ریل معنی، مفهوم، مضمون؛ بافت معنوی شعر




عنوان مجموعه اشعار : رباعیات عاشقانه ی من
شاعر : محمّدامین فردوسی


عنوان شعر اول : رباعی اول
غرقم غرقم در رخ زیبای شما

مستم مست از نرگس شهلای شما

روی همه ی شراب ها را کم کرد

تاکستان چشم فریبای شما...

محمّدامین فردوسی

عنوان شعر دوم : رباعی دوم
شب بود و لبم رفت در آغوشِ لبت

سَرمستِ سحر بودم و مدهوشِ لبت

با بوسه ای از سپیده شاعر شدم و

صبح آمد و شعر من غزل نوشِ لبت...

محمّدامین فردوسی

عنوان شعر سوم : رباعی سوم
معشوق خوش اندام غزل های منی

آهو بره ی رام غزل های منی

با گوشه ی چشمان تو گُل کرد غزل

شک نیست که الهام غزل های منی...

محمّدامین فردوسی
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه رباعی خوب، از دوست شاعر همشهری من. در یک نگاه کلّی، شعرها، هر سه شعر، انصافاً و واقعاً شعرهای خوب و دلنشین و بی‌نقصی به نظر می‌رسند؛ شعرهایی که در نوع خودشان با شعرهای خوب پهلو می‌زنند. در برابر شعرهایی این‌چنین، یعنی با این سطح کیفی، آدمی درمی‌ماند که چه بگوید؛ چه بگوید که هم منصفانه باشد و هم صرفاً سلیقی نباشد؟ می‌خواهم این سه رباعی را بهانه قرار دهم و روی دو نکته انگشت بگذارم که از جهتی یگانه یا لااقل همراستا هستند. تازگی و مضمون‌آفرینی. ابتدا بگذارید روشن کنم که این شعرها برای شخص من از چه بابتی ارزشمندند تا گمان نکنید که دوستی من با شاعر و همشهری بودن ما دلیل تعاریف من است! چهره را دریا دیدن و در آن غرق شدن، تعبیر و شهود تازه‌ای‌ست. چشم را تاکستان دیدن، در ذهن من با تصاویری که از شاعران دیگر دیده‌ام که چشم را حبه‌ی انگور دیده‌اند، گره می‌خورد و آن حبه به نظرم با چشم منطبق‌تر است تا تاکستان. به هر روی... نزار قبانی هم در آن شعر بی‌نظیر فالگیر (قارئة الفنجان)، لب معشوق را حبه‌ی انگور دیده اس. بوسه را در آغوش کشیدن لب با لب دیدن، باز تعبیر تازه و کیف‌آوری‌ست و شعر روز را حاصل بوسه‌ی سحرگاه دیدن هم ارج خودش را دارد. در شعر آخر هم تمرکز بر اندام معشوق در بیت نخست، جذاب است. مخصوصاً که هم معشوق خوش‌اندام و هم آهوبره در متن شعر سابقه دارند و قابل تصورند. اما تصویر مضمون‌ساز اندام در بیت اول و تصویر گل کردن و شکوفا شدن و سپس وحی‌گونگی و الهام در بیت دوم، به نظرم نتوانسته‌اند کلیت مضمونی شعر را یک‌کاسه و یکپارچه کنند. یا از یکی (اندام) به دیگری (شکوفایی) و از آن به دیگری (الهام شدن) پُلی بخورد. و حس می‌کنم بهانه‌ی این شعر، آوردن اسم الهام بوده باشد. در هر سه شعر، چیزی که علی‌رغم آن تازگی‌های خلاقانه همچنان فضای کلّی شعر را در گروگان خودش نگهداشته، قدمت بیان و مجموعه‌ی مضمونی شعر است. خلاصه این‌که به سختی می‌توانیم احساس کنیم که داریم شعر تازه‌ای می‌خوانیم با شاعر پنجره‌ای تازه به روی ما گشوده است. از آن حس ناب و واقعی عشق، با تعبیر مستی و سرمستی و مدهوشی سخن گفتن، چشم را نرگس شهلا دیدن و نامیدن، مستی چشم را از تمام شراب‌ها بهتر دانستن، و... مجموعاً کلّیت شعر را همچنان دچار استعارات مُرده و دستمالی‌شده نگه‌داشته است. ممکن است قصد شاعر، استفاده از سوابق ذهنیِ آشنا برای درگیرتر کردن خواننده با شعرش بوده باشد؛ اما به نظرم از این اولویت‌مندتر و مهم‌تر، زدن حرف تازه یا لااقل زدن آن حرف‌های ازلی و ابدی و همیشگی، با صورت‌های نوتر است. طوری که حرف و چشمدید خود خود خود شاعر باشد. طوری که به ما القا کند که با شاعری طرفیم که با خودش و با ما صادق است و اگر مثلاً می‌گوید «لمس آینه»، دست کشیدن روی آینه را تجربه کرده است. می‌دانید چه عرض می‌کنم؟ می‌خواهم به همین مناسبت، روضه‌ای در مورد "سِیر رساندن «معنی» به «مضمون» در شعر" بخوانم! قبل از آن، عرض کنم که: نمی‌خواهم بگویم که دوست شاعر ما در این شعرها در مضمون‌سازی وفیق نداشته، ولی در مورد مضمون شخصی و تازه آفریدن به نظرم باید با خودش سخت‌گیرتر باشد. اما بحثی که قصد داشتم مطرح کنم...: کار شعر، انتقال معنا هست و نیست. منطقیون یکی از راه‌های شناخت و تعریف هر چیز را شناخت آن چیز به واسطه‌ی چیزهای مغایر با آن چیز می‌دانند. مثلاً برای شناخت مختصات جغرافیایی ایران، یکی از راه‌ها آن است که کشورهای همسایه‌اش را بشناسیم و سپس بگوییم که ایران این‌ها نیست بلکه چیزی‌ست در وسط این‌ها. یا برای تعریف بدی و شر، یکی از راه‌ها شناخت و تعریف خوبی و خیر است و سپس شناسایی بدی به عنوان متضاد آن. در مورد شعر هم همین رویّه را می‌توان پیش گرفت و گفت: اگر قرار باشد که شعر، همان نقشی را در مورد انتقال معنا بازی کند که یک مقاله‌ی علمی یا یک سخنرانی بر عهده دارند، پس تفاوت شعر با این‌ها چه خواهد بود؟ در واقع، در این مقام، ما شعر را به عنوان یکی از گونه‌های نوشتار، با دیگر نوشته‌ها مقایسه می‌کنیم و نتیجه می‌گیریم که آنچه شعر است نباید کلیت هویتی آن انواع دیگر را کاملاً منطبق کند. در حقیقت، کارکرد شعر را و مختصات وجودی شعر را «چیزی غیر از انواع دیگر نوشتار» به حساب می‌آوریم و می‌گوییم: اگر قرار باشد که شعر ما (مخصوصاً شعرهای تعلیمی و ایدئولوژیک یا اشعار منحصر به توصیف یا اظهار نظر در مورد موضوعات خاص) همان چیزی را بگوید و همان کاری را بکند که یک متن علمی یا یک گزارش روزنامه‌ای یا یک مقاله و یادداشت بیانیه‌ای تحلیل‌گر، یا یک خطابه‌ی ابرازکننده‌ی نظر شخصی گوینده نیز کم و بیش همان را می‌تواند بگوید و بکند، پس تفاوت شعر با انواع دیگر کلام و سخن چه خواهد بود؟ ساده‌اندیشی خواهد بود اگر صرفاً استفاده‌ی شعر از وزن و قافیه را مایه‌ی افتراق شعر و دیگر چیزهای نوشتاری بشماریم. وزن و قافیه، عنصر بلاغی تمایزبخشی هستند اما در ژرفای ذات شعر ریشه ندارند. نهایت نقشی که حضور وزن و قافیه در متن بازی می‌کنند، گوش‌نوازتر کردن سخن و به ذهن سپردنی‌تر کردن آن است؛ و البته در مراتب جدّی‌تر و والاتر، کمک به القای بهتر خیالی که در شعر جاری‌ست (به تعبیر خواجه نصیرالدین توسی در اساس الاقتباس، کارکرد تخییلی ـ خیال‌انگیزانه‌ی ـ وزن... و قافیه که آن هم نقش اصلی‌اش موسیقایی‌ست) اما این خیال در خود وزن مستقر نیست و نمی‌تواند بود بلکه وزن و قافیه نها می‌توانند مقوّم و مقوّی آن خیال پایه‌ای و مایه‌ای و بنیادین شعر باشند. یکی از ارکانی که شعر آن را همیشه در بر دارد، طبعاً اندیشه و معناست؛ زیرا ابزار شعر، به عنوان یک هنر کلامی، زبان است و زبان در هر صورت نمی‌تواند القاگر معنا نباشد. ما حتی وقتی که داریم از عواطف‌مان در دل شعری حرف می‌زنیم، در واقع در حال القا کردن اندیشه‌ای ضمنی هم هستیم. حضور اندیشه به عنوان یکی از ارکان همیشگی شعر، درست مانند موسیقی، راهزن تعریف شعر است. هستند کسانی که گمان می‌کنند اگر اندیشه‌ای ـ طبعاً در چهارچوب زبان ـ به صورت موزون یا با استفاده از تعابیر عاطفی و احساسی بر زبان رانده شد، شعر آفریده شده است. اما تا این‌جا روشن کردیم که نه وزن و قافیه به متن ما اعتبار شاعرانه‌ی ذاتی می‌بخشند و نه صرفاً القای یک معنای مشخص می‌تواند متن ما را شعر کند. اما اگر معنی به هر روی در شعر حضور دارد، باید چگونه در فرایند شاعرانه‌ی متن ما نقش‌آفرینی و مشارکت کند تا شعر ما را (متن ما را) به ورطه‌ی شعار نیندازد؟ پاسخ در رکن کلیدی و محوری شاعرانگی، یعنی «خیال» است. بیت مشهور حافظ؛ «یوسف گم‌گشته بازآید به کنعان، غم مخور / کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان، غم مخور» را در نظر بگیرید. این بیت، سه سطح و سه بافت معنوی دارد؛ سطح اولش «معنی ساده»ی کلمات و عبارات است: «یوسفی که گم شده، به روستای پدری خودش بر خواهد گشت، غصه نخور / کلبه‌ی غمگین (خانه‌ی پدری او) به گلستان تبدیل خواهد شد، غصه نخور». تا این‌جا خواننده فقط معنایی از متن برداشت می‌کند. سطح ژرف‌تر از معنی، «مفهوم» بیت است. مفهوم بیت این است که «نباید غمگین بود چون همه چیز درست خواهد شد». ببینید؛ ما تا این‌جا نه در معنی و نه در مفهوم این عبارات، «شعر» نمی‌بینیم. معنی اولیه نهایتاً روایت یک داستان است. روشن است که اگر من واقعه‌ای را برای شما در قالب وزن و قافیه تعریف کنم، شعر نگفته‌ام بلکه داستان منظوم گفته‌ام. مفهوم (سطح معنوی دوم) عبارات هم اندرز و دلداری است که اندیشه‌ای تعلیمی را انعکاس داده است؛ گفته است غمگین نباش و امیدوار باش. گفته است بهتر است امیدوارانه بیندیشیم و فال نیک بزنیم. یک مفهوم را می‌توان به شکل‌های مختلف بیان کرد. راز خلاقیت شاعرانه، همین جور دیگر دیدن (شهود تازه) است؛ شاعرانی شعر تر و تازه و غیرتکراری می‌گویند که بتوانند مفاهیم چه بسا کهن و زمان‌شمول و ازلی ابدی (سرمدی) را از زاویه‌ی تازه و جالبی ببینند و کشف کنند و خوب هم آن را بیان کنند. این‌جاست که کار از مفهوم هم درمی‌گذرد و مضمون تازه پدید می‌آید. چیزی که این بیت را از آن دو سطح روبنایی گذر داده و به سطح معنوی سوم یعنی «مضمون» رسانده است، خیال است. خیال را اگر بخواهیم خیلی ساده معنی کنیم باید بگوییم که یعنی جور دیگر دیدن چیزها، از زاویه‌ی تازه‌ای دیدن‌شان. خیال همیشه در قیاس شکل می‌گیرد. ما چیزی را می‌بینیم که فقط خود آن چیز نیست بلکه یادآور هزار چیز دیگر (یا لااقل یک چیز دیگر غیر از خودش) هم هست. ما گل نرگس را می‌بینیم و به یاد چشم می‌افتیم و در فرایند این کشف و شهود، این را با آن مقایسه می‌کنیم. قیاس ریشه‌ی تشبیه است و تشبیه معمولاً با تصویرگری صورت می‌بندد؛ صور خیال... (فراموش نکنیم که به واسطه‌ی همین قیاس، استعاره و مجاز و تمثیل و اکثر کنایه‌ها و... هم در واقع هم‌خانواده‌ی همین تشبیه هستند؛ حالا نمی‌خواهم بگویم که در تشبیه ریشه دارند و تشبیه مادر همه‌ی آن‌هاست چون مثلاً ارسطو برعکس قول متداول که استعاره را خلاصه‌ی تشبیه با حذف برخی از ارکان می‌نامند، اصل را بر استعاره می‌گذارد و خود تشبیه را هم شکل مبسوط استعاره می‌داند و می‌شمارد... بگذریم). شعر در جایی اتفاق می‌افتد که تعلیلی بر اساس قیاس شکل گرفته باشد. وقتی ما داستانی را در شعرمان روایت می‌کنیم، به شرطی روایت ما صورت شاعرانه خواهد بست که خواننده بتواند کسی (مثلاً خودش یا محبوبش یا فلانی) را به جای شخصیت داستان بگذارد و نه فقط همین بلکه آن فضا را هم به فضای شناخته‌شده و حاضر در ذهن خودش ترجمه کند و این دو را بر هم تطبیق دهد. این قیاس تعلیلی‌ست که موقع خواندن آن بیت حافظ، موجب می‌شود که یوسف دیگر برای ما یوسف نباشد بلکه مثلاً به هر خبر خوش و چیز و کس خوشایندی که مورد نظر ماست و انتظارش را داریم، ترجمه شود. کلبه‌ی احزان هم می‌شود مثلاً دل ما. گلستان شدن هم دیگر از معنی اولیه‌اش خالی می‌شود. نهایتاً آن چیزی که برای ما خالصاً باقی می‌ماند و از آن حظّ هنری می‌بریم، نه معنی سطحی آن عبارات است، نه حتی اندیشه‌ی آن عبارات، نه صرفاً عواطف آن عبارات، و نه طبعاً ریتم و ایقاع قافیه و وزن آن عبارات. شعری به شاعرانگی رسیده که بتواند همه‌ی آن عناصر را به خدمت مضمون دربیاورد. و معنی فقط وقتی متن ما را به شعر بدل می‌کند که توانسته باشد خودش را تا حدّ تأویل‌پذیری و قیاس‌پذیری و تعمیم‌پذیری و تعلیل و انطباق کامل با هر چیز عمومی بدل از خودش، بالا کشیده باشد... سخن طولانی شد و حق مطلب ادا نشد. باقی ماجرا باشد برای بعدها؛ اگر عمر و مجالی بود...

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.