نظمی تقریبا خوب




عنوان مجموعه اشعار : لالای نیزه ها
شاعر : رضا میرزایی ازندریانی


عنوان شعر اول : صدای میخ
هوالحق

(برای حضرت صدیقه سلام الله علیها)


در عالم هرچه میبینم که دارد روح یا پیکر
بنا کرده است تقدیری برایش حضرت داور

درختان،کوه ها،دریاوبرکه،آسمان یا دشت
همه سرگرم تسبیح اند بهرصاحب محشر

زمین میخواند از صبح ازل سبوحُ یا قدوس
به گوشم میرسد از آسمان ها نغمه ای دیگر

ومن در گوشه ای سرگرم تَسبیحات خود بودم
که خود را یافتم در کوره دُکـان آهنگـر

حرارت دیدم و با ضربه ها ی پُـتک فهمیدم
به نقش میخ می باید بشینم بر تنِ یک در

صَباحی مات وحیران ازجمال و بَخت خود بودم
که مُرغِ نیک بختی درحوالی سرم زد پر

از اقبال بلندم می شود نُطق قلم قاصر
و شرحش میشود افزونتر از اوراق صد دفتر

به عالم بارهاکردم تَفاخر چون که من تنها
شدم زیبـنده ی درگاه بیت ساقی کوثـر

چه بیتی !برترازصدمسجد الاقصیٰ وده کعبه
مقامی بی شک اندر شان پاکِ فاتح خیبر

دوصد افسوس از جورِ ستم گردید این مطلب
برای اهل معنی واژه هایم گُنگ و ناباور

سه روز از دفن پیغمبر گذشت و مردم گمراه
کمر بستند اَندر یاری رندان بد اختر

مگر رسم مَودت نیست اینکه خلق گلها را
برد بهـر تـسلای عزادارانِ غـم پـرور؟

صدای اهرمن می آید ! آیا خواب میبینم؟
به جنگ حق به پا کردست شیطان لشکری دیگر

چرا اهل مدینه جای گل بر خانه زهـرا
طناب و هیزم آوردند اندر ختم پیغمبر

به درگاهی که می بوسید آن را عطر شب بوها
به پا شد کینه نَمرودیان با شعله ی آذر

چُنان از شعله های آتش آنجا سرخ شد جانم
که گویی رفته ام در کوره دُکان آهنگر

نمیدانم چه شد گویی به یکباره در آن صَحنه
میان دلهُره پیچید عطر یاس سرتاسر

تمام روضه ی من شد گمانم مصرع آخر
علی ماند وگُلی در لابه لای دود و خاکستر


رضـــا میــــرزایـی

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
آقای رضا میرزایی اندریانی، 29 ساله، از تهران ، با سه سال سابقه‌ی شاعری،
شعری فرستاده است به‌نام «صدای میخ».
از دو منظر می‌توان به این اثر نگاه کرد؛ ابتدا از منظر شعر:
این اثر در 5 بیت، نشانه و برجستگی شعری دارد:
«درختان، کوه‌ها، دریا و برکه، آسمان یا دشت
همه سرگرم تسبیح‌اند بهر صاحب محشر
زمین می‌خواند از صبح ازل سبوحُ یا قدوس
به گوشم می‌رسد از آسمان‌ها نغمه‌ای دیگر
و من در گوشه‌ای سرگرم تَسبیحات خود بودم
که خود را یافتم در کوره‌ی دُکـان آهنگـر
حرارت دیدم و با ضربه‌های پُـتک فهمیدم
به نقش میخ می‌باید بشینم بر تنِ یک در
صَباحی مات و حیران از جمال و بَخت خود بودم
که مُرغِ نیکبختی در حوالی سرم زد پر»
در واقع به‌جز این پنج بیت، این اثر وجوه شعری دیگری ندارد. از این پنج بیت، بیت اول یکسره وامدار ابیاتی است از مولانا که در آن‌ها «گل و گیاه و درختان در حال رکوع و سجده‌اند و حتی گفتن حی الصلا و ایاک نعبد و...». بیت بعدی‌اش هم همان مفهوم بیت اول را با سازوکار بیان می‌کند که این سازوکار را در اشعار دیگرشاعران نیز کم‌وبیش می‌توان یافت:
«درختان، کوه‌ها، دریا و برکه، آسمان یا دشت
همه سرگرم تسبیح‌اند بهر صاحب محشر
زمین می‌خواند از صبح ازل سبوحُ یا قدوس
به گوشم می‌رسد از آسمان‌ها نغمه‌ای دیگر»
بیت پنجم را هم می‌توان از میان دیوان شعرا یکجا یا تکه‌تکه درآورد:
«صَباحی مات و حیران از جمال و بَخت خود بودم
که مُرغِ نیکبختی در حوالی سرم زد پر»
اما طبیعی‌بودن و سادگیِ تخیل در دو بیت سوم و چهارم(از 5 بیتی که مثال آوردیم) که شاعر در آن «مشغول ذکرگفتن است و بعد ناگهان خود را در دکان آهنگری می‌بیند و بعد حرارت آتش و ضربه‌های پتک او را متوجه نقشی میکند که بر او محول خواهد شد»؛ تخیلی است کاملا طبیعی و در عین سادگی، یکی از بهترین وجوه تخیل را نشان می‌دهد. از منظر زیبایی‌شناسی شعری نیز این دو بیت از بهترین ابیات این اثر ارسالی است. علت زیبایی آن نیز طبعا در شعریت آن است.
البته نظم هم زیبایی‌های خود را دارد؛ به‌شرطی که شاعر به‌درستی از پس منظومه‌اش برآمده باشد. بنابراین، از منظر دیگری نیز می‌توانیم به این اثر ارسالی بنگریم؛ از منظر نظم:
یک نظم عالی طبعا به‌مراتب از اشعار خوب و تقریباخوب و پایین‌تر از آن‌ها بهتر است. در شعر قدیم، اغلب قصیده‌سرایان و مثنوی‌سرایان و قطعه‌سرایان، طبعا منظومه‌سرا بودند؛ منظومه‌سرایانی که البته بخش‌ها و یا بسیاری از ابیاتشان از شعریت برخوردار بوده و یا هاله‌ای از شعریت، آثارشان را احاطه کرده است.
مثلا بیت ذیل از اثر ارسالی آقای میرزایی دارای روانی کلام است، زیرا کلمات در آن به‌درستی و با نظم چیده شده است، اما از منظر شعری صفر است؛ چرا که چیزی بیشتر از یک حرف عادی و معمولی نیست که آن را بارها در کتاب‌های معمولی و سخنان عادی وعاظ و حتی از زبان بسیاری از مردم عادی در محاوره خوانده و شنیده‌ایم:
«در عالم هرچه می‌بینم که دارد روح یا پیکر
بنا کرده است تقدیری برایش حضرت داور»
گاه نیز از بسیار خواندن اشعار کلاسیک، ابیات و اشعار بسیاری در ذهن شاعر تلمبار و ضبط می‌شود و آنگاه وقت سرودن، به‌طور مستقیم یا پراکنده در بیتی و شعری سر درمی‌آورد:
«از اقبال بلندم می‌شود نُطق قلم قاصر
و شرحش می‌شود افزون‌تر از اوراق صد دفتر»
تعبیر تخیل آمیزش هم می‌شود ای کلام تکراری و مستعمل که از فرط تکراری‌شدن، دیگر بار تخیل‌آمیز خود را از دست داده است و مخاطبان به آن از منظر یک کلام عادی می‌نگرند؛ به تعبیر «نُطق قلم قاصر».
دیگر این‌که، درست است که شی منزل بزرگان دین و گلیم زیر پای عارفان شدن فخر دارد؛ چنان‌که آقای میرزایی بدان تفاخر کرده است:
«به عالم بارها کردم تَفاخر چون که من تنها
شدم زیبنده‌ی درگاه بیت ساقی کوثـر»
اما این‌که اسم شعر «میخ‌شدن» و «صدای میخ» و از این حرف‌ها باشد؛ آن هم در مقام یک شعر آیینی و مذهی، صورت خوبی ندارد؛ زیرا تعابیر بدی از آن به‌دست می‌آید و تداعی‌کننده تعابیر و تصاویر خوبی نیست. شاعر باید به همه‌ی جوانب کار خود نگاه کند. این «میخ شدن» را می‌شد با تعابیری دیگر و شکلی دیگری طرح کرد، تا همین منظور شاعر نیز اعاده شود؛ نه این‌گونه در مصراعی:
«به نقش میخ می‌باید بشینم بر تنِ یک در»
مشکل، کلمه‌ی میخ است نه تخیل جاری در این مصراع و یا کل بیتش؛ آن هم در نظمی که اگرچه اغلب دچار حرف‌های عادی و معمولی است که تنها خود را در وزن گنجانده است، اما خالی از ابیات قوی و مستحکمی که یک قصیده یا یک منظومه دارد نیست؛ ابیاتی نظیر:
«به درگاهی که می‌بوسید آن را عطر شب‌بوها
به‌پا شد کینه‌ نَمرودیان با شعله‌ی آذر
نمی‌دانم چه شد گویی به یکباره در آن صَحنه
میان دلهُره پیچید عطر یاس سرتاسر
تمام روضه‌ی من شد گمانم مصرع آخر
علی ماند و گُلی در لابه‌لای دود و خاکستر»
آرزوی توفیق روزافزون دارم برای آقای میرزایی و سفارش می‌کنم به او خواندن تاریخ اسلام و تشیع و کتاب‌های خوب را و ارتباط مدام با پایگاه نقد شعر را.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.