اندر ستایشِ نقدِ سلیقی!




عنوان مجموعه اشعار : سایه
شاعر : احد متقیان


عنوان شعر اول : زحمت دوباره

برگشته ام از نبرد تا آغوشت

خیلی دل این شهید میزد جوشت

شرمنده پدر تو زیر تابوت منی؟

افتاد دوباره زحمتم بر دوشت



عنوان شعر دوم : بوسیدن تو


آهنگ حیات، از لبانت جاری ست
یعنی که زمان، بدون تو، تکراری ست

مقبولترین فعل برایم این است‌:
بوسیدن تو که حال استمراری ست



عنوان شعر سوم : حال دل
خوشحالم اگر به سینه دارم غم تو
من باخبرم همیشه از عالم تو
از حال دلم نپرس وقتی که گذشت
دیروز، بدون دوستت دارم تو
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه رباعی. نخستین برجستگی و حسن شعر اول، به نظرم صمیمیت بیان آن است. فراست شاعر در نشاندن تعبیر عامیانه (و نه عوامانه)ی «افتادن زحمت کسی بر دوش کسی»، هم نمونه‌ای از همان نزدیک کردن شعر به بیان صمیمانه و در واقع حسن استفاده از صمیمیت زبانزدهای عامیانه برای دل‌نشین کردن سخن است، و هم، همان‌طور که عرض کردم، نشانه‌ی ذکاوت شاعر در شناخت شخصیت رباعی و این قول درست که آنچه به ضربه مشهور است و تکانه‌ی اصلی رباعی را در خود جای می‌دهد، باید در سطر آخر ته‌نشین شود. صمیمیتی که از آن یاد کردم، مهم‌ترین حسن و فایده‌اش، تقویت عاطفه‌ی کلام است. چنان که مثلاً در همین شعر نخست، دلچسبی و دلنشینی و القای لذتی که «خیلی...»، «جوش زدن»، «شرمنده...»، و حتی پرسشی بودن سطر سوم، همه و همه، واجدش هستند، حاصل همین ویژگی‌ست؛ زبانزد بودن و عامیانه و محاوره‌گون بودن‌شان. چیزی که به زمزمه‌پذیری و همذات‌پنداری سخن کمک می‌کند. و صد البته، این ویژگی ـ اگر نگوییم: رویه‌ی ماجرا، ـ فقط وجهی و سطحی از ماجراست؛ فقط بخشی از کارکرد زبانی و بیانی این قبیل زبانزدها. و در لایه‌های دیگر، خُب، مثلاً خود این شهود که افتادن تابوت بر دوش پدر شهید، تجسم زحمات قبلی و علاوه شدن زحمت تازه‌ای بر دوش پدر است، بار اصلی شاعرانگی این شعر را حمل می‌کند؛ به زعم این بنده‌ی حق. معنای دیگر این سخن، آن است که باید مراقب باشیم به حلاوت سطوح موسیقایی و لفظی و زبانی شعرمان قناعت نکنیم؛ زیرا شعر اصلی و شاعرانگی اصلی، در حقیقت، باید در جای ژرف‌تری صورت ببندد. یکی از اشتباهات ما شاعران، شیفتگی و بسندگی به ظواهرِ کلام است. حتی به ظواهرِ تصاویر. در جایی خواندم که شاملو، جوانیِ خودش را شماتت کرده بود که چرا از لفظ «از در درآمدی و من از خود به در شدمِ» سعدی خوشش می‌آمده. خُب، البته آن چاشنی‌ها هم برای کلام لازم است. درست مثل موسیقی که چاشنی لازمی برای شعر است؛ پیراهن چین‌دار زیبایی بر تن کلام... اما این و این‌ها هنوز شعر نیست. گفتم «ظواهرِ تصویر»؛ مثلاً گاهی ما شاعران، گول توصیف یک منظره‌ی زیبا را می‌خوریم (بگذریم که این زیبایی، ممکن است تعدادی از خوانندگان شعر ما را هم سرگرم کند و گول بزند ...و در مورد این که آیا این شعر است یا نه به اشتباه بیندازدشان!)... اگر ما یک شب مهتابی زیبا را در شعرمان توصیف کنیم، حقیقتاً هنوز شعر نگفته‌ایم!؛ فقط یک چیز طبیعی بیرونی را توصیف کرده‌ایم. همین. بله، البته خوب از عهده‌ی توصیف برآمدن هم هنری‌ست ولی نام آن هنر، هنوز شعر نیست! توصیف، در دو حال ممکن است به شعر واقعی کمک کند؛ یکی وقتی که به عنوان «چاشنی» فرعی، به کمک پیکره‌ی اصلی شهود بیاید، و یکی در هنگامی که این توصیف، توصیف یک چیز دست‌نخورده‌ی و محض بیرونی نباشد؛ بلکه توصیف منظره‌ی تصرف‌شده و شهودی شاعر باشد. یعنی، توصیف ما، بشود همان شهود اصلی شعر ما. سخن از کجا به کجا رسید! قصدم آن بود که بگویم نفسِ استفاده از تعابیر روزمره، نباید ما را الکی به شاعرانگی کلام‌مان دلخوش کند. این‌ها چاشنی‌ها و کاتالیزورهای سرعت‌بخش و تقویت‌کننده‌ی تأثیرگذاری کلام شاعرانه هستند و نه خود شعر! این را باید دائماً‌ متوجه بود. قبلاً در جایی نوشته بودم که: به باور این بنده‌ی حق، شعر، در واقع، صوت است نه نوشتار. از قدیم هم همین بوده. شعر مکتوب، مال دوران پس از خط و کاغذ است. اما قبل از آن هم «حتماً و لابد» شعر داشته‌ایم. شعر، در ذاتِ خودش صداست و لاجرم باید از راه گوش با خواننده ارتباط برقرار کند. از همین رو، به نظر من، زیبایی‌های نوشتاری که به عنوان بخشی از دستگاه بلاغی شعر فارسی به رسمیت شناخته شده‌اند، گرچه بیهوده نیستند ولی تا وقتی که متکی بر صوت و صدا نباشند، اصالت ندارند و استعمال‌شان (مخصوصاً تکیه و تأکید بر استعمال‌شان) شعر ما را به سمت تفننی شدن یا تصنعی شدن پیش خواهد برد. پس، شعر، صداست و کارش با گوش خواننده (شنونده). اما از عجایب ماجرا آن است که این صوت، این صدا، این شعر، آن‌گاه به حقیقت شهودی خودش نزدیک خواهد شد که اتفاقاً و از قضا حاصل «دیدن» شاعر باشد نه فقط شنیده‌هایش. شاعر باید (به تعبیر نیما) بتواند چشم‌هایش را ببندد و اشیاء را احضار کند و در آن‌ها تغییر ایجاد کند. روح معانی غریب را در اجساد تازه و بدیع و آفرینش‌گرانه و خلاقانه، حلول بدهد. و نه فقط اشیاء را که مفاهیم را هم. با عینی کردن‌شان البته؛ یا لااقل تکیه دادن‌شان به چیزی عینی. با نشان دادن مفاهیم! با مجسمه کردن معناها. این کار شاعر است. پس شعر، به یک معنا در «چشم» شاعر شکل می‌گیرد و از راه «گوش» در ذهن خواننده بازتولیدِ تصویری می‌شود؛ تصورپذیر می‌شود. بگذریم... اگر شعر اول را اجمالاً مرور کنیم، سراسر، خوبی‌ست... و البته بهانه‌گیران هم می‌توانند جاهایی از آن را نپسندند! مثلاً ممکن است تصویر «در آغوش بودن» با تصویر «بر دوش بودن» نتوانند یک منظره‌ی واحد را رقم بزنند. یا ممکن است کسی حذف «را» را در سطر دوم نپسندد (مگر آن که این حذف را هم به پای کاربرد محاوره‌ی کلام بگذاریم؛ آن‌طور که این حذف هنوز در سخن روزمره‌ی اهالی جنوب ایران و از جمله فارس، زادگاه شاعر، مرسوم است). همین‌طور، ممکن است کسی تفاوت زاویه‌ی خطاب به خویش را در سطر دوم نپسندد (در تمام شعر، شهیدی که سخن می‌گوید، «من» است ولی در سطر دوم، «او»). در مجموع، این شعر نخست را ـ شاید به برکت تصاویر جان‌دارترش ـ امروزی‌تر از دو شعر بعدی می‌بینیم. در شعر دوم، قدری آن «یعنی که»ی مصراع دوم را وزن‌پرکن می‌بینیم. نه این‌که در گرامر جا نیفتاده باشد؛ نه. بلکه به نظر می‌رسد که کارکرد مضمونی خاصی نیافته و فقط آمده که آمده باشد ...و فرصت وزن را هدر داده است. «جریان و تکرار و استمرار»، با تناسبی که دارند، چفت و بست معنایی خوبی به مصاریع داده‌اند. این معجزه‌ی تناسب است. همین‌طور آغاز کردن سخن از لب و رساندنش به بوسه. و اصلاً خود بوسه و حال، و البته انتخاب صفت «مقبول» که در کنار بوسه، آدم را به یاد کلمه‌ی عربی بوسه (قُبلَة) می‌اندازد؛ به قول حافظ: «اشهی لنا و احلی من قبلة العذارا». اما حق دارید بپرسید که: چرا گفتم که: این شعر (شعر دوم) و شعر آخر نیز، در مقایسه با شعر قبلی (شعر اول) کهن‌گراتر است؟ آیا نمی‌شود در معشوق امروزی، همین صفات را دید؟ مثلاً از لبش، از صدایش، آهنگ زندگی را جاری دانست؟ یا ایا نمی‌شود زمان را بدون او تکراری دید؟ چرا؛ بدون شک می‌شود. اما در این‌جا شیوه‌ی نگاه، زاویه‌ی دید، و اصلاً شکل بیان، همان شکل دست‌نخورده‌ای‌ست که در شعر قدیم سراغش داریم... که به محبوب می‌گفتند تو فلان و بهمانی، با چاشنی اغراق. حالا نمی‌خواهم شعر اول را چماق کنم و بکوبم توی فرق سر شعر دوم، و نمی‌خواهم لطافت و دلنشینی شعر دوم را هم انکار کنم، ولی باید پذیرفت که آن باورپذیری و تصورپذیری‌یی که در شعر اول برای خواننده‌ی امروزی وجود دارد، در شعرهای دوم و سوم کم‌تر موجود است. رازی که می‌خواهم با شما در این‌جا و به همین بهانه در میان بگذارم، این است: یکی از قلق‌های امروزی‌تر نوشتن، از قضا همین عینی‌تر نوشتن است. هرچه بازیگران مضمونی شعر ما دیدنی‌تر باشند، و البته آبستن آن ویژگی‌های خلاقانه‌ی تصرف و شهود و کشف و راضی نشدن به توصیف محض، شعر ما از ذهنیات و مفاهیم صرف فاصله خواهد گرفت و نتیجتاً احتمال این‌که خواننده‌ی امروزی بتواند بهتر تجسمش کند، مهیاتر خواهد شد. البته مانند همه‌چیزِ هنر، در این مورد هم نمی‌توان حکم کلّی و قطعی صادر کرد. بسا شعرها که نیاز داشته باشند اصلاً و مطلقاً ذهنی‌تر اجرا شوند. کشف ضوابط نیاز متن و جنس هر شعر به دُز مشخص و متعادلی از عینیات و ذهنیات، به تدریج و با تجربه (مخصوصاً تجربه‌ی مطالعاتی) کم‌کم برای هر شاعری حاصل خواهد شد. این همان سلیقه‌ی بسیار بسیار مهمّی‌ست که در ساختن قوه‌ی تنقید درونی خود شاعر نقش ایفا می‌کند. این‌جاست که «نقدِ سلیقیِ» کسی که آن تجربه‌ی شناختی را بیشتر کسب کرده باشد، از نقد سلیقی کسی که خواننده‌ی محض یا مصرف‌کننده‌ی محض آثار هنری‌ست، متمایز می‌شود. در شعر آخر، باخبریِ سطر دوم در تقابل با بی‌خبریِ سطر سوم، ترازوی معنوی خوبی در دل این شعر آفریده. همین تضاد را در دو سوی سطر نخست هم (در خوشی و غم) شاهدیم. دو نکته‌ی کوچک و یک نکته‌ی مهم پایانی دارم که عرض می‌کنم و والسّلام! دو نکته‌ای که باید در مورد این شعر آخر بگویم، این‌ها هستند: 1ـ وقتی که شاعر می‌گوید: «خوشحالم اگر به سینه دارم غم تو»، و بلافاصله بعدش می‌گوید: «من باخبرم همیشه از عالم تو»، آن وقت، آن «غم تو»، خواسته‌ناخواسته، مترادف با «عالم تو» معنی خواهد شد؛ یعنی گویی که شاعر دارد به محبوب می‌گوید: عالَمِ تو، غمگین است. و آیا این تلقی، قدری منفی نیست؟! 2ـ وقتی که شاعر می‌گوید: «... گذشت، دیروز، بدون دوستت دارم تو»، مقصود شاعر آن بوده است که: «حالم خیلی بد است چون تو دیروز به من نگفتی که دوستم داری». درست؟ اما آیا این معنی هم از این سخن برنمی‌آید که: «دیروز، من تو را دوست نداشتم!»؟ نتیجه‌ای که از این دو نکته می‌خواهم بگیرم این است که: باید بسیار مراقب معانی ناخواسته و برداشت‌های ناخواسته‌ی حاصل از کژتابی‌های کلام‌مان باشیم. مبادا با قرائت و خوانشی دیگر، شعر ما معنای ناخواسته برعکس یا ناخوشایندی «نیز» بدهد... مخصوصاً اگر خطاب به عزیزی هم باشد! زبان فارسی (می‌گویند) یکی از پُرایهام‌ترین زبان‌هاست. این، کار را برای ما شاعران فارسی‌زبان که کاربران اصلی این زبانیم، کمی حسّاس (اگر نگوییم دشوار) می‌کند. روشن است که این ایهام‌پذیری، خودش امکان و فرصت بزرگی هم برای ما فراهم خواهد کرد. بگذریم... اما آن نکته‌ی آخری که وعده داده بودم: من خودم شوربختانه هرگز نتوانسته‌ام رباعی‌های خوبی بنویسم (هرچند همان غزل و... را هم معلوم نیست توانسته باشم خوب بنویسم!) ولی در کار دیگران، بسیار این ضعف و نادلچسبی را دیده‌ام که: تمرکز بر بیت دوم (و همان معنای ته‌نشین‌شده‌ ضربه‌دار در انتهای رباعی)، شاعر را از یکدستی شعر و اهمیت بیت نخست رباعی غافل کرده است. می‌خواهم به دوست شاعر خودم تبریک بگویم که در هر سه‌ی این رباعی‌ها، بیت نخست کاملاً زمینه‌ساز و در راستای آن مقصد نهایی از آب درآمده و شعر، دوپاره نشده است. عذرخواهم که پرگویی کردم. برای دوست شاعرم توفیق روزافزون آرزو دارم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۲
احد متقیان » 7 روز پیش
سلام و عرض ادب خدمت شما بزرگوار که وقت گذاشتید و نکات بسیار خوبی را از شما آموختم بینهایت سپاس هدفم از ارسال این رباعی ها دریافت همین نظرات ارزشمند شماخوبان می‌باشد وگرنه خودم رو لایق نام شاعری نمیدانم امیدوارم در رباعی بتوانم گامهایی هرچند کوچک بردارم
محمّدجواد آسمان » 4 روز پیش
منتقد شعر
درود بر آقای متقیان بزرگوار. انجام وظیفه کردم برادر جان. پیروز و شادکام باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.