اهمیت جلوه‌گری «طبیعی» در شعر کلاسیک




عنوان مجموعه اشعار : غزل
شاعر : گرشاسب طاهری


عنوان شعر اول : .
از غم پرم چنانکه جهان خالی از من است
چندان که روح خسته ی من خالی از تن است

آه از زمانه ای که پر از بی نیازی است
آه از هزار مرد مردد که در زن است

اینجا صدا به وسعت دنیای بی سکوت
اینجا خدا نشسته و آبستن از من است

اینجا منم که نیست منی و که هست نیست!
میم است و نون و نان که جهان را مبرهن است!

خلق بشر نمودم و او خلق من نمود
این گونه خالقم که مرا نام احسن است

آری بشر شدم که ببینم بشر نبود
جسمی شد آن کلام که گفتم که گفتن است

من مولوی شدم که چه بی رنگ و بی نشان...
نورم که در شکست سپیدی ملون است

بس کن خدا! که این سفر از من به من نبود!
آه این سفر ز تن به تتن تن به تن تن است!







عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : یزدان سلحشور
آقای گرشاسب طاهری سلام.
شاگردان نیما [حتی آنهایی که بر شعر کلاسیک مسلط بودند و شعرهای کلاسیک درخوری از خود به یادگار گذاشتند مثل اخوان] بر شعر کهن ایرادی را وارد می‌دانستند که قدما هم از آن مطلع بودند [و البته کشف تازه‌ای نبود اما آشکار کردنش در پیشگاه مخاطبان عام شعر، تازه بود] آن ایراد این بود که به رغم زیبایی‌های انکارناپذیر این شیوه سرودن، در نهایت، وزن و قافیه بودند که شاعر را در تنگنا قرار می‌دادند و او را به سمت «مضمون‌سازی» پیش می‌بردند نه خلاقیت شاعر -به تنهایی-. به طور خلاصه، این ایراد خلاصه می‌شد در چنین جمله‌ای: «شعری که از انتها به ابتدا سروده می‌شود!» مولوی روشن‌تر درباره‌اش سروده در مثنوی و جامی هم به تأیید، آن را در «هفت اورنگ» خود نقل کرده [نقل قول جامی را می‌آورم که بدانید این مسئله، تنها دلمشغولی شاعران بزرگ شعر هزار ساله نبوده و شاعر کم‌بنیه‌ای –چه از لحاظ کیفیت هنری و چه جهان‌بینی- مثل جامی هم، گرفتارش بوده]:
نسبتی دارد به حال من قوی
این دو بیت از مثنوی مولوی
«کیف یأتی النظم لی و القافیه
بعد ما ضاعت اصول العافیه
قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم مندیش جز دیدار من»
منتها بحثی که نه شاگردان نیما [از سرِ منافعِ رویکرد ادبی خاص خود/ واقعیت امر این است که وقتی شعر نو در دهه چهل بر تخت نشست، شمشیر کشید برای قطع کردن دستِ رقیبان از تاج و تخت خود و نظریه‌پردازان آن، در کتمان حقیقت چه به طنز و چه به جِدّ، بسیار کوشیدند] و نه قدما [از سرِ آنکه می‌پنداشتند درک علوم برای خواص است نه عامه] آشکار نکرده‌اند این است که شاعر، برای رسیدن به اوج خلاقیت هنری در کارش، باید نوعی «بازی» را ترتیب دهد و مخاطبان عام و خاص را وارد این بازی کند که آنان در مواجهه با شعر او تصور کنند که او ابداً مشکل وزن و قافیه و ارتباط معکوس این دو با «مضمون‌سازی» را ندارد و ابیات، چنان تراشیده و مهیا شده‌اند انگار که او این ابیات را نسروده، بلکه فقط «کشف»شان کرده است! [دقیقاً اتفاقی که مخاطبان در مواجهه با مجسمه‌های میکل‌آنژ با آن رودررویند.] اگر شاعر کهن‌سرایی نتواند چنین رویکردی را در شعر خود به نمایش بگذارد آن وقت، شعر او، شعری «مصنوع» به نظر می‌رسد و مطمئناً شعر موفقی نیست.
شما در سنین جوانی هستید و هنوز راهی طولانی در پیش دارید اما اگر این نکته را مد نظر قرار ندهید سرنوشتی بهتر از 90 درصد کلاسیک‌گوهای یک قرن اخیر نخواهید داشت. آثار پیشین‌تان را هم خواندم و «مصنوع» بودن را در آن آثار هم دیدم و عدم احاطه‌تان را بر این «بازی» که گاه، مضمون به ضدِ خود نیز بدل شده چون شدیداً محصور در «ظاهر» قافیه‌اید و به «روح» آن نرسیده‌اید. منظورم احضار روح است؟ دقیقاً! کار شاعر همین است. قوافی، معدودند و شیوه استفاده از آن‌هاست که «رنگ و عطر و فضا»ی «مضمون» را تازه می‌کند یا به زبانی دیگر: طبیعی می‌کند. مولوی می‌گوید:
مجملش گفتم نکردم زان بیان
ورنه هم افهام سوزد هم زبان
من چو لب گویم لب دریا بود
من چو لا گویم مراد الا بود
سعی کنید بیشتر به این نکته بیندیشید که چرا مصراع‌های اول‌تان بهتر از مصراع‌های دوم‌تان است. قافیه، «جمع‌کننده» مضمون است و اگر «مضمون» شکل نگیرد نه تنها به «شعر» و «تجسم» نمی‌رسید به «معنا» نمی‌رسید یعنی نه تنها «ادبیات» را از دست می‌دهید زبان را هم از دست می‌دهید. از دیوان‌های ماضی، بر دیوان حافظ و صائب و کلیم بیشتر متمرکز شوید و از دفترهای معاصر، بر آثار منزوی و بهمنی. به هر حال این مشکل منعقد نشدن مضمون و «مصنوع» بودن عملکرد قافیه را باید به طریقی رفع کنید. در حال حاضر، این بزرگ‌ترین مشکل شماست. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
گرشاسب طاهری » یکشنبه 05 بهمن 1399
درود ها وسپاس مست آن شده بودم و بی تفکر شعر را نوشته ام.اگر طبیعی نیست، ضعف وسعت کلمات و بیان بنده است. سخن اینجاست که آن هایی که فرمودید را خوانده ام و بار ها تا دم مرک خواهم خواند. لیکن درخواست پایگاه شعر از بنده بسیار والاست... خود مولوی فرماید: بی خودی خوش ولایتی است ولی زیر فزمان کس نمی آید! رهایی ازبند کلمه و آزادی دشوار ترین مرحله ی شعر است! زین خود مولوی نیز آرزو می کند که: من آن تو ام مرا به من باز مده...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.