ناگفته‌گذاری‌ها




عنوان مجموعه اشعار : ندارد
شاعر : ابوذر دارابی


عنوان شعر اول : غزل یک
ماندهٔ راهم، رفیق راه می‌یابم تو را
با همه دلمرگیَم دلخواه می‌یابم تو را

بازمی‌گردم کتابم را و می‌بینم همان
ابتدا، در بای بسم الله می‌یابم تو را

آه از عمر دراز رفتهٔ بی تو، که حال
در پی کوتاهی یک آه می‌یابم تو را

هرچه من تنهاترم نزدیکتر هستی به من
هرچه من تاریک هستم، ماه می‌یابم تو را

دشمنم را یافتم آخر؛ خودم هستم خودم
می‌گریزم از خودم ناگاه می‌یابم تو را..

عنوان شعر دوم : غزل دو
ألسَّلامُ عَلَیْکَ أیُّها المُهَذَّبُ الْخائِف..

باید به عشقهای زمین شک کرد، وقتی زمان بدون تو می‌چرخد
لیلای کوچه گرد معاصر هم، هر عصر بی جنون تو می‌چرخد

تاریخ را ورق زدم از خود تا، آمد کنار تو بدم از خود، تا
دیدم هنوز لرزش دستانش، بر نقش بیستون تو می‌چرخد

می‌چرخم و دوباره می‌افتم در، دفترچه‌ای که مثل کبوتر پر-
پر می‌شود که دست من است اما، شعر ترش درون تو می‌چرخد

حالم گرفته مثل غزلهایم، دارم به دستهای تو می‌آیم
مردی که در حواشی خود گم بود، دیوانه در متون تو می‌چرخد

ها..! یافتم چرا به سفر رفتی، بی گفتگو، بدون خبر رفتی
در بین دشمنانت و یارانت، چاقو به قصد خون تو می‌چرخد
¤
دنیا شبیه نقطهٔ پایانی‌ست، یا شاید ابتدای تماشا.. نیست؟
من؛ نقطه‌ای که هر طرفی باشم، چشمم به گرد «نون» تو می‌چرخد.

عنوان شعر سوم : غزل سه
بردار از چشم خمارت خواب را بردار
یا از من این شب-بوسۀ بی تاب را بردار

سرگیجه در سرگیجه در سر.. آی زندانبان
دست کم از زنجیر گیسو تاب را بردار

در تار و پودم رعشۀ صد شور پنهان است
از گوشه ای آغاز کن مضراب را بردار

حالا که بیرون آمدم از عمق تاریکی
رحمی کن و نیلوفر مرداب را بردار

بگذار خود را جای هر دین، جای هر ایمان
تسبیح را، سجاده را، محراب را بردار

جای تأمل نیست راحت کن خیالم را
این ماهی درگیر در قلاب را بردار.
نقد این شعر از : حسین جلال‌پور
حسین جلال‌پور:



تجربه‌ی شعر خواندن و شعر گفتن به ما کمک می‌کند بدانیم یک نوشته چه مسیری و راهی را طی کرده است تا تبدیل به یک شعر کامل شده است. حتّی اگر با شاعر از نزدیک مراوده هم نداشته باشیم می‌توانیم مراوده‌ی شعری داشته باشیم و به کمک آن، تجربه‌های او را که تجربه‌هایی کم‌وبیش مشترک در دنیای شاعرانه است و با آن‌ها سروکار داشته‌ایم بفهمیم. و بفهمیم که ایپ گوینده شعرهای بسیاری از دیگران خوانده و شعرهای بسیاری را هم، از خود، نوشته و خوانده و نپسندیده و خط زده تا به این مرحله‌ای که امروز می‌بینم رسیده است. امّا فارغ از این‌ها، همه‌ی ما در هر مرحله‌ای که باشیم زیادی‌ها و کمبودهایی در کارمان داریم که ممکن است در اثرِ نزدیکیِ کارها به خودمان از آن‌ها بی‌اطلاع بمانیم. به اعتقاد بنده گفتن از این کمبودها بسیار بیش‌تر می‌تواند به ما کمک کند تا گفتن از و برشمردنِ مواردی که شاعر خود آن‌ها را دریافته و می‌داند که چیستند و نیز تشویق‌هایی که با اطمینان می‌شود گفت در مواقع بسیار سدِّ راهِ همه‌ی ما هستند برای بهتر و درست‌تر سرودن.
بعد از این مقدّمه‌ی لازم، به‌نظر می‌آید، در شعرهای پیشِ‌رو، حداقل در دو مصراعِ بیتِ اول، «می‌خواهم تو را» کارکرد بهتر و مناسب‌تری نسبت‌ به «می‌یابم تو را» که اکنون ردیف شعر است می‌توانست داشته باشد. «رفیق راه می‌یابم تو را» از زبان کسی گفته می‌شود که در میان راه باشد (رونده باشد) نه کسی که مانده‌ی راه است. در هر حال شعر با این بیت شروع شده و به این صورتی که ارائه شده در خواننده‌ی باتجربه ممکن است این حس را به‌وجود بیاورد که این مصراع‌ها ساخته‌ی بعد و در ادامه‌ی مصراع‌هایی‌اند که قبل از این مصراع یا بیت گفته شده‌اند. این وضعیت‌ها (نابه‌جا و نامطمئن بودن ردیف) را در مصراع‌های دیگر هم کم‌وبیش می‌توان دید.
در مصراع دوم بیت اوّل معلوم نیست «مرگ» در «دلمرگی» چه کاره است؛ یعنی نه قبل و نه بعد از آن، کارِ به‌خصوصی، که منحصر به مرگ و این صفت باشد و دیگران نتوانند از پس آن بربیایند، در شعر انجام نمی‌دهد. در این صورت این صفت صفتی مرده است در شعر و ناکارآمد؛ یعنی هر صفتِ دیگر که خمودگی در خود داشته باشد هم می‌تواند وارد شعر شود و جای آن را بگیرد. شاعرِ این شعر کسی است که حتّی حوصله‌ی برگشتن و مرور گذشته (کتاب) را هم دارد و این با دلمرگی (دلمردگی؟) در تناقض است. برای رهایی از این وضعیت، شاعر می‌توانست در بیت‌های بعد موقعیت‌ها یا وضعیت‌هایی را نشان بدهد که خمودگی و کسلی و‌ بی‌حالی‌اش را به مخاطب منتقل کند یا نشان دهد. همین‌ «ناگفته‌گذاری» را می‌توان در بیت دوم هم دید؛ وقتی زمان بدون تو می‌چرخد فعل / ردیف می‌چرخد چه کاری در شعر می‌کند که فعل دیگری نمی‌تواند بکند؟ می‌توانیم به شعرمان، با همین استفاده‌های ریز و دقّت در انتخاب کلمات مناسب و در حول‌وحوشِ همان‌ها گشتن وجهی هنری‌تر بدهیم. این‌گونه است که شعر سروسامانی می‌گیرد. «تاریخ را ورق زدم...» پاره‌ای از شعر است ولی شاعر نه در تاریخ می‌چرخد و نه چیزی را ورق می‌زند، تنها دارد می‌گوید که این کار را انجام می‌دهد، به‌جز «بیستون» چیزی از تاریخ نمی‌شنویم؛ بیستونی‌ که معاصر ما هم هست البته. این کار را (ادراک صحیح کلمه در شعر) می‌توان حتّی از اواسط شعر هم شروع کرد، مثلاً جایی که در این شعر دیوانه پا به شعر می‌گذارد. می‌توانیم از همین جا دیوانگی را با دیوانه وارد شعر کنیم. اما اثری از این دیوانگیِ در انتظار نمی‌بینیم.
نکته‌ی دیگر این‌که قافیه‌ شعر را به هر جا که خواسته کشانده است؛ کلماتی بی‌مرجع در شعر که بهتر است شاعر فکری به حال آن‌ها بکند مثلاً«متون» معلوم نیست در شعر چه‌کاره است. حرف از کدام متون است؟ متونِ تو چگونه متونی‌اند؟
نکته‌ی دیگری که ارزش یادآوری دارد وضعیت اعدادند در شعر. در شعر سوم عدد صد آمده است. این‌گونه اعداد را در گذشته عدد کثرت می‌گفته‌اند، ولی به‌نظر می‌رسد، حداقل در شعر امروز، کارایی و زیادیِ خود را از دست داده‌اند و به همین دلیل بهتر است شاعران ما تلاش کنند راهی بهتر و‌ مطمئن‌تر برای نشان دادن کثرت‌هایشان پیدا کنند.

ارکان و عناصری که در کنار هم شعر را به‌وجود آورده‌اند، (در شعرهای اوّل و سوم بیش‌تر)، باعث کهنگیِ شعرها شده‌اند: چشم خمار؛ زنجیر گیسو؛ تسبیح، سجاده، محراب؛ و نوع قرار گرفتن آن‌ها؛ مثلاً بیت چهارم غزل اول، که بر پایه‌ی موازنه‌ ساخته شده، از این دسته‌اند.


ʝムℓムℓρσʊЯ

منتقد : حسین جلال‌پور

متولد ۱۳۵۵ در گناوه شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.