هنوز اولین‌گام برداشته نشده است



عنوان مجموعه اشعار : .
عنوان شعر اول : .
حال دل برگ
در پاییز
چه ناجور تلخ است
برگ سبز دیروز
امروز
هرزه ی باد شد
بادی که خود لحظه ای به شمال
لحظه ای به جنوب است
گناه باد چیست؟
خالق برگ نامهربان است
حق برگ غوطه وری در پاییز بود؟
خالق اش نامهربان است

عنوان شعر دوم : .
من و هو باهم بپیوستیم
مرا تنها نپندارید
من دیوانه وصلم
مرا عاقل نپندارید
دل از وادی عقل کندم
مرا غافل نپندارید
دلم با دیوانگیش خوش است
آن را با خود تنها بگذارید
مپندارید او مبتلا به غم است
او را با جنون تنها بگذارید
مگر نه اوج تدبیر ترک تدبیر است
در دکان تدبیر بسته،او را تنها بگذارید
عمری راه تدبیر پیش بگرفته اید
خفته ها،انتهای این راه،شهر بی عقلی است
از همه ی عاقلان شهر بشنیدم
تکیه بر دیوار عقل،اوج بی عقلی است
مگر گنجاندن دریا درون کوزه ی آبی
مگر کوبیدن سنگی به روی شیشه ی صافی
مگر نواختن تاری برای گوش بیهوشی
مگر رقص به هر آنی برای حرف بی روحی
مگر خشمودی انسان برای ملک لا یبقی
مگر فخر خدادادی برای تکه چوبی
مگر سیری یک عاشق برای روی مه رویی
مگر سنجیدن اینها با سنجه ی چون عقلی
مگر دشوار است پاسخ برای اظهر از شمسی؟
پس وصله ها را به من بچسبانید
برای شما انگ...چیز خوبی نیست.
پس همه مدعیان عقل در عهد بوق مانده اند...تکیه به چنین عقلی چیز خوبی نیست.
در میان این همه عاقل...ادعای عقل چیز خوبی نیست...
در میان این همه فاضل...صحبت از فضل چیز خوبی نیست...
در دنیای پر از عالم...جز تنهایی چیز خوبی نیست.
بگذارید من دیوانه ی قصه باشم چون که...
به گفته ی پیری،جز خدا چیز خوبی نیست.
یا لطیف لا تحمل علینا اصرا...چون‌که جز رحمت برایت چیز خوبی نیست...
و کفی بالله وکیلا ....چون که جز خدا وکیل خوبی نیست...

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
آقای امیررضا کوهی، ۱۹ ساله، باسابقه‌ی شاعری کمتر از یک سال، از البرز، دو اثر بی‌عنوان فرستاده است که اولی با این سطر: «حال دل برگ» و دومی با این سطر: «من و هو باهم بپیوستیم» شروع می‌شوند.
آغاز شاعری برای هرکسی به‌نوعی شروع می‌شود، اما همه‌ی شاعران مبتدی در یک امر مشترکند، و آن ارایه‌ی آثار غیرقابل‌قبول است. این خاصیت هر شاعر مبتدی و تازه‌کار است؛ منتها تنها شاعرانی توان بروز و شکوفایی استعداد خود را دارند که فرصت چند ساله‌ی پیش رو را به یک فرصت کیفی بدل کنند؛ مثلا مطالعه کتاب‌های خوب را از دست ندهند؛ کوچکِ محافل بزرگان باشند و بزرگِ محافل آدمهای کوچک نباشند و... و هوشمندی و اشراف به بایدها و نبایدها داشته باشند و نیز در خواندن و سرودنشان استمرار داشته باشد و...
این مقدمه برای این بود که دوست جوان ما آقای امیررضا کوهی از پیش بداند که ما از چه موضع و به چه دلیلی درباره‌ی دو اثر ارسالی‌اش سخن می‌گوییم.
شاید اولین‌نکته‌ای که دوست جوان ما باید بیاموزد، ایجاز در کلام است. یعنی در گفتارها و نوشته‌های عادی و معمولی نیز ما به‌عنوان مخاطب، آن گفتار و نوشته‌ای را دوست داریم که شیرین و دقیق و تمیز بیان شده باشد و نیز با کلمات مناسب و متناسب با محتوا گفته و نوشته شده باشد؛ چه رسد به کلام و نوشته‌ای والا، از یک متن ادبی گرفته تا یک متن منثور عرفانی و در نهایت، شعر. چرا؟ برای این‌که این‌گونه کلام و نوشته، روح ما را آزار و خراش نمیدهد که هیچ، حتی همچون نسیمی، به آن جلا هم می‌دهد. وضوح و روشنی و گنگ و دور از ذهن نبودن در کلام و متن و نوشته نیز همین اهمیت را دارد. منظورم مستقیم و عادی و معمولی حرف‌زدن نیست؛ بلکه منظورم یک سخن، محتوا و مفهوم معمولی را تبدیل به کلامی ادبی و هنری کردن است. این هنر را باید شاعر داشته باشد؛ چرا که در هر کلام، معنا، مفهوم و شیئی و نیز در ارتباطی که آن‌ها با هم می‌گیرند، دنیایی هست که دنیای دیگری است و دنیای کشف است.
دیگر این‌که لزومی ندارد حرفی را بیان کنیم که برای مخاطب باورپذیر نیست و شعار است و حرف، و از سر نمی‌دانم:
«حال دل برگ/ در پاییز/ چه ناجور تلخ است...»
به‌جای این اگر مثلا می‌گفتیم:
«حالا در دل برگ/ پاییزی بزرگ جا گرفته است...»
طبعا این حرف برای مخاطب هم قابل‌باور بود؛ چرا که هم «برگ» نسبتی با «پاییز» دارد و هم «غم بزرگی» را در «دل کوچکی» قرار دادن، جالب و جذاب است و دور از ذهن نیست؛ چون «غمِ بزرگِ پاییزیِ برگی کوچک را در دلِ پاییزی که بزرگ است» به زیبایی و از روی تناسب نشان می‌دهد. علاوه بر این نیز شما با این دو سطر، شعار هم نداده‌اید؛ مثلا نگفته‌اید: «در دل کوچک او، غمی بزرگ جا گرفته است، بلکه سعی کرده‌اید از اشیا و عینیت‌ها و دنیای پیرامون برای بیان محتوا و مفهوم استفاده کنید.
حرف این است که ساده حرف بزنیم، اما دچار ساده‌لوحی و سطحی‌نگری نشویم. هنر شعر در این است. البته مسایل زبانی و دیگر مسایل هم هست که شاعر به‌مرور با آن‌ها آشنا خواهد شد و تجربه خواهد کرد. دیگر این‌که:
«برگ سبز دیروز/ امروز/ هرزه‌ی باد شد»
غلط است، «برگ» هرزه‌گرد می‌شود اما هرزه کسی یا چیزی نمی‌شود،. این به‌لحاظ دستوری غلط است. همچنین می‌توانیم بگوییم «هرزه‌گرد باد شد.» و حرف‌هایی از این دست نیز که: «خالق‌اش نامهربان است» و... هم شعار است؛ گلایه هم اگر از خدا هست، باید مثل باباطاهر و خیام، از راه درستش وارد شد.
دیگر این‌که عین سطر سطر اثر دوم را نیز هزاران بار برای کسی بخوانی، تاثیری بر او نخواهی گذاشت که هیچ، طرف را ملول نیز خواهید کرد. این حرف‌ها یک مشت حرف معمولی و یا تکراری است:
«من و هو باهم بپیوستیم/ مرا تنها نپندارید/ من دیوانه‌ی وصلم/ مرا عاقل نپندارید/ دل از وادی عقل کندم/ مرا غافل نپندارید/...»
دل را باید به زلالی و سادگی‌ها داد تا تازگی به‌دست آورد؛ چنان‌که باباطاهر به سادگی اما والا و عاشقانه و شاعرانه می‌گوید:
«چو شو گیرم خیالت را در آغوش/ سحر از بسترم بوی گل آید.»
یا بیژن جلالی شاعر معاصر که عین سادگی در اوج خیال و ظرافت زیبایی است که می‌گوید:
«با یک دست/ گلی از آتش می‌چینم/ و با یک دست/ ساقه‌ای از آب/ و دنبال گلدانی از خیال می‌گردم.»
منتظر آثار بعدی دوست جوانمان آقای امیررضا کوهی هستیم تا به امید خدا، در این کوتاه‌مدت، تحولی هرچند کوچک را در کارهای او شاهد باشیم.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.