تصویرِ قبل‌از‌انقلابی!




عنوان مجموعه اشعار : ...
شاعر : سید مبین محمودی


عنوان شعر اول : ...
اصلا بیا و جان مرا رستخیز کن
پرونده جزای مرا ریز ریز کن

بنشین و خستگی مرا از تنم ببر
بنشین و چرک های دلم را تمیز کن

با آن نگه که صد ملکه گم شده در آن
کمتر زنان شهر خودت را کنیر کن

از باغ عمر بگذر و در بوستان عشق
گل های لاله را به نگاهت مریض کن

بر من که هیچ دختر زیبای آفتاب
خود را برای حضرت حق هم عزیز کن

با یک نگاه تند و کمی اخم صورتت
اقصی نقاط قلب مرا لرزه خیز کن

فکری به حال دامن کوتاه و موی باز
فکری به حال چشم حسودان هیز کن

عنوان شعر دوم : ...
....

عنوان شعر سوم : ...
....
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل. بگذارید حرف آخر را اول بزنم؛ که گفته‌اند جنگ اول از صلح آخر بهتر است. به گمان این بنده‌ی حق، در این غزل، هر جا که شهود شاعرانه‌ی تازه‌ای در کار است یا بیان به اوج روانی رسیده، حاصل کار با توفیق قرین شده است. این دو رکنی که عرض کردم، تقریباً معیار دلنشینی تمام شعرهای خوب برای مخاطبان خاص و عام هستند. اولی، خبرگان دنیای شعر را بیشتر راضی می‌کند و دومی خوانندگان عمومی‌تر را. گرچه نهایتاً خود مکاشفات تصویری و مفهومی هم بدون عرضه در قبایی تراز، بیانی بهنجار، به مقصد نمی‌رسند. و از آن طرف، بیان خوشی که تنها هنرش همین خوش‌ادایی باشد، در کنه و ذاتش هنوز به شعر مطلق و کامل نخواهد رسید. این‌ها اصولاً دو بال شعرند؛ چیز خوب و دندان‌گیری را خوب گفتن. اما از این سخنِ به گمان من "حق" که بگذریم، واقعیت آن است که نفس بیان روان و دلنشین هم در دنیای بلاغت سنتی ما ارزش و حرمت خودش را دارد. خیل عظیمی از مصاریع و ابیاتی که به نیکی در حافظه‌ی ما اهالی زبان فارسی، از خلال سخنان شاعران پیشین مانده، شاید شهود خاص و چشمگیری نداشته باشند (به استثنای اغلب ابیات سبک هندی که اصلاً موجودیت‌شان بر نوعی شهود است) اما همین بیان بهنجار، مایه‌ی نجاح و رستگاری‌شان شده. به شعرهای شهریار نگاه کنید؛ جز کشف‌ها و تلنگرهای عموماً عاطفی، عمدتاً چیزی که برخی از ابیات سرسبد غزل‌های او را شاخص کرده، همین "خوب گفتن" است. یا مثلاً سایه که بدون شک دانش موسیقی او در فلاح غزل‌هایش نقش عمده دارد. شاید در جایی از زبان همین سایه می‌خواندم که از خوش‌خوانی موسیقایی شعر حافظ گفته بود و بدون دست‌انداز بودن بیانش. به‌ویژه کاری که هرکدام از مصوت‌های بلند و حتی جای سکون‌ها و صامت‌ها در شعر حافظ با گوش و طبع ما می‌کنند... که خودش بحث مفصلی‌ست. چون چند بار و چند جا از عبارت "بیان روان و بهنجار" حرف زدم، اجازه بدهید روشن‌تر کنم که پایه‌ی این هنجاری بودن، چیست. به زعم من، آنچه نتیجه‌ی کار ما را از حیث بیان، دلنشین می‌کند، اولاً وفاداری به اسلوب‌های درست و بجای نحوی و آوایی‌ست، یا عنداللزوم حتی خروج گهگاه از آن‌ها مطابق مقتضا، آن‌طور که مجموعه‌ی گنجینه‌ی ادبی مسبوق ما ذائقه‌ی عمومی اهالی زبان را برای پذیرش و درست و بجا تلقی کردن این معاییر، سامان داده است. از همین جهت، بی‌راه نیست اگر قدمای ما، روی لزوم آشنایی شاعر با شعر گذشتگان اصرار داشته‌اند. و ثانیاً انطباقش و چفت شدنش با ذوق سلیم و طبع راست، که خود همین هم تا حدی مرهون دانش اهالی زبان از خاطره‌ی متون پیش‌داشته است (مثل سلیقه‌ی دوست داشتن طعم قرمه‌سبزی که در ما نسل به نسل درونی شده ولی چه بسا دیگر ملل چندان دوستش نداشته باشند)، و تا حدی مربوط به سلیقه‌ی عمومی و بشری شنوندگان شعر (مثل درک زیبایی یک گل که بعید است بنی‌بشری از هر ملت پیدا شود که آن را زیبا نداند و نپسندد). نتیجه و حاصل پایبندی به همین اول و ثانی‌ست که موجب می‌شود گاهی با خواندن یک مصراع، احساس کنیم که فلان حرف، حتی به غایت ساده و بدون پیچ و خم و ژرفای خاصی، اصلاّ انگار باید با همین کلمات و همین چینش نحوی و همین موسیقی عرضه می‌شده و لا غیر. و حس کنیم که بعضی از اسلوب‌های بیانی، انگار سرمدی، ازلی و ابدی، به همین شکل بوده‌اند و باید می‌بوده‌اند. و حس کنیم، از فرط خوش‌بیانی، که گویی این حرف را در همین قامت و کالبد واژگانی، بارها شنیده بوده‌ایم. لابد متوجهید که چه عرض می‌کنم و حتماً شما هم چنین احساسی را موقع خواندن بعضی از سطرهای برخی از شعرها، داشته‌اید. این چیزی‌ست که من بیان بهنجار می‌ناممش. راستش را بخواهید، نفس موسیقی عروضی هم عامل نجات چنین بیانی نیست و اصلاً قرار بوده شاعران با مجهز شدن به درک درست از لوازم بیانی هر جنس از حرف، قبای موسیقایی خود آن کلام را تنش کنند. با محدودیتی که اوزان تجربه‌شده برای ذهن ما شاعران ایجاد می‌کنند، البته کمک گرفتن از وزن تازه برای رساندن بیان به آن هنجار مطلوب، البته همیشه و برای همه ممکن نیست. وزن البته به بخشی از استقرار آن بیان مطلوب کمک می‌کند و همه‌ی آن را نمی‌تواند ضمانت و کفالت کند. اما اهمیت خودش را دارد. مانع دیگری که در راه کمک گرفتن از وزن برای رساندن کلام به بهنجاری بیان وجود دارد، این است که یک وزن عروضی ممکن است وجهی از غایات مطلوب شاعر را برآورده کند و همزمان مانع برخی دیگر شود. استاد ما دکتر پورنامداریان معتقد بود که سعدی شعر "ای کاروان! آهسته ران، ک‌آرام جانم می‌رود" را سفارشی سروده و این شعر، از دل برآمده و حدیث نفس خود سعدی نمی‌تواند باشد؛ چون آدمی‌زادی که کاروان دارد آرام جانش و محبوبش را می‌برد، امکان ندارد در ضمیرش کلام با این موسیقی شنگولانه شکل بگیرد. من گمان می‌کنم آن شعر، حالا در واقع یا در خیال سعدی، تحت تاثیر صدای زنگوله‌ی شتران کاروان شکل گرفته و از این منظر، چنان وزنی برای چنان غزلی طبیعی‌ست؛ هرچند، بله، همه‌ی غایات و مقاصد محتوایی را پوشش نمی‌دهد. از ریل اصلی یادداشت، کمی دور افتادیم. برگردیم به شعر پیش رو. قصدم از این منبر مفصل، آن بود که بگویم در این شعر، در این غزل، بعضی از مصراع‌ها انصافاً بیان سرمدی و بهنجار و روان دارند. فرازهای شهودی البته در این شعر کم‌تر است. اشکالی هم ندارد. دست کم به نظرم همان فرازهای خوش‌بیان این شعر، می‌توانند دستگیر فلاح این شعر شوند و لااقل همان فرازها را در کنار جمعیت پرشمار مصاریع و ابیات "از پل توفیق، گذشته"ی شعر فارسی بگذارند. در تعبیر "رستخیز کردنِ جان" علی‌رغم ظاهر غلط‌انداز و تکراری‌نمایَش، تجلای نو و بدیعی هست که ما را از تناسب جان و رستاخیز به قیامتِ خودِ جان و نوزایی خود جان می‌رساند. در آغاز شدن کلام از میانه‌ی بحث (از: اصلاً) هم حلاوت و بداعتی هست. در نظر من، چیزی که بیت اول این غزل را جذاب کرده، فراتر از نسبت مکانیکی جان و رستخیز و پرونده و جزاست. حتی قافیه‌ی خوش‌نشسته در این بیت و تعداد قابل توجهی از بیت‌های دیگر این غزل هم نیست. چیست پس؟ همان بیان روانی که ذکر خیرش گذشت. در این‌جا، مرجع آن روانی، راحتی و بی‌تکلفی و نزدیکی به محاورات مرسوم و در نتیجه صمیمانگی‌ست. در بیت دوم، مصراع دوم همین ویژگی را دارد اما در مصراع اول چند چیز مانع آن روانی‌ست. یکی شدت نابجای توقف بر انتهای خستگی (که شاید شاعر بگوید اتفاقاً برای القای خستگی، و عینی کردن آن، مناسب است). یکی ناهماهنگی بنشین و ببر (که مقصود بلاغی خاصی حاصل از این تناقض، لااقل به خاطر من نمی‌رسد). یکی برجستگی بی‌جای تن و تنانگی (که باز شاید شاعر بگوید در تضاد با جان بیت قبل آمده اما به باور من نفس استفاده از آرایه، از جمله تضاد و تناقض، تا وقتی که وظیفه‌ای مضمونی در بیت بر عهده نگیرد، فی‌نفسه حسن نیست؛ هنر نیست). در بیت سوم با عرض معذرت، آن روانی را نمی‌بینم. نقش قافیه در شکل‌گیری بیت، تابلو و برجسته است. از گم شدن کاری کشیده نشده. آرکاییسم نگه، موجب و موجد تصنع و دوری از صمیمیت است. سکته‌ی انتهای ملکه فاقد فایده‌ی بلاغی قابل حدس است و حامل شائبه‌ی ناچاری. در تاکید "خودت" هم سودی دیده نمی‌شود. و خلاصه آن که به نظرم نشده آنچه باید می‌شده. بیت چهارم در مجموع مقبول از آب درآمده؛ هرچند مصراع دومش به خاطر دو ویژگی ارزنده‌تر است: مریض کن، بیان را به صمیمیت و روانی نزدیک کرده و حدس مرجع استعاره‌ی گل‌های لاله (مثلاً به قرینه‌ی "نرگسِ بیمار": چشم‌های قرمز اشک‌آلود؟) هم رنگ شهودی به مصراع داده. اما در مصرع اول، در باغ و بوستان نامیدنِ همزمانِ عمر و عشق، سهل‌انگاری‌یی مشهود است. بیت پنجم را هم راستش چندان نپسندیدم. "دختر زیبای آفتاب" نامیدن محبوب، از حد ادعا فراتر نرفته و صورت‌بندی هنری و بلاغی خاصی رویش انجام نشده تا برای خواننده به قدر کافی باورمذیر شود. افزون بر این، وقتی در شعر، کسی را آفتاب یا دختر آفتاب می‌نامیم، باید حواس‌مان باشد که او را به خواننده، پس از آن، آن‌گونه معرفی کرده‌ایم و خواننده‌ی شعر ما "زآن‌پس" او را آفتاب خواهد دید. حالا این آفتاب یا دخترخانمِ آفتاب، چرا و چگونه باید خود را برای "حضرت حق" عزیز کند؟! (برای شاعر، البته می‌دانیم و می‌توانیم حدس برنیم!). و اصلاً معلوم نیست که پای حضرت حق (اگر پایی داشته باشد!) چرا به میان آمده و چه مقصود مضمونی‌یی قرار بوده بین خورشید و حق در این وسط صورت ببندد. کلیشه‌ی گفتاریِ "خود را برای ... عزیز کن"، درست و پذیرفتنی‌ست. اما آیا تعبیر "خود را بر ... عزیز کن" هم داریم؟! این‌هاست نمونه‌های آن انطباق‌هایی که عرض کرده بودم زبان شعر ما باید با عرف مرسوم زبان حفظ‌شان کند. "اقصی‌نقاط" نامیدنِ جغرافیای قلب، که البته قصد شاعر از آن، افاده‌ی "جای‌جای" بوده، تعبیر دقیقی نیست و مفهوم "دور بودن" را وارد مضمون می‌کند. حالا باید دید که آیا این دوری و جدایی در این‌جا کارآمد هست یا نه. استفاده از قافیه‌ی لرزه‌خیز، خلاقانه و جسورانه بوده ولی "صورت" در "اخمِ صورت" حشو دارد؛ مگر ما اخمِ جای دیگر هم داریم که در این‌جا نیازی به اِشعارِ صورت وجود داشته باشد؟! بیت آخر، بیش از حد "قبل از انقلابی" از آب درآمده است! برای ما که ساکنان این سال‌هاییم و البته از دهاتیان روزگار، کمی دور از تصور است که کسی بتواند معشوق را با این شمایل در منظر "حسودان هیز" و رقبای عشقی ببیند. در قم (شهر دوست شاعرمان) که اصلاً بعید می‌دانم از این خبرها باشد...! :)

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.