کلیات و جزئیات




عنوان مجموعه اشعار : سه غزل
شاعر : مرجان بيگي فر


عنوان شعر اول : پستو
چگونه میگذرد روزگار در پستو
برای دخترکی بی قرار در پستو

قدم نمیزند این روزها میان حیاط
نشسته یکه وتنها بهار در پستو

به چشم سرمه ی اندوه میکشد هرشب
گرفته آینه ها را غبار در پستو

ندید شام سیاه بلند مویش را
سپید شد شب گیسوی یار در پستو

میان همهمه مشق سکوت میکردند
کمانچه گوشه ی گنجه،سه تار در پستو

صبا به پنجره آهسته زد،دلش لرزید
به سر رسیده مگر انتظار در پستو؟

مرجان بیگی فر(صبا)


عنوان شعر دوم : این شهر
این شهر،خاک سردش از غریاز خالیست
دستان فروردینش از اعجاز خالیست

بهمن غرور کوه هایش را شکسته
از پرسیاوش دامن تاراز خالیست

میراث کوهستان سکوت است و سکوت است
سرنای سور و ساتش از آواز خالیست

رویای بی پروایی گنجشک ها کو؟
فکر بلند بامش از پرواز خالیست

در گوش دخترها نمیخوانند از عشق
صندقچه ی پوسیده اش از راز خالیست

آمد بهار اما گل سرخی نیاورد
گفتند دست باغبان ها باز خالیست
مرجان بیگی فر (صبا)

غریاز در گویش بختیاری به معنی بهار است
تاراز نام قله ایست در چهارمحال و بختیاری


عنوان شعر سوم : نامه
شب های انتظار من و ماه نامه ات
صبحی سپید می رسد از راه نامه ات

خاموش در برابر هم گرم صحبت اند
آیینه ی نگاه من و آه نامه ات

سنگین و سرد،صخره ای از کوه؛بغض من
بی تاب و سست،صفحه ای از کاه؛نامه ات

از عشق؛این سه حرف طلایی سخن نگفت
در آن دوخط سربی کوتاه، نامه ات

درخود شکست دختر اسطوره های تو
همچون کتابخانه ی بی شاهنامه ات

آشفته شد «صبا» و دل از بوی تو برید
تبعید شد به غربت یک چاه، نامه ات

مرجان بیگی فر(صبا)
نقد این شعر از : حسین جلال‌پور
شعر پستو با حرف از وضعیت دخترکی بی‌قرار «در پستو» و نامعلوم بودن چگونگی گذشتنِ روزگار او شروع می‌شود. برخلاف بسیاری از شعرهای این روزگار که هر بیت ساز جداگانه‌ای می‌زند، شاعر توانسته این وضعیت خاص را در کل شعرش زنده نگه دارد. اگر تنها همین نکته حسن شعر باشد خودش به‌تنهایی دست‌آورد کمی نیست. با خواندنِ تمامِ شعر ما به‌عنوان مخاطب می‌بینیم در فضای دل‌خواهِ شاعر قرار گرفته‌ایم. این نشان می‌دهد شاعر در هنگام سرودن فضای کلی شعر را در سیطره‌ی خودش داشته است، اما این، آسان یا سخت، تنها یک مرحله از سرودن شعر است. هر شعری را جزئیات آن تشکیل می‌دهد که این شعر در این مرحله کاستی‌هایی دارد که در ادامه این موارد را با هم می‌بینیم. نخست این‌که در چنین شعرهایی بهتر است شخصیتِ شعر معرفه باشد نه نکره. معرفه بودن کمک می‌کند مخاطب هم حس کند با دخترک و وضعیت او آشنایی و نزدیکی دارد. با تبدیل دخترکی به دخترک به‌آسانی می‌توانیم آن را به حالتی که باید درآوریم. بیت دوم این شعر کُمک چندانی به پیش‌برد روایت موجود نمی‌کند، ضمن این‌که قافیه‌ی آن هم کاملاً رها است و تا حدودی ابهام را وارد شعر کرده است. روشن نیست «بهار» نام دخترک است یا می‌خواهد استعاره‌ای (؟) از باشد! اگر استعاره‌ای از اوست، استعاره‌ای ساخته به‌زورِ قافیه است که کلمات دیگر در متن آن را یاری نمی‌کنند. این ابهام در ادامه‌ی شعر هم تاریک می‌ماند و روشن نمی‌شود. این بیت حتی تصویر یا حرف درخوری هم ندارد که شاعر را قانع و متقاعد کرده باشد آن را حفظ کند و در شعر نگه دارد، تنها کارکردش این است که حیاط (فضای باز) را در مقابل پستو (فضای بسته) گذاشته است. نقطه‌ای هم که شعر از پستو بیرون آمده است همین‌جاست و نیز در پایان شعر که «صبا» (تخلص شاعر / خودِ شاعر) به پنجره می‌زند و شاید قصد دارد بگوید که شاعر و دخترک یک نفرند و پنجره را در وضعیتی قرار دهد برای نشان دادن رهایی... .
نکته‌ی مهم‌تر و البته سؤال راه‌گشاتر (برای شاعر) این است که چه اتفاقاتی در پستو می‌افتد و شاعر چه چیزهای را دارد روایت می‌کند؟ آیا این وقایع بیرون از پستو نمی‌توانند بیفتند؟ مثلاً می‌پرسیم آیا غبار آینه مخصوص پستو است؟ اگر خیر، پس چرا شاعر این ردیف را برای شعرش انتخاب کرده و آن را تکرار کرده است؟‌ اگر شاعر تمرکزش را می‌گذاشت بر کشف اتفاقات و نشان دادنِ گذشتِ زمان‌هایی که فقط ممکن است در پستو بیفتد بی‌گمان از نوشتن بیت‌هایی نظیرِ «ندید شامِ سیاهِ بلندِ مویش را / سپید شد شب گیسوی یار در پستو» دوری می‌کرد. این توجهات در شعر امروز می‌تواند شاعر را رستگار کند.
زمان «می‌کردند» که در بیت پنجم استفاده شده، سالم نیست: «میان همهمه مشقِ سکوت می‌کردند / کمانچه گوشه‌ی گنجه سه‌تار در پستو». اگر قرار است فعل این‌گونه (در گذشته) بماند و این بیت به بیت بعد وصل شود احتیاج به یک «که» داریم؛ مشق سکوت می‌کردند که صبا به پنجره زد... .
در یک فضای کلی این شعر هم می‌تواند کنایی باشد و وضعیت اجتماعی زنانِ جامعه‌ی امروز را بازتاب دهد هم می‌تواند شعری عاشقانه با پایانی خوش باشد، این هم برای یک شعر دست‌آورد اندکی نیست که خود را دور از شعارزدگی‌های رایج شعرهای به‌اصطلاح اجتماعی این روزها نگه داشته است. اما نکته تاریک این است که شاعر آن را زیر سلطه‌ی زبان شعر دیگران و مردانه‌ی‌ تاریخی سروده است، به‌شکلی که ردپای شاعر در شعر دیده نمی‌شود و اگر نام مرجان بیگی‌فر زیر شعر نبود ما نمی‌دانستیم از کجای شعر باید تشخیص بدهیم اصلاً این شعر سروده‌ی یک خانم است.‌ و البته که این ضعف کوچکی نیست.
در شعر دوم شاعر جسارت کرده و در پیشانیِ شعرش از یک واژه‌ی گویشی (غریاز) استفاده کرده است. استفاده از واژه‌های گویشی، البته اگر متن آن ها را بطلبد، هم شعر را بارور می‌کنند و هم می‌تواند به غنای زبان فارسی بیفزایند. این از بیت اول، اما در بیت دوم شاعر می‌توانست، بلکه لازم بود، به‌شکلی شعر را ادامه دهد که تاراز «تارازش» بشود، این نوع استفاده، با توجه به وجود کوه‌هایش، هم شعر را یک‌دست‌تر می‌کرد و هم خاص و مخصوص‌ شدن تاراز و تعلقش به آن شهر / خاک را بهتر و زیباتر نشان می‌داد. نکته‌ی دیگر در همین شعر وضعیتی‌ست که صندوقچه پیدا کرده است که در این‌جا ما را مجبور کرده است به اجبار وزن آن را صندُقچه بخوانیم. ما مختاریم شعر موزون بنویسیم ولی اختیار نداریم کلمات را از صورت اصلی خودشان خارج کنیم.
نکته‌ی دیگر این است که به‌نظر می‌رسد در پاره‌ای از بیت‌ها شاعر به اولین چیزها و صورت‌هایی که به ذهنش رسیده قانع شده مثل مصراع دوم غزل دوم که می‌تواند به ذهن هرکسی بیاید برخلاف مصراع چهارم همین غزل. یا «آشفته شد صبا و دل از بوی تو برید» که مصراعی کاملا مبتدیانه است. و یادآور شعرهای قرون و اعصار گذشته.
غزل نامه اما با یک ایراد زبانی در همان مصراع اول شروع می‌شود. مصراع باید این‌گونه باشد: من و ماه و نامه‌ات. شاعر به حکم قافیه واو دوم را حذف کرده است. این خلاف قاعده‌ی زبان فارسی است. در چنین وضعیتی اگر هم بخواهیم آن را به مصراع دوم پیوند دهیم درنهایت یک «نامه» اضافه می‌آوریم: شب‌های انتظار من و ماه [(مثلاً) نشسته‌ایم] [که] صبحی سپید می‌رسد از راه نامه‌ات... . می‌بینیم که نامه‌ی آخر کار واقعی را انجام داده و نامه‌ی دیگری در متن کم نداریم. زمانی که شعری با ردیف می‌نویسیم (مخصوصاً ردیف اسمی) باید مواظب چنین مواردی باشیم. اگر هم شاعر قصد داشته بگوید شب‌های انتظار من و ماه و نامه‌ات [با هم هستیم] نامه وجود دارد در مصراع دوم، دیگر صبحی سپید نباید نامه‌اش بیاید بلکه باید نامه‌ی دیگری از او برسد... . شاعر می‌تواند با جابه‌جا کردن مصراع‌ها و استفاده از علائم سجاوندی مقداری از این ضعف را پوشش دهد یا حتی کامل آن را برطرف کند. پیشنهاد بنده برای اصلاحِ آن این است: صبحی سپید می‌رسد از راه نامه‌ات / شب‌های انتظار من و ماه... نامه‌ات... البته نباید از نظر دور داشت که سپیدی، هم به صبح ارتباط دارد و هم می‌تواند وضعیت نامه را نشان دهد در وضعیت‌های مجازی و حقیقی. پیشنهاد دیگر من به شاعر این است که از اضافه‌های زودیاب و دم‌دستی استفاده نکند. آینه‌ی نگاه، مشق سکوت، شام سیاه بلند مو، شب گیسو و سرمه‌ی اندوه از این نوع اضافه‌هایند. ضمن این‌که هنگام استفاده از اضافه‌ها بهتر است به روابط دو سوی آن‌ها هم مقداری فکر کنیم. مشق سکوت برای کمانچه و سه‌تار پذیرفتنی است ولی آیا سرمه را هنگام اندوه‌ناکی استفاده می‌کرده‌اند یا می‌کنند؟
آوردن کلماتی نظیر حیف، افسوس، دریغ، آه به‌جای آن که احساس شاعر را نشان بدهد و مخاطب را در آن شریک کند بیش‌تر احساس شاعر را به مخاطب تحمیل می‌کند. سؤالی که این‌جا پیش می‌آید این است که اگر در شعر سوم قافیه به کلماتی ختم نمی‌شد که با «آه» هم‌قافیه باشند، شاعر باز هم «آه» را در مصراع چهارم می‌گذاشت. ما متوجه رابطه‌ی آه و آینه هستیم ولی می‌دانیم این رابطه هم خود قبل از این وجود داشته و کشف شاعر امروز نیست.
درنهایت گفتنی است در هر سه شعر شاعر تمام سعی‌اش را کرده که شعرش را در یک فضای کامل نگه دارد و در کل می‌توان گفت کم‌وبیش موفق هم بوده ولی باید مواظب و مراقب جزئیات شعرش هم باشد. جزئیاتی که کل را می‌سازند یا آن را از بین می‌برند.

منتقد : حسین جلال‌پور

متولد ۱۳۵۵ در گناوه شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.