لزوم شناخت ابزار کار




عنوان مجموعه اشعار : درد قلم۲۳
شاعر : سید احمدرضا فضیلت منش


عنوان شعر اول : شنل آبی ۳
ای دلبری که برق نگاهت
یک آن مرا به یاد خود انداخت
مضمون شعر گفتن من شد
با اشک و چشم ،قافیه ها ساخت
من را ببین؛ کسی که تو را دید
دلداده شد؛ قمار تو را باخت
آن روسری مشکی ات انگار
شمشیر گیسوان تو را آخت
یک لشکر از لبان‌تو آمد
با خنده ات به زندگی اش تاخت


احمدرضا فضیلت منش

عنوان شعر دوم : ●○♡○●
شدی شبیه من آن روزی ...که دل به مهر تو میدادم
به این بهانه که شیرینی به این بهانه که فرهادم
شدی شبیه منِ عاشق که در محیط کری بودم
نمی شنیده کسی من را ؛ نمی رسید به فریادم
چقدر مثل زلیخایی...که در حرارت یوسف سوخت
و من شبیه عزیز مصر؛ که توی دام تو افتادم
خوش است دل بدهد انسان...به یک الهه افلاکی
به لطف بودن عشق تو ، ز چشم صد عدم افتادم
بهار رفتنی ام رفتی، شدی خزان دلی دیگر
کنون تو بنده عشقی...من؟؟؟ از این کلاف غم آزادم


احمدرضا فضیلت منش

عنوان شعر سوم : ...
...
نقد این شعر از : احسان رضایی
شاگرد نجاری را تصور بفرمایید که استعداد بسیار بسیار زیادی دارد و ظرف مدت کوتاهی اصول کار با چوب را یاد گرفته و حالا دارد تند و تند وسایل و ابزارهای چوبی جدید می‌سازد. خب، ظاهراً همه چیز مرتب است. اما نجار پیر، می‌داند که شاگردش هنوز نیاز دارد انواع چوبها را بشناسد، بداند هر کدام چقدر استقامت دارند، چقدر انعطاف می‌پذیرن، کدامیکی به درد استفاده در کدام قسمت از هر وسیله دارند و .... حالا حکایت شاعر جوان و بسیار بسیار بالاست. شعرهای آقای فضیلت‌منش جوان، خواندنی و جالب هستند. اما همان‌طور که ابزار کار نجار، چوب است وسیلّ کار شاعر هم کلمه است. ما باید بدانیم هر کلمه و عبارتی دقیقاً چه معنایی دارد و کجا به کار می‌رود و چطور می‌توانیم از آن کار بکشیم. مثال می‌زنم:
آن روسری مشکی‌ات انگار
شمشیر گیسوان تو را آخت
فعل آختن، در اصل به معنای بالا یا بیرون کشیدن چیزی، مثل بیرون کشیدن تیغ از غلاف است و پرکاربردترین ترکیبش هم «شمشیر آخته» است. پس این فعل برای روسری که گیسوان را پنهان می‌کند، معنی ندارد. یا در جای دیگر می‌خوانیم:
خوش است دل بدهد انسان به یک الهۀ افلاکی
به لطف بودن عشق تو، ز چشم صد عدم افتادم
اینجا تصویری داریم (از چشم صد عدم افتادن) که به خاطر گنگ بودن مفهوم کلمۀ اصلی این ترکیب (عدم) خودش هم دیریاب و سخت‌خوان شده (هم «صد عدم» بی‌معنی است و هم افتادن از چشم عدم).
بنابراین به شاعر جوان و خوش‌قریحه این اشعار پیشنهاد می‌کنم که با مضامین و کلماتی شعر بگویند که خودشان به آنها مسلط هستند. حتی با مفاهیمی که خودشان به آن مسلط هستند. در شعر عاشقانۀ دوم، شاعر می‌گوید معشوقش خودش حالا عاشق کس دیگری شده ولی این‌طور نتیجه‌گیری می‌کند:
بهار رفتنی‌ام رفتی، شدی خزان دلی دیگر
کنون تو بنده عشقی... من؟ از این کلاف غم آزادم
درحالی‌که اگر وضع آن فرد شبیه گذشتۀ خودش اعر شده باشد، او هم باید خوشحال می‌شد، چنان که شاعر حالا خوشحال است. چون عشق، با بی‌وفایی و جفاکاری معشوق به پایان و راحتی و آسایش نمی‌رسد.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۱
سید احمدرضا فضیلت منش » دوشنبه 18 اسفند 1399
به نام خدا سلام ممنون از لطف و دقت نظرتان ...بسیار منتظر و مشتاق خواندن نقدتان بودم و چند بار مرور کردم امیدوارم آموزه هایتان را در اصلاح این آثار و آثار بعدی لحاظ کنم... البته نکته ای را با کسب اجازه عرض کنم...منظور از از چشم عدم افتادن اشاره به جمله قبل دارد که به لطف ((بودن)) عشق تو از چشم صد (( نابودی)) افتادم...منظور جاودانگی به لطف عشق ولو بدون وصال بود...بار دیگر از شما تشکر می کنم...با آرزوی توفیق و سلامتی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.