ارتباط بین اجزای شعر بیشتر و عمیق‌تر شود




عنوان مجموعه اشعار : صبا
شاعر : مریم صدرایی


عنوان شعر اول : روی مهتاب
مرکب گوشه گیری پیشه کرده است و /درون مغز خودکارم ب حرکت در نمی آید//ب شعري گشته ام ضامن ولی افسوس /شعور واژگان نو سوی دفتر نمی آید //پر پرواز اوراقم شکسته دیرگاهی هست!.... / که آوازی ازین مرغ غزلخوان برنمی آید // صدای گام‌های که برآشفتست کاغذ را /تو میدانی که هیچ آوا ب سوی کر نمی اید//تو را رمزی درون حلقه ی چشمست، ناپیدا/وگرنه صاحب این خانه سوی در نمی آيد //بتاب ای روی مهتابی ب سوی مردم تاریک/سواد صفحه ی دل را ازین خوشتر نمی آید...

عنوان شعر دوم : الماس
الماس تنها یک سنگ بود....
قاب شیشه ی کروی را شکست...

عنوان شعر سوم : مرز
چه کسی خطوط سیاه را از سیاهرگ خودکار سیاهش عبور داد؟!
آه.... ای تمامی مرزهای زمین!...
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
«روی مهتاب»، «الماس» و «مرز»، سه اثری هستند که سرکار خانم مریم صدرایی، ۴۱ ساله، از خوزستان فرستاده است. وی سابقه‌ی شاعری خود را بیش از پنج سال اعلام کرده است.
در ابتدا باید از خانم صدرایی بپرسم که «چرا ابیات غزل را طبق معمول زیر هم ننوشته است؟!» این کار نه در آن نوآوری هست و نه نه لزومی دارد! سوال دوم این‌که «چرا "به" را "ب" نوشته است؟!» این کاملا غلط است و یک شاعر نباید مرتکب چنین اشتباه درشتی شود.
سوم این‌که غزل شش بیتی «روی مهتاب» در مصراع اول بیت اول و نیز مصراع اول بیت دوم، سه رکن دارند؛ در صورتی که دیگر مصراع‌های این غزل چهار رکن دارند؛ بر وزن «مَفاعیلُن مَفاعیلُن مَفاعیلُن مَفاعیلُن» که هر رکن آن یک «مَفاعیلُن» است.
دیگر این‌که «هست» در مصراع ذیل، حشو و زاید است. تا «دیرگاهی» جمله کفایت می‌کند و گویاست.
«پر پرواز اوراقم شکسته دیرگاهی هست!....»
در مصراع دوم بیت ذیل نیز «تو» اضافه و حشو و زاید است. طبعا اگر حذفش کنید، دچار شکستگی وزنی می‌شوید. پس خود شاعر باید چاره کند.
«صدای گام‌های که برآشفته‌ست کاغذ را
تو می‌دانی که هیچ آوا به‌سوی کر نمی‌آید»
شاعر در این غزل نوگرایی کرده و گاه نوگرایی‌هایش قابل تحسین است؛ مثلا آن‌جا که می‌گوید:
«پر پرواز اوراقم شکسته دیرگاهی هست!....
که آوازی ازین مرغ غزل‌خوان برنمی‌آید»
وقتی که شاعر «پر پرواز اوراق شکسته‌ را به مرغ غزل‌خوان» تشبیه می‌کند
یا:
«بتاب ای روی مهتابی به‌سوی مردم تاریک»
اما اغلب مصراع‌های یک بیت به هم ربطی ندارند یا ربط‌شان سست است یا دچار یک حرف معمولی است، یا نوگرایی‌شان چندان جالب و دلچسب و یا جاافتاده نیست:
«مرکب گوشه‌گیری پیشه کرده است و
درون مغز خودکارم به حرکت درنمی‌آید»
«به شعری گشته‌ام ضامن ولی افسوس
شعور واژگان نو سوی دفتر نمی‌آید»
مصراع دوم سست است و صرفا برای این‌که معنایی را به‌دنبال مصراع اول بکشاند گفته شده است. این که «کاغذی از صدای گام‌هایی برآشفته شود اما گوش کری آن را نشنود» چه معنا خاص و شاعرانه‌ای می‌تواند داشته باشد؟!
«صدای گام‌های که برآشفته‌ست کاغذ را
تو می‌دانی که هیچ آوا به‌سوی کر نمی‌آید
من از اثر دوم خانم صدارایی چیزی سر نیاوردم! این‌که «الماس فقط یک سنگ است و یک چیز شیشه‌ای را که لابد آن هم از سنگ است می‌برد یا می‌شکند»، چه حیرت شاعرانه یا چه حالت شاعرانه‌ای را در مخاطب ایجاد می‌کند که ما تازه بخواهیم که قاب‌بودن و کروی‌بودن را نیز بر آن شیشه بیافزاییم و یک چیز ساده و معمولی را معماگونه ارائه دهیم:
«الماس تنها یک سنگ بود....
قاب شیشه‌ی کروی را شکست...»
من از کسانی هستم که سخت به ایجاز اعتقاد دارم؛ یعنی اصلا این موضوع ربط چندانی به من ندارد؛ یکی از اصول شعر همین ایجاز است؛ به‌شرطی که ایجاز، خلل و خدشه‌ای به اصل شعر وارد نکند.
ایجازی که من در اثر ذیل می‌بینم، اگر نگویم دچار «ایجاز مُخِلّ» است، می‌توانم به جرات بگویم که وضوح شاعرانه ندارد؛ یعنی چندان روشن نیست. نه این‌که منِ مخاطب در حل این اثر معماگونه درمی‌مانم؛ نه، درنمی‌مانم، اما آن روشنی و نوری که از این اثر به عنوان شعر باید بر منِ مخاطب بتابد، نمی‌تابد.
بعد این‌که ما در یک اثر دو سطری باید ایجاز را از هرلحاظ رعایت کنیم، نه این‌که یکی دو کلمه همین‌طوری و بدون هیچ دلیل و منطق شاعرانه‌ای وارد شعر بشوند؛ مثل کلمه‌ی «سیاهرگ» که معلوم است که صرفا به‌دلیل سیاه‌بودنش و نیز به‌واسطه‌ی این‌که از لوله‌ی خودکاری که می‌گذرد و آن شبیه رگ است آورده شده؛ در صورتی که به اصل قضیه و منطق کار توجه نشده است، و آن کاربرد سیاهرگ است که در اصل کاربردی مثبت دارد. در واقع شاعر در یک صورت می‌تواند این تضاد را در شعر جمع آورد که برایش تمهیدی اندیشیده باشد؛ وگرنه از چیز مثبت باید مثبت استفاده کنیم، . یعنی نمی‌شود سیاهرگ به‌خودی‌خود مثبت باشد، بعد بیاید «مرزهای جهان را معلوم کند که من برای تعیین شدنش، آه و ناله به دنبال دارد:
«چه کسی خطوط سیاه را از سیاهرگ خودکار سیاهش عبور داد؟!
آه.... ای تمامی مرزهای زمین!...»
حرف آخر این‌که، من کارهای خانم صدرایی را در کل مثبت ارزیابی می‌کنم؛ زیرا شاعری است در پی نوگرایی و حرف تازه. او دنبال راه‌های رفته نیست؛ راههای بی‌دردسر و راحتی که در آن کسی معمولا اشکالی از آدم نمی‌گیرد. اشکال‌های من بر آثار خانم صدرایی بیشتر بر نوع نوگرایی‌هایی است که در آثارش انجام می‌گیرد. دیگر این‌که، کار آن کسی که منتقد و مخاطب را به واکنش وانمی‌دارد، کار و اثری خنثی است، و ما درباره‌ی منفی و مثبت کارهای خانم صدرایی نوشتیم؛ حالا در این ‌باره بیشتر و در آن باره کمتر، زیاد فرقی نمی‌کند.
خوب است که خانم صدرایی و در کل شاعران نوگرا بیشتر با پایگاه در ارتباط باشند.
اگر هم سوالی هست، شماره‌ی همراهم در اختیار همه‌ی کسانی است که برای پایگاه نقد شعر آثار خود را می‌فرستند. می‌تواند این شماره را از مدیر محترم پایگاه دریافت کنند.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۱
مریم صدرایی » 6 روز پیش
بسیار ممنون و سپاسگزارم جناب استاد خالقی بزرگوار! نقد شما برای بنده بسیار ارزشمند است و انشاءالله راهنما و راهگشای من خواهد بود.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.