هویت سرگردان شعر




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : مطهره ناصحی


عنوان شعر اول : .
هر صبح با آواز گنجشکان سرمست دهانت
مانند یک گل می شکوفم در میان بازوانت

پیراهنم می خندد و خورشیدِ چشمانت تنم را
می سوزد و از جانم آتش می دمد تا استخوانت

زندانیت بودن خودش یک جور آزادی است، وقتی
باشم اسیر بوسه و آغوش گرم ناگهانت

تا محو چشمت می شوم، وا می کنم از خویش نخ را
گم‌ می شوم چون بادبادک در میان آسمانت

شبها همیشه کنج دنجی روبرویت می نشینم
تا حل شود شیرینی لبخند من در استکانت

آرام می نوشی مرا، من سخت می چسبم به تو، آه
حل می شود عطر تنم در عطر چای زعفرانت


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
با غزلی مهمان شعرهای خانم مطهره ناصحی هستیم. غزل در وزن و بحری بلند سروده شده است که البته شاعر به خوبی از عهدۀ آن برآمده است و به نوعی قدرت و تبحر خود را به رخ مخاطب کشیده است. در قسمت شناسنامۀ شاعر قید شده است که خانم ناصحی کمتر از یک سال سابقۀ سرودن شعر دارند اما بنده فکر می‌کنم، در این قسمت از مشخصات خطایی رخ داده است و تقریباً غیرممکن است که شاعری با این سابقۀ کم، چنین شعر قدرتمندی بگوید.
این غزل عاشقانه، لحنی عاطفی دارد و تصویرهای شعر نیز به همین منوال تصاویری عاطفی و ظریف هستند. شعر در کل زبانی روان و کشف هایی تازه و بدیع در خود دارد اما اگر بخواهیم قدمی فراتر از توقعات عادی از شعر برداریم، شاید بتوانیم چند نکته را برای شاعر محترم بنویسیم. تصویر اول که شاعر صدای دهان معشوق را به آواز گنجشک ها تشبیه کرده است اگرچه بی‌سابقه نیست اما تاثیرگذار است. ولی نکته‌ای که توجه بنده را جلب کرد این بود که گویی منظر عاشق و معشوق و جنس کلام عاشقانه در دو مصراع تغییر کرده است.
مصراع اول تصویری زنانه از معشوق را به ذهن متبادر می‌کند اما مصراع دوم تغییر جهت داده و فضای توصیف معشوق، به ناگهان مردانه می‌شود. در واقع گویی در مصراع دوم جای عاشق و معشوق تغییر می کند و مثلاً اولی را یکی و دومی را دیگری گفته است. در بیت دوم راوی زن است اما جالب این است که در نوع بیان، شاعر طوری عمل کرده است که گویی از زبان عاشق خود، خود را ستایش کرده است. بیت سوم بیانی روان دارد اما واقعیت این است که کشف آن کشفی تکراری است و شاعر قدمی در تغییر این کشف برنداشته است. اما در بیت چهارم شاعر کشف جالب توجه و شیرینی برای تشبیه خویش به بادبادکی که در آسمان چشم های معشوق رها شده است کرده اما مشکل اینجاست که در مصراع اول معلوم نیست شاعر با چه منطقی می گوید «وا می کنم از خویش نخ را» نخ در اینجا چه جایگاهی دارد و قرار است در ذهن مخاطب تداعی‌گر چه چیزی باشد؟ توجه داشته باشید که فقط تناسب معانی با تصویر کلی برای ورود یک واژه به شعر کافی نیست و این ارتباط ها باید چند بعدی باشد. باز در بیت بعدی معشوق و عاشق جا عوض می‌کنند و راوی به جای تمجید از یار به نوعی از خود تعریف می کند. این تغییر زاویه روایت مخاطب را سردرگم می‌کند و به نوعی هویت شعر را گنگ و نامفهوم می‌کند. اما نکته اینجاست که مصراع اول چندان قدرتمند نیست؛ یعنی در واقع کارکرد چندانی ندارد و بسیار خنثی وارد شعر شده است. بیت آخر در واقع تکمیل کننده بیت قبلی است اما به نظر می‌رسد با توجه به همین بیت، بیت قبلی اضافه است و دلیل چندانی برای حضور ندارد.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۱
مطهره ناصحی » 8 روز پیش
سلام سپاس فراوان از راهنمایی های ارزشمندتان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.