانه پراز حس عاشقانه میکنم ..
مریم قاسمی‌زادگان » 1 روز پیش
چه شعرها و چه نقد خوبی. چیزی زیاد و کم نشده در جهان تو یک اتفاق بوده و افتاده‌ایم ما این بیت خوب یادم می‌ماند.
مهران عزیزی » 2 روز پیش
سلام و احترام. بسیار لذت بردم از خواندن این شعرها و این نقد و تحلیل. نام احسان نصری در خاطرم خواهدماند.
مجتبا صادقی » 1 روز پیش
منتقد شعر
درودها برادر، دقیقا درست فرمودید، احسان نصری حتمن نام شاعری خوب‌تر در آینده خواهد بود.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.