روزگاری که در خون شعر، آتش می‌جوشید




عنوان مجموعه اشعار : خ.
شاعر : مهران ملکی وند


عنوان شعر اول : ۱
خانه ها
سنگ های عمودند بر دوش زمین
که از گم شدن، می‌ترسند
که از تنهایی
که از سرما...
و به گنجشک ها می‌سپارند ، آدرس را
تا بهار، با صدای یک شلیک، گم نشود
اینجا
در هر چشم انداز گورستان هایی هستند
با پنجره هایی تاریک
و ایوان هایی که مرگ هر صبح
در یکی - می‌رقصد.
خانه‌ها، سنگ هایی که بر دوش یکدیگر
که بر دوش زمین می‌خوابند
برف را می‌فهمند
و با پنجره هایی خاموش
همیشه چای را سرد...می‌نوشند
خانه ها اینجا
بهت زده از برف می‌گویند
و در گوش یک دیگر
راز زندگیِ کوتاه آن شمع کوچک را - آرام...،می‌خوانند.
و پیغام را در دست خاکی ِ کرم ها
از خواب ِ دیوار ها
عبور می‌دهند
تا به ما برسد
و چه دیر
چه دیر می‌رسد پیغام
به دست گور هایی که هر صبح
برای شکار از کنار گور هایی دیگر
در خواب
می‌گذرند



۲۰ بهمن ۱۳۹۹

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : یزدان سلحشور
آقای مهران ملکی وند سلام.
در روزگاری زندگی می‌کنیم که به ندرت، دیگر خواندن شعری، آدم را به هیجان می‌آورد حتی در پاراگراف‌ها! البته دنیا عوض شده است دنیا با آن «دنیای کلاسیک-مدرن» 5 دهه قبل یا حتی همین دهه 80 خودمان، انگار قرن‌ها فاصله دارد! مخصوصاً تحمل‌اش برای نسل من و نسل‌های پیش از من واقعاً دشوار شده. «لذت بردن از اثر هنری» هم زیر سایه همین تغییرات قرار گرفته است. روزگاری بود که واقعاً شعرها، داستان‌ها، فیلم‌ها و نمایشنامه‌ها هیجان‌انگیز بودند؛ یک «اتفاق» بودند و البته هنرمندان، گرچه «نان» نداشتند اما «احترام» داشتند شاید به این دلیل، که مثل امروز، همه‌ی مخاطبان هنر، خود را هنرمند نمی‌پنداشتند! [بحث شعرهای نیما و اخوان و شاملو و فروغ و سپهری نبود یا حتی شعرهای نصرت و نادرپور و رویایی و آتشی و بهبهانی و بیژن الهی و احمدرضا احمدی. در خون شعر، آتش می‌جوشید. شاعران اغلب، از تجربه‌ی زیستی خود می‌سرودند نه از تجربه‌ی زیستی و بیانیِ دیگرشاعران ایرانی یا تجربه‌ی زیستی شاعران غیرِ ایرانی که ترجمه‌ی آثارشان را خوانده بودند. گاه حتی، شعرهایی که می‌خواندیم خام بودند اما «زندگی» داشتند «تجربه» داشتند. دلتنگی‌شان واقعاً دلتنگی بود. خنده و گریه‌شان، واقعاً خنده و گریه بود.] ساعت، متأسفانه، هرگز به عقب برنمی‌گردد و جهان پرهیجانی که از آن حرف می‌زنم، به گذشته تعلق دارد یعنی به زبان ساده‌تر مرده است! آیا به نسل جدید می‌توان امید داشت؟ من امیدوارم اما بسیاری از هم‌نسلان من چنین نیستند!
واقعیت امر آن است که با توجه سن‌تان [22 سال] و سابقه‌ی شاعری‌تان [که در پروفایل کمتر از 2 سال ذکر شده] از استعدادتان شگفت‌زده شدم. نه اینکه این شعر بی عیب باشد طبیعتاً یک مشکل عمومی دارد که «اطناب ساختاری»ست [به طور معمول دو نوع اطناب داریم: اول، اطنابی که مختصِ غیرِ حرفه‌ای‌هاست (گرچه گاهی حرفه‌ای‌ها هم سرِ پیری دچارش می‌شوند که چنین مواردی در چند دهه اخیر بیشتر به چشم می‌خورند!) و در آن، به راحتی می‌توان با حذف یک سطر یا پاراگراف به بهتر شدن شعر کمک کرد. دوم، اطناب ساختاری‌ست که مالِ حرفه‌ای‌هاست و اصلاً نمی‌شود با حذف کلمه، سطر یا پاراگرافی به اثر کمک کرد چون در ذات اثر «حل» شده و ویرایش اثر، فقط با بازآفرینی مجدد آن ممکن است] اما در پاراگراف‌ها، گاه درخشان عمل کرده‌اید مخصوصاً در پایان‌بندی:
و چه دیر
چه دیر می‌رسد پیغام
به دست گورهایی که هر صبح
برای شکار از کنار گورهایی دیگر
در خواب
می‌گذرند
توجه‌تان به «ریتم» و ضرب‌آهنگ و «وقوع شهود» در سطر، متعلق به شاعری‌ست که معمولاً باید 20 سالی از شما مسن‌تر باشد! [نکته‌ی جالب، آن است که با رجوع به آثار ارسالی پیشین‌تان، کمتر اثری از این تسلط بر اجزای اثر دیده‌ام؛ یعنی ناگهان به چنین پوست‌اندازی هنری دست پیدا کرده‌اید؟ هیچ بعید نیست. اغلب پیش می‌آید برای شاعرانی که قصدشان بر تداوم در کار و دست یافتن به تجربه‌ی زیستی غنی و البته «بیشتر خواندن» است.] آیا به رغم جوانی‌تان، گسترده و زیاد خوانده‌اید؟ شاید! من نمی‌دانم اما این نکته را به تجربه می‌دانم که رسیدن به چنین نقطه‌ای در این سن، هم نعمت است هم بلا! چرا بلا؟ تجربه‌ی 100 سال ادبیات مدرن در ایران به ما می‌گوید که «بااستعدادها» بیشتر از «کم‌استعدادها» ضربه خورده‌اند شاید به این دلیل که «بااستعدادها» خیلی زود مورد توجه قرار می‌گیرند و به همان حدی که رسیده‌اند [به قول مرحوم محمد حقوقی] بسنده می‌کنند! مواظب استعدادتان باشید. با این بخش از نامه‌ی فروغ فرخزاد به شاعر گمنام آن سال‌ها و شاعر مشهور اکنون [احمدرضا احمدی] این متن را به پایان می‌برم: «فریفته هیجان و شدت نشو. بگذار همه چیز در ذهنت ته‌نشین شود. آنقدر ته‌نشین شود که فکر کنی اصلاً اتفاق نیفتاده. زندگی کن تا از یکنواختی بیرون بیایی. آدم وقتی خودش را در جریان زندگی بگذارد، هر روز استحاله‌ای در او صورت می‌گیرد و این استحاله است که انسان را لحظه به لحظه و روز به‌روز می‌سازد و وسعت می‌دهد. وقتی دیدی که داری یک ایدۀ مشخص را تکرار می‌کنی، اصلاً قلم و کاغذ را کنار بگذار. مثل من که لااقل برای یک‌سال کنار خواهم گذاشت. زندگی می‌کنم و صبر می‌کنم تا باز دوباره شروع کنم. اصل، ریشه است که نباید گذاشت از میان برود.» پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.