توامانِ روشنی و گنگی!




عنوان مجموعه اشعار : دردنامه
شاعر : نرگس اسمعیلی


عنوان شعر اول : مینویسم "دار"، "داد" شود
من گذر کردم از هر آنچه که بود
قرن ها پیش خویش را کشتم
زخم آن خنجر پر از کینه
مانده عمری چو مهر بر پشتم

تا فراموش میکنم خود را
زخم دیرینه درد میگیرد
تا رها میشوم از اوج سکوت
واژه در یک نهیب میمیرد

نام من نیست یاد آن کس که
زخم تهمت به جان من میزد
او که خود هم قطار دشمن بود
دم از آزادی وطن میزد

چهره ام را ز یاد برده کنون
قاتل واژه های مطرودم
آنکه می رفت مرگ را بچشد
بعد از این اعتماد من بودم

من گذر کردم از هر انچه که بود
کشتم اندیشه ی دروغم را
یافتم در حریم آگاهی
معنی مبهم حقوقم را

شکوه ام قصه ی جدیدی نیست
ناله هایم نمیرسد بر گوش
روح آزرده ام از این زنگار
تنگ خود را گرفته درآغوش

مینویسم "دار"،" داد" شود
تیغ این واژه ها گلو ببرد
تا که آزادی انتخاب شود
مینویسیم گرچه خط بخورد

ما گذر کرده ایم از آنچه که بود
غنچه هامان شکفته از ریشه
آن پلنگ کلیشه ها اکنون
گرگ پیری است خفته در بیشه

داد، بیهوده میزند فریاد
تا زمانی که چشم ها بسته است
این دروغین نمایش مضحک
از تماشای حاضران خسته است

ای کبوتر فرار کن از دشت
این گلوله هدف نمی خواهد
می زند بی نشانه بالت را
دشمن جان به کف نمی خواهد

رنگ دنیای واقعی انگار
رنگ آبی آسمانت نیست
سخت پرواز کن از این غربت
تا سیاهی اسیر جانت نیست

مینویسم "دار"،" داد" شود
تیغ این واژه ها گلو ببرد
تا که آزادی انتخاب شود
مینویسیم گرچه خط بخورد


عنوان شعر دوم : بنفشه های سکوت

نهال خستگی ام میرسد به سقف فلک
سکوت، جاری احساس خون من شده است
شکسته سقف بلند امید خانه ی دل
دوباره قمری احساس بی وطن شده است

کسی نمیشنود درد های کور مرا
کسی به فکر مداوای زخم باور نیست
همه به مرگ، به میراث خویش مشغولند
کسی به فکر رهایی این کبوتر نیست

برا ی من که هزاران بهار پژمردم
شکوفه، معنی مرگ بهار دنیا بود
نگاه خسته پاییز یک قلم کم داشت
برای وصف گلی که همیشه تنها بود

عذابِ فاصله را میکشم به سعی قلم
وباغ درد تو تصویر میشود در من
شکنجه گاه نبودت چو قتلگاه من است
مفر درد من اما به درد خو کردن

شکایت از تو که نه، از حصار شب دارم
برای وحشت تکرار تلخ این کابوس
در اوج خلسه ی بی وزن فکر آغوشت
میان خالی این تنگ ، مانده ام محبوس

بنفشه های سکوتم کبود تر شده اند
و زاغ می پرد از پشت بام خستگی ام
گریز سایه ی بودن به آشیانه ی مرگ
کشانده پای مرا بر گلوی زندگی ام

نهال خستگی ام می رسد به سقف فلک
و عشق در تب رسوایی از سکوت من است
منم مجسمه ی دردواره های کسی
که در اسارت لب های باز، بی سخن است








عنوان شعر سوم : هیچ
بر گوشواره های شب آونگ درد هاست
لب با سکوت صامت شب در نبرد هاست
تصویر ماه در تب و تاب گریز نور
آغاز ترس و واهمه ی دوره گرد هاست
رویای بی ستاره ی دشتی در انزوا
آغاز بی ستارگی شب نورد هاست
من با تو از حصار تنم رد شدم شبی
دیدم غبار ی از تو بر اندام گردهاست
دیدم تبر به ریشه ی پندار می زدی
سرو صدای ساز مرا دار میزدی
دیدم غزل به نیمه ی جانش رسیده است
طوفان انار باغ مرا کال چیده است
جغرافیای حادثه تغییر کرده است
غم را گذشت ثانیه درگیر کرده است
تا مینویسم از توی جامانده در تنم
گم میکند مرا ضربان سرودنم
من صحنه ی نمایش دلتنگی شبم
جولانگه سیاهی و بی رنگی شبم
باران سرود رفتن از آغوش زندگی است
تابوت آرزوست که بر دوش زندگی است
بر گوشواره های شب آونگ درد هاست
ساز سکوت زندگی آهنگ درد هاست
وقتی که ماه رخ ز نگاه تو بر گرفت
آیینه پیش چشم تو رنگی دگر گرفت
وقتی که ماه قاضی جرم ستاره شد
خورشید اسر مثنوی و چارپاره شد
باید نظاره کرد جهان را به رنگ هیچ
باید هدف گرفت زمان را به سنگ هیچ
از نبض شب صدای سکوتی شنیده ام
من هیچ خویش را به رگ و ریشه دیده ام
من آتش خموش به دریا نهفته ام
میراث زندگی است هرآنچه نگفته ام
مهر سکوت مانده ز فریاد روی لب
کابوس ممتد است سیاهی بعد شب
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
سرکار خانم نرگس اسمعیلی، ۱۸ ساله، از تهران، باسابقه‌ی شاعری بیش از پنج سال، سه شعر فرستاده است که دو شعر نخست چهارپاره است با نام‌های «می‌نویسم "دار"، "داد" شود» و «بنفشه‌های سکوت» و شعر سومی که یک غزل‌مثنوی است با نام «هیچ».
خانم نرگس اسمعیلی با این‌که تنها 18 سال سن دارد، مثل یک شاعر پخته و نه مبتدی و تازه‌کار شعر می‌گوید. بی‌شک از چنین شاعری انتظار می‌رود که وزن و قافیه را پیش از این‌ها به‌درستی یاد گرفته و درک کرده باشد؛ هرچند کلیات آن نه‌چندان سخت اما ظرافت‌هایش بسیار است. حال وی تا کجای این ظرافت‌ها را درک و دریافت کرده است، باید از شعرهایش فهمید.
در شعر نخست حرف‌ها فراتر از سن و سال شاعر می‌نماید و به موازات آن، نوع بیان و زبان. اما می‌توان نتیجه گرفت که شاعر زودتر از حد معمول به رشد فکری و شعری رسیده است.
با این‌همه، شعر نخست گنگی و نارسایی دارد و گاه بندها از هم جدا و از هم گسیخته‌اند، اگرچه نیمه‌ی دوم شعر نخست، انسجام و روشنی بیشتری دارد.
شاعر ابتدا از منِ شخصی و «خنجر در پشت و زخم دیرینه» می‌گوید؛ در عین حالی که بند دوم کمی گنگ است. مگر «فراموشی سبب می‌شود زخم دیرینه به درد آید و رها شدن از سکوت سبب مردن واژه در یک نهیب می‌شود»؟!
گنگی بعدی: چرا باید نام شاعر(نام منِ شاعر یا هرکسی) «به یاد دشمن و هم‌قطار دشمن باشد و دم از آزادی وطن بزند؟!» این‌ها ناگهان از کجا و چگونه بی‌هیچ تمهیدی وارد شعر می‌شوند؟!
این گنگی در بند 8 بیشتر است:
«ما گذر کرده‌ایم از آنچه که بود
غنچه‌هامان شکفته از ریشه
آن پلنگ کلیشه‌ها اکنون
گرگ پیری‌ست خفته در بیشه»
بیت اول که دیگر گفتن ندارد زیرا «رشد غنچه به هر حال وصل است به ریشه». «ما گذر کرده‌ایم از آنچه که بود» هم که یک حرف عادی است. بعد این تغییر میمون در بیت بعدی یک بند، ناگهان تبدیل به تغییری نامیمون می‌شود. این که هیچ. چطور ناگهان «پلنگ کلیشه‌ی اکنون تبدیل به گرگ پیری می‌شود که در بیشه خفته است!» حتی اگر صحبت از «بخیه بر آب زدن باشد»، باید طوری بخیه بزنیم که مقدماتش آماده شده و تمهیدش اندیشیده شده باشد، که فکر نمی‌کنم کار آسانی باشد!
بند 9 هم گنگ است.
اگر از گنگی‌ها و دور از ذهن بودن‌ها و بی‌ارتباط بودن‌های اشعار شاعر جوان و با استعداد ما بگذریم، در کل کارش امیدارکننده است. اگرچه باید کارهایش جرح و تعدیل شود. زیرا وی سطرهای درخشانی دارد که نشان از استعداد شاعری است که تازه می‌اندیشد و شعر و تخیلی تازه دارد؛ اگرچه زبان و بیانش هنوز امروزی و نو نشده است:
«تنگ خود را گرفته درآغوش»
«می‌نویسم "دار"،" داد" شود»
«می‌نویسیم گرچه خط بخورد»
«تیغ این واژه‌ها گلو ببرد»
وضوح و روشنی در چهارپاره‌ی دوم(بنفشه‌های سکوت) به حدود 85 درصد می‌رسد؛ اگرچه هنوز با 15 درصد گنگی و نبود ارتباط بین سطرها و اجزا مواجهیم؛ گنگی در سطرهایی نظیر:
«نهال خستگی‌ام می‌رسد به سقف فلک
سکوت، جاری احساس خون من شده است
شکسته سقف بلند امید خانه‌ی دل
دوباره قمری احساس بی‌وطن شده است»
بین بیت اول و دوم ارتباطی نیست؛ آن هم در یک بند.
در بند ذیل هم همین‌طور. ضمن این‌که «در اوج خلسه» را می‌توان پذیرفت، «در اوج خلسه‌ی بی‌وزن» را نیز؛ چرا که خلسه می‌تواند بی‌وزن باشد(البته چندان ظریف نیست)؛ اما چسباندن «فکر» و «آغوشت» به کلمات قبلی در این سطر است، کل سطر را گنگ و بی‌معنا کرده است: «در اوج خلسه‌ی بی‌وزنِ فکرِ آغوشت»؟!
البته اگر فقط «فکر آغوش» را در نظر بگیریم، می‌توان «میان خالی این تنگ محبوس ماندن» را نیز توجیه کرد.
«شکایت از تو که نه، از حصار شب دارم
برای وحشت تکرار تلخ این کابوس
در اوج خلسه‌ی بی‌وزن فکر آغوشت
میان خالی این تنگ، مانده‌ام محبوس»
در عوض در بند ذیل هم زیبایی هست و هم ارتباط:
«برای من که هزاران بهار پژمردم
شکوفه، معنی مرگ بهار دنیا بود
نگاه خسته‌ی پاییز یک قلم کم داشت
برای وصف گلی که همیشه تنها بود»
و این بیت که بسیار زیباست:
«منم مجسمه‌ی دردواره‌های کسی
که در اسارت لب‌های باز، بی‌سخن است»
شعر سوم هم درست مثل دو شعر نخست دارای فراز و نشیب‌هایی است که گفته آمد. یعنی گاهی به بیتی نغز و زیبا و پرمحتوا و سرشار از معنا برمی‌خوریم؛ نظیر:
«باید نظاره کرد جهان را به رنگ هیچ
باید هدف گرفت زمان را به سنگ هیچ»
و گاهی چنین گنگ و نامفهوم، حتی در کل مصراع‌های یک بند و...:
«از نبض شب صدای سکوتی شنیده‌ام
من هیچ خویش را به رگ و ریشه دیده‌ام
من آتش خموش به دریا نهفته‌ام
میراث زندگی است هرآنچه نگفته‌ام»
در کل، ارتباط بین ابیات شعر سوم هست اما ضعیف و کمی دور از از ذهن است.
با آرزوی موفقیت بیشتر برای سرکار خانم نرگس اسمعیلی.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.