آن چه در وسع خودم در دهن آمد گفتم




عنوان مجموعه اشعار : حسرت
شاعر : بابک اخوان


عنوان شعر اول : یادگار کودکی
عید تنها یادگار کودکیست
آشنای روز های کوچکیست
حیف طی شد آن بهاران رفت و مرد
خاطرَش بر یادگاری ها سپرد
روزهای خوب و شادی داشتیم
فرفره دستی و بادی داشتیم
چوب و چرخی بود در دستان ما
حال خوبی داشت تابستان ما
یاد درس ژاله و گل،درس داس
یاد مشق و زنگ تفریح و کلاس
یاد سدی که تَرَک خورد و شکست
پتروسی که منتظر پایش نشست
یاد دهقان فداکار و قطار
هست در ذهنم همیشه ماندگار
یاد رنگین توپ های لایه دار
درب بوفه بچه های مایه دار
زندگی با تیله های رنگ رنگ
روز عید و خوردنی های قشنگ
هفت سنگ و منچ گیمی ساده بود
خاله کوکب سفره اش آماده بود
یاد کیف و کفش و درس و مدرسه
حرفه و ضرب و علوم و هندسه
یاد قوطی ها که جای توپ بود
وقت درمان هم همیشه سوپ بود
یاد آن شلوار های وصله دار
یاد داروهای تلخ زهر مار
همکلاسی های من یاد شما
یاد چوبین یاد دندان هما
عاشقی ها زیر نور ماه بود
زندگی مثل غزل کوتاه بود
زندگی با مشق بابا آب داد
*یاد باد آن روزگاران یاد باد*

عنوان شعر دوم : بعد تو
عشق آغاز دل شکستن شد
در جهانی که عطر تو آنجاست
در جهانی که بی تو من باشم 
مطمئنم که آخر دنیا است 

مطمئنم که برنمیگردی 
من بدون تو با خودم تنهام
مثل پروانه در دل شعله
آتشی گُر گرفته در پَرهام

در جهانی چنین بزرگ و باز
در دلت قدر قلب من جا نیست؟ 
پیش تو بعد از آن همه احساس 
حس تلخی ازعشق من باقیست؟ 

در خیابان سرد و طولانی 
یادگار تو خنجری در پشت
قصه ی رفتن و بریدن داشت 
مثل حسِ جنون مرا میکُشت

بعد تو زخم های من پیداست 
بعد تو دردها مرا خوردند 
از همان جاده ای که میرفتی
تکه های دلِ مرا بردند 

بعد تو از درون تهی هستم
مثل طبلی بزرگ و توخالی 
تُف به این روزگار بعد از تو
تُف به این عشق های پوشالی

عنوان شعر سوم : قصه ی عشق
من شیشه دل را به تو دادم کف دست
از شرِّ جماعت کژِ مرده پرست
این شد همه ی قصه ی یک عاشق مست
قلبی که تَرَک خورد و به یکباره شکست
نقد این شعر از : روح‌الله احمدی
درود بر جناب اخوان. معمولاً در یادداشت‌هایم با توجه به نوشته‌های ارسالی دوستان، دربارۀ سه-چهار موضوع بیشتر و مفصل‌تر صحبت می‌کنم اما با توجه به موارد مختلفی که در آثارتان دیدم، سعی می‌کنم دربارۀ موضوع‌ها و نکته‌های بیشتری حرف بزنم؛ هرچند که موارد اشاره‌شده کوتاه و مختصر باشد.
با خواندن مصرع اول، موضوعی به ذهنم رسید که با شما درمیان بگذارم و آن موضوع «منطق شعر» است. شاعر اگر توانایی و مهارت لازم را داشته باشد، می‌تواند گاهی منطق را نقض کند و حرفی بزند که در حالت عادی بی‌منطق یا بی‌معنی است اما در شعر منطق و معنی خاص خود را دارد. در واقع شاعر در شعرش برای بی‌منطقی یا بی‌معنی‌نویسیِ خود، منطق و معنی تازه‌ای خلق می‌کند. مطمئناً عید تنها یادگار کودکی نیست! و از کودکی یادگاری‌های دیگری هم داریم که احتمالاً گفتنی‌تر از «عید» هم هستند. آیا شاعر در اثرش منطق یا دلیلی برای «عید تنها یادگار کودکی‌ست» آورده است؟ خیر! پس معنی و منطق این مصرع درست از آب درنمی‌آید.
جمله‌بندی مناسب و روان بودن آن‌ها، هم در زیبایی ظاهری اثر تأثیر می‌گذارد، هم مضمون را بهتر به مخاطب منتقل می‌کند. باید سعی کنیم تا جایی که می‌شود جمله‌بندی‌ها سالم باشند، از بهترین واژه‌ها در جمله‌بندی استفاده شود، ارکان جمله جابه‌جا نشوند و بعضی از نقش‌ها حذف نشده باشند تا جملات خوب و کامل ادا شوند. حذف «را»ی مفعولی در «خاطرش بر یادگاری‌ها سپرد» زیبا نیست؛ آن هم در شعر امروز. ترکیب «رنگین‌توپ‌های لایه‌دار» مناسب نیست و انگار به زور وزن و قافیه این‌طور ساخته شده است. بهتر است از ترکیب‌سازی‌های قوی‌تر و شیرین‌تری در شعر استفاده شود. موقع استفاده از واژه‌ها هم باید به اندازۀ کافی دقت کرد و بهترین واژه‌ها را در جمله نشاند. در مصرع «یاد داروهای تلخ زهرمار» اگر واژۀ «زهرمار» بخواهد کارکردی داشته باشد، واژۀ «تلخ» نمی‌گذارد! در واقع آوردن «زهرمار» برای این است که مزۀ تلخ و ناخوشایند دارو را با اغراق برساند اما «تلخ» علاوه بر اینکه کاری نکرده و فقط وزن را پر کرده است، کارخرابی هم کرده و کارکرد «زهرمار» را از بین برده است. این‌ها چند مثال ساده بود تا منظورم را بهتر متوجه شوید؛ می‌توانید نگاه دوباره‌ای به نوشته‌تان بیندازید تا خودتان موارد بیشتری را پیدا کنید. علاوه بر مواردی که گفتم، باید یکدستی زبان را هم حفظ کنید؛ یعنی در انتخاب کلمات و نوع جمله‌بندی دقیق باشید که دوگانگی زبانی ایجاد نشود و اثر بین زبان حال و کهن معلق نماند! آمدن جمله‌بندی‌های کهن در کنار جمله‌بندی‌های امروزی، و استفاده از واژه‌های قدیمی در کنار واژه‌های امروزی مثل «گِیم» یکدستی زبان را از بین می‌برد.
نکته‌ای هم دربارۀ وزن شعر بگویم. شعر ما همین که از نظر عروض موزون باشد کافی نیست و باید وزن آثارمان هم درست و هم روان باشد. گاهی پیش می‌آید که وزن ظاهراً درست است اما روان و دلنشین نیست. مثلاً اگر مصرع «فرفره دستی و بادی داشتیم» را تقطیع کنیم، وزن درستی دارد اما چون آخرین هجای واژۀ «فرفره» باید به شکل هجای بلند خوانده شود، از روانی مصرع کم می‌کند.
بعد از جزئیات مختلفی که گفتم، خوب است به مسائل کلی اثر اول هم اشاره کنم. در این اثر جای جذابیت به شدت خالی است! آن‌قدر پراکنده‌گویی مضمون دارد که راحت می‌شود بیت‌های زیادی را حذف یا جابه‌جا کنیم و هیچ اتفاقی هم نیفتد! هر بیت که ساز خودش را می‌زند هیچ، گاهی در دو مصرع از یک بیت هم پراکندگی مضمون داریم؛ مثلاً «یاد قوطی‌ها که جای توپ بود - وقت درمان هم همیشه سوپ بود». بیت‌های اثر هیچ چفت و بستی ندارند و تنها وجه مشترکشان این است که همه از خاطرات کودکی هستند. بماند که شاعر در مصرع اول گفته بود «عید تنها یادگار کودکی‌ست»! بعضی مضامین، مثل ماجرای سد و پتروس یا هفت‌سنگ و منچ، به‌‎زور در اثر گنجانده شده بودند؛ در واقع شاعر سعی کرده بود هرچه را از قدیم به ذهنش می‌رسد، در نوشته‌اش بیاورد. از همۀ این‌ها که بگذریم، نتیجه و حرف نهایی اثر چه بود؟ حرفی کلیشه‌ای! خلق اثر جدید به حرفی جدید یا نگاهی نو نیاز دارد. بدیع بودن از عناصر اصلی آثار خوب و قدرتمند است. البته که حرف یا زاویۀ دید جدید هم نیاز به جذابیت دارد. اگر بیت‌ها تخت و بی‌روح نوشته شوند، مخاطب را با خود همراه نخواهند کرد.
اثر دوم به‌وضوح یک سر و گردن بالاتر از نوشتۀ نخست است. هم زبان بهتری دارد، هم روان‌تر است، هم جمله‌بندی‌های مناسب‌تری دارد، هم خیلی کلیشه‌ای نیست و می‌توان نگاه‌های جدیدتری در آن پیدا کرد. البته که دربارۀ آن هم می‌توان نکاتی را گفت. مثلاً واژه‌های «تنهام» و «پرهام» به شکل محاوره نوشته شده‌اند که با باقی شعر تناسب ندارد. به نکات ریز وزن هم اشاره کنم. در مصرع «در جهانی که عطر تو آنجاست»، واژۀ «تو» باید بلند خوانده شود که وزن را از روانی می‌اندازد. البته این نکته همه‌جا صادق نیست! مثلاً در مصرع «بعد تو دردها مرا خوردند» یا در موارد دیگری باز هم «تو» باید هجای بلند باشد اما در این موارد بدخوانی به‌وجود نمی‌آید. مصرع‌های مختلف را با صدای بلند برای خودتان بخوانید تا متوجه تفاوت آن‌ها بشوید. هجای یکی مانده به آخر در مصرع «در جهانی چنین بزرگ و باز» هم وزن را از روانی می‌اندازد.
اگر بخواهیم سه اثرتان را با هم مقایسه کنیم، اثر دوم بهتر از دوتای دیگر است. در اثر سوم، مصرع اول مشکل‌دارترین مصرع است؛ هم «کف دست» طوری در انتهای مصرع آمده که انگار از باقی مصرع جداست، هم در کل جمله‌بندی و معنی مناسبی ندارد. ما چیزی را یا به دست کسی می‌دهیم یا کف دست کسی می‌گذاریم؛ پس کف دست کسی دادن قشنگ نیست! پیشنهادم این است که شعر زیاد بخوانید؛ خصوصاً شعرهای خوب شاعران امروزی را! با زیاد شعر خواندن، هم جمله‌بندی‌تان روان‌تر می‌شود، هم می‌توانید به ایجاد جذابیت در آثار دیگران دقت کنید یا زاویۀ دید شاعران دیگر را بررسی کنید. حیف که بیش از این مجال صحبت نبود و نکات را مختصر گفتم و نتوانستم توضیحات مفصل‌تری ارائه کنم؛ به قول سعدی «آن چه در وسع خودم در دهن آمد گفتم». امیدواریم که در آینده‌ای نزدیک، هم فرصتی پیش بیاید که بیشتر صحبت کنیم، هم آثار خیلی بهتری از شما بخوانیم و حسابی لذت ببریم. موفق باشید.

منتقد : روح‌الله احمدی

روح‌الله احمدی که گاهی به اسم «بلبل» طنز می‌نویسد. متولد ۱۳۶۸ تهران شاعر، نویسنده، طنزپرداز و مجری نوازنده و مدرس هارمونیکا (سازدهنی) کوهنورد و طبیعت‌گرد - نویسنده و طنزپرداز مطبوعات و نشریات مختلف از جمله: رشد جوان و نوجوان، ماهنامه سپیده ...



دیدگاه ها - ۲
بابک اخوان » دوشنبه 11 اسفند 1399
درود بر شما جناب احمدی عزیز ممنونم از نکاتی و که به بنده گفتید نکات بسیار جالبی بود که به اونها دقت نکرده بودم در مورد نوشته یادگار کودکی منظورم این بود که تنها چیزی که از دوران کودکی برای من مونده به عنوان یادگاری عیده و بقیه فقط یادی از اونها مونده مثل قوطی ها که جای توپ بود ولی متاسفانه نتونستم درست منظورم و برسونم به هر حال باز هم ممنون از وقتی و که برای نوشته های بنده گذاشتید سعی میکنم نکاتی و که فرمودید و رعایت کنم شاد باشید
روح‌الله احمدی » جمعه 15 اسفند 1399
منتقد شعر
خواهش می‌کنم؛ سلامت باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.