تشتت وزنی/ فراز و فرود بسیار!




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : ابراهیم سوادکوهی


عنوان شعر اول : عروس بیوه
در جوانی دختری زیبا بود
آنکه امروز خزانش خوانند
تنش سبز و رخش سیماب‌گون بود
آنکه امروز به زردی می‌شناسندش
به رفتن‌ها
به نامردی‌ها
به دست‌های خالی از یاری
که جامانده در پستوی تنهایی
پاییز پرکرشمه با اشک‌های تشنه
این نوعروس مانده
در خانه چون یک بیوه
اشک از رخش چکیده بر عابران عاشق
با هر قدم فغانی از ناله‌اش رسیده
با باد سرد و سوزان
با آسمان تیره
با بغض‌های رفته در عمق جان نشسته
در انتظار باران
در کوی دوست مانده
در حسرت زمانی کاین باغ سبز بوده
پاییز قرن حاضر این آخرین بدرودست
بادا که پایان باشد این طالع نگونت
هر چند این محال‌ست
تقریر روزگاران


عنوان شعر دوم : قرن ما
روزی که پسرها پدرها را خوردند زمین گرد نبود
و هیچ پُلی لنگ در هوا نمانده بود
هنوز ماهیان پرنده مورخان عصر فراموشی نشده بودند
انگار کسی پرگار ساعت را شکسته بود
و زمان تکرار بی تفاوت پایان‌ها بود

روزی که زبان‌مان برای "دوستت دارم‌" الکن شد
و هیچ شاعری حرفی برای گفتن نداشت
هنوز عشق دیوارها به هیاهوی سکوت پابرجا بود
انگار کلمات یکدیگر را سه طلاقه کرده بودند
و معنا شرم سرد شمعی خاموش بود


عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
آقای ابراهیم سوادکوهی، ۳۳ ساله، از اصفهان، با سابقه‌ی شاعری کمتر از یک سال، دو اثر خود را فرستاده است با نام‌های «عروس بیوه» و «قرن ما».
اثر نخست آقای سوادکوهی دچار تَشَتُّت وزنی است؛ یعنی دو سطر اول در وزن «فعلاتن» است و این وزن در این دو سطر درست است؛ سطر سوم بر وزن «مفاعیلن» است و در این وزن درست است؛ سطر چهارم وزنی دیگر دارد اما در آن وزن یکی دو جا می‌شکند و در کل نادرست است؛ سطر پنج یک «مفاعیلن» است؛ سه سطر بعدی بی‌وزن است؛ و سطر بعدی (پاییز پرکرشمه با اشک‌های تشنه) بر وزن «مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن» است! و همین‌طور... تا آخر.
در واقع این تشتت سبب تنافر منِ مخاطب و خواننده‌ی اثر می‌شود؛ به خاطر همین بی‌نظمی و این ناهمسانی و پراکندگی و... آیا شما از این همه تشتت، هنگام خواند چنین سطرهایی دچار تنافر نمیشوید؟! هر کسی سر سوزن ذوقی داشته باشد، از این پریشانی کلافه و خسته می‌شود. من نمی‌دانم گوینده‌ی این اثر، این وزن‌های درست اما متفاوت از هم را چطور به کار برده است. چون کسی که بر وزنی مسلط باشد، طبعا آن را ادامه می‌دهد، اما دوست ما آقای سوادکوهی به سمت وزنی دیگر و دیگر می‌رود و در کمال تعجب، آن‌ها را نیز در کنار دیگر وزن‌ها درست انجام می‌دهد؛ اگرچه در سطرهایی وزنی را می‌شکند و یا دچار بی‌وزنی می‌شود.
در واقع وقتی اثری این‌گونه دچار تشتت است، معنا و محتوا را نیز صددرصد تحت تاثیر منفی خود قرار می‌دهد؛ یعنی یا معنا و محتوایی ندارد و معنا و محتوایش مثل وزنش دچار تششت است (یعنی غیر از این نمی‌شود) یا اگر معنا و محتوایی داشته باشد، وزن‌های متفاوت و ناهمگون با اختلال در ذهن مخاطب، به او اجازه‌ی دقت و فهمیدن محتوا را نمی‌دهد. یعنی از بس درگیرش می‌کند این اجازه را از او می‌گیرد. طبعا اگر این اثر یک نثر معمولی بود بهتر بود؛ چون یکدست بود و مخاطب را آزار نمی‌داد و مشغول ناهمگونی خود نمی‌کرد.
حال به فرض، به هر زحمتی که شده، ما سعی کردیم این اثر را به صورت نثری عادی بخوانیم، و حواسمان را هم جمع کنیم و ببینم گوینده‌اش چه می‌گوید، آیا چیزی در محتوای آن دیده می‌شود؟
باعرض تاسف باید بگویم: هیچ. مخاطب تنها با یک مشت حرف‌های بسیار عادی و معمولی روبه‌رو خواهد شد.
سوال من از آقای ابراهیم سوادکوهی این است که: «شما در مدت نزدیک به دو سال شاعری چه توشه‌ای برای خود و شعرت اندوختی؟ چند تا کتاب خوب خواندی؟ پای حرف چند مرد و زن در رسانه‌ها نشستی؟ در چه تجربه‌های شخصی خود غور کردی؟ چقدر و چند تا شعر از شاعران بزرگ دیروز و امروز ما خواندی؟ و...». متاسفانه اندک نشانه‌ای از شاعری در اثر نخست آقای ابراهیم سوادکوهی نمی‌بینم. ببینیم در اثر دوم چه می‌گوید. چون که چه بسیار پیش آمده است که یک اثری را مخاطب یا منتقد می‌خواند و با همان یک‌بار خواندن از گوینده‌اش ناامید می‌شود، اما اثر دیگری از او، در همان لحظه و یا در روزهای آتی، رای‌اش را ممکن است عوض کند. یعنی ممکن است مخاطب با دیدن اثری خوب از او، به فرازها و فرودهای شاعری‌اش پی ببرد.
در ضمن، آقای ابراهیم سوادکوهی نوشته است، این‌ها، تقریبا اولین شعرهای من است. من می‌گویم لطف کن دفعه‌ی بعد و بعدتر، از کارهای تازه‌تر خود بفرست.
اما اثر دوم وزن ندارد و به اصطلاح شعر سپید است؛ شعری که روشن است و منظور شاعر مشخص و معلوم؛ شعری که تخیل دارد و این تخیل تازه است. اگرچه شعر انسجام ندارد، اما برخلاف انتظار، چند سطرش دارای تصویر و تخیل خوب و تازه‌ای است که مخاطب را به محتوایی تقریبا عمیق رهنمون می‌کند؛ سطرهایی نظیر:
«و هیچ پُلی لنگ در هوا نمانده بود»
«انگار کسی پرگار ساعت را شکسته بود
و زمان تکرار بی‌تفاوت پایان‌ها بود»
«و معنا شرم سرد شمعی خاموش بود»
به آقای ابراهیم سوادکوهی تبریک می‌گویم. کار دومش خوب بود. بهتر است او ارتباطش را با پایگاه نقد شعر بیشتر کند. اگرهم سوالی از من دارد، می‌تواند شماره‌ی همراهم را از مدیر محترم پایگاه بگیرد.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۲
ضیاءالدین خالقی » چهارشنبه 04 فروردین 1400
منتقد شعر
سلام جناب سوادکوهی عزیز! من در سطر اول نقد نوشتم: «با سابقه‌ی شاعری کمتر از یک سال»، نه دو سال. این اطلاعات را، یعنی بیوگرافی کوتاه شما را نیز «پایگاه نقد شعر» در اختیار من گذاشته است، لابد بر اساس فرمی که خودتان به وقت عضو شدن در اختیار پایگاه قرار داده‌اید. پس می‌بینید که من گمان نکرده‌ام.
ابراهیم سوادکوهی » دوشنبه 25 اسفند 1399
با تشکر از آقای خالقی و نقد خوب و دقیق شان که بسیار استفاده کردم. اما خاطرم نیست چه برایتان نوشته ام که گمان کرده اید دو سال است شعر می گویم من از دوسال پیش با جرقه هایی فهمیدم که احتمالن سر سوزنی هست که می جوشد ولی گرفتاری ها مجال نمی داد تا همین پاییز 99 که تصمیم گرفتم چیزکی بنویسم و این شد در واقع اینها اولین و آخرین اند. در توشه ام هم چیزی نیست جز همان گوش آشنای هر فارسی زبانی به شعر و از شاعران، همین اواخر فروغ و اخوان را می خوانم. با تشکر از پایگاه نقد شعر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.