اینک زمان قصیده؟!




عنوان مجموعه اشعار : قصیده
شاعر : امیرحسین صباغی


عنوان شعر اول : .
بابا زدی ز بام جهان پر چو کفترا
حالا ببین که دخترکت گشته پرپرا

میداشتیش در عوض مام زیر پر
بال پدرش بود ورا امن آخرا

چون پر زدی پناهگه دخترت نماند
آخر پناه آخر او پر زدی چرا؟

دختر بماند پیش زنی که ش بزاد و هیچ
مادر نخوانمش که شود وهن مادرا

نادان زنک که گوهر خود را وبال دید
تمهید کرد تا بکند واش از سرا

دختر چو ژاله ریخت ز گلبرگ بر به گِل
زن داد ژاله را به خس و خار شوهرا

دختر پدر نداشت ولی بی پدر نبود
شوهر بُدی ز بی پدران بی پدرترا

ناکس همانچه کرد که ناکس نمیکند
با زور کرد دست درازی به دخترا

بردی قضیب گون سر بیمغز خویش بر
کردی خروس سان به رطب هسته اندرا

گو افتخار داشت چنین صد پدر بُدن
گو فخر بود جمعِ چونان قاطر و خرا

این بِین خوش بُدی زنک بی خرد که ما
بردیم مشتِ سرگین, دادیم گوهرا

زینسو که کرد جان جوانیش را تبه
زانسو نمود مال جوان را محقرا

نامام ارث را بدهی کرد و داد دخت
آن عرش را نمود به فرشی برابرا

دنیای دِین ماند به صد نوع لندهور
مدیون گشت دخت به یک قوم بربرا

افتاد روی دوش فراموش تا شود
شادیّ و نوش و پوش و ملاهی و زیورا

چندین بهار مشکل این شکل رفت تا
روزی رسید رنگین, روزی معنبرا

طفلی عزیز و روشن آمد به این جهان
قدری خوشی فزود به اندوه مادرا

تا دل به مادریش شود خوش خبر رسید
شوهر گرفته یک زن بدکاره در برا

از گوش میشنید و با چشم میگریست
با مشت بخت خود را میکوفت بر سرا

آنقدر ناله کرد که نشنید اگر خدا
از ناله های او شد گوش فلک کرا

فریاد زد تو قادر و عادل نه ای مگر؟
هان این ستم چه بود که کردی مقدرا؟

روزی خدا نکرده خوشی ای اگر رسید
جبران نمودی اش به غمی صد برابرا

ظلمی نموده ای تو که در پیش ظلم تو
هرگز نکرده ظلم مسلمان به کافرا

کشتی مرا چنان که ز من زنده تر بُود
پوسیده استخوانی در عمق مقبرا

انداختی به خانه ی مردی چنین مرا
نه خانه نه جهنم. نه مرد نه, نرا

بدبختیش مراست و اوقات خوش خوشیش
با مسکرست و صحبت زن های دیگرا

بابا کجاستی که جگر گوشه ات خموش
در گوشه ای گریسته, بس دردآورا

ای کاش کاش کاش نمیزاد مادرم
ای کاش بودی از بن و از بیخ ابترا

یا کاش باد مرگ همان روز اولین
میکند و میزدود ز روی زمین مرا

داغم به دل نهاده فلک داغ زندگی
جانم به جوش آمده زین داغ اخگرا

رویایم است خفتن و سر بر نداشتن
کابوسم است خاستن از خواب بسترا

افتد به هر کسی به فلک اختری. ببین
افتاده در فلک به من این نحس اخترا

از گور سر برآر که محشر رسیده است
از گور سر بر آر فلک کرده محشرا

از چشم خون گرفته چه بینم که در حیات
چیزی ندیده ام مگر ادنی احمرا

دیدیم از تلون دنیا و کس نداشت
در وهم لونِ غیر همان ها مصورا

پنداشتیم رنگ دگر نیستش که تا
آورد زاستینش برون رنگ دیگرا

افلاک برفراخت خدا تا مرا ز صدر
آرد چو تازیانه هجوم مکررا

شستم ز جان چو دست بگویم هرآنچه هست
گویم عیان هرآنچه به دل دارم اندرا

دنیای این خدای دنی چون جهنم است
بادا که در جهنمش افتم به آذرا

امیرحسین صباغی

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
قصیده قالبی است که در آن استواری و فخامت کلام، و ادبی‌بودن سخن، حرف اول را می‌زند؛ چه قبل از حکیم سنایی که قصیده محل سرایش و مدح سلاطین، امرا، وزرا، طبیعت و... بود و چه پس از حکیم سنایی که به‌واسطه‌ی وی، قصیده محل سرایش مبانی و معانی عرفانی شد، و تا زمان مشروطه که محمدتقی بهار و پس از او امیری فیروزکوهی و مهرداد اوستا، سه تن از قصیده‌سرایان نامدار معاصر، قصیده را محل سرایش سخنان اجتماعی، سیاسی، مذهبی و عاشقانه کردند. این بود که قصیده در طول تاریخ ادبیات از محدودیت موضوعی و مضمونی خالی شد و اجازه یافت با هر گرایشی، هر موضوعی را در خود جای دهد؛ اما هرگز مثل غزل و حتی دیگر قالب‌های کلاسیک به‌طور مستمر مورد تفقّد شاعران قرار نگرفت و به‌واقع منسوخ شد. اگرچه چند تن از مشهورترین شاعران نوگرا همچون اخوان ثالث، احمد شاملو، محمد حقوقی و موسوی گرمارودی هرکدام بهترین و قوی‌ترین و نوترین قصیده‌های امروزی خود را سروده‌اند؛ اخوان با قصیده‌ی درخشانِ «درخت معرفت»‌اش، و شاملو و حقوقی و گرمارودی با... حتی یکی دو تن از شاعران جوان‌تر با قصایدی که بیشر فضای غزل را تداعی می‌کند با حداقل ابیات و... سعی کردند میدان قصیده را خالی نگذارند؛ اما باز... چرا؟ برای این‌که دیگر امروز شاعران حرفه‌ای شعرهای بلند نمی‌گویند؛ حال چه توصیفی و عرفانی و اجتماعی و حتی تغزلی. امروزه نه‌تنها شعر، بلکه همه‌ی هنرها در ایران و جهان به‌سمت هرچه کوتاه‌ترشدن پیش می‌روند. برای این‌که امروزه تعریف نظم از شعر، حرف و توصیف صرف از تخیل و... عوض شده است. در صورتی که قصیده‌ها و حتی بخش عظیمی از شعرهای دیروز، اجازه‌ی نظم‌شدن و حرف‌زدن را داشت و در پی اثبات معنا بود. در صورتی که شعر امروز به تخیل، تصویر، ایجاز، عاطفه، زبان و فرم... می‌اندیشد و از نظم دوری می‌جوید؛ معنا را نیز یکسره با تخیل حاصل می‌کند، نه با تعقل و... و در فکر به تعویق‌انداختن معناست، نه اثبات معنا. یعنی همه‌چیزش در تضاد و مخالفت با قصیده است.
حال با این شرح دامنه‌دار، دوست جوان ما آقای امیرحسین صباغی، 21 ساله، از مازندران، قصیده‌ای فرستاده است حدود 40 بیت؛ آن هم قصیده‌ای اغلب با کلماتی قدیمی(اندر/ معنبر/ مقبر/ قضیب/ نامام/ اخگر و...) و با قافیه‌سازهایی که در اشعار قرن چهارم هم کمتر رواج داشت(کفترا/ پرپرا/ آخرا/ اندرا و...) و با عمل مخفف‌کردن کلمات که دیگر منسوخ شده است(ورا/ که‌ش و...) با موضوع و مضمونی که بیشتر و در کل متعلق به قرن‌های گذشته است. زیرا دغدغه و مشکل دختر و زن امروزی موضوعی نیست که قصیده‌ی آقای صباغی طرح کرده است. زیرا زنان امروزی همچون مردان امروزی اجتماعی است، کار می‌کند، پست و مقام دارد، مهم‌تر از همه، تمکّن مالی دارد و... همه‌ی امتیازهای شهروندی خودبه‌خود جلوی ظلم و زور و بی‌فرهنگی مردانی نظیر مردان این قصیده را می‌گیرد.
خلاصه‌ی کلام این‌که امروزه ضرورتی برای قصیده‌گفتن وجود ندارد و اگر امکان احیای آن هم هست، طبعا این‌گونه نیست که دوست جوان ما آقای صباغی در آن قرار گرفته است. بعد از انقلاب نیما، غزل باعنوان «غزل نو» احیا شد و به‌دنبال آن در بعد از انقلاب کم‌وبیش قالب‌های دیگر به‌ویژه رباعی. اگر هم شاعر امروز بنا دارد قصیده بگوید، طبعا باید آن را به‌نوعی به زبان و فضای امروز و عصر خود نزدیک کند. درصورتی اگر اسم آقای صباغی از قصیده‌اش بردارید، معلوم نمی‌شود که وی شاعر قرن چهارم است یا پنجم. اگرچه قدرت کلام و استحکام بیان قصیده‌ی آقای صباغی نشان از تسلط وی بر کلام و نظم و شعر دارد. در واقع، حیف است استعدادش در این راه هدر رود.
چند نکته‌ی دیگر:
به‌لحاظ داستانی و روایی‌بودن این قصیده، مثنوی قالب و محل بهتر و طبیعی‌تری بود برای آن.
گفتن بدیهیات طبعا قدرت بیان و استحکام زبانی این قصیده را(که کموبیش از آن برخوردار است) کاهش می‌دهد:
«چون پر زدی پناهگه دخترت نماند»
ظنز قوی و مثبت:
«دختر پدر نداشت ولی بی‌پدر نبود
شوهر بُدی ز بی‌پدران بی‌پدر تو را»
«کردی خروس‌سان به رطب هسته اندرا»
طنز ضعیف و سست:
«دنیای دِین ماند به صد نوع لندهور
مدیون گشت دخت به یک قوم بربرا»
ابیات ضعیف و سست:
آنقدر ناله کرد که نشنید اگر خدا
از ناله‌های او شد گوش فلک کرا»
ابیات قوی و روان و مستحکم:
«زینسو که کرد جان جوانیش را تبه
زانسو نمود مال جوان را محقرا»
«نامام ارث را بدهی کرد و داد دخت
آن عرش را نمود به فرشی برابرا»
«افتاد روی دوش فراموش تا شود
شادیّ و نوش و پوش و ملاهی و زیورا»
طفلی عزیز و روشن آمد به این جهان
قدری خوشی فزود به اندوه مادرا»
«تا دل به مادریش شود خوش‌خبر رسید
شوهر گرفته یک زن بدکاره در برا»
ابیات پایانی قصیده نیز «عصیان» نیست، «شعار» است؛ عصیانش ریشه در معرفت فلسفی یا عرفانی و... ندارد.
با امید موفقیت روزافزون برای آقای امیرحسین صباغی، او را سفارش می‌کنم به خواندن کتاب‌های خوب، ارتباط مستمرش با پایگاه نقد شعر، و پیدا کردن راهی دیگر برای استعدادی که دارد.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۴
غلامعلی همایونی » شنبه 27 دی 1399
درود استاد خالقی عزیز/ممنون از راهنماییتان در رابطه باروند قصیده سرایی/آرزوی موفقیت برای جناب صباغی
ضیاءالدین خالقی » دوشنبه 29 دی 1399
منتقد شعر
درود بر جناب همایونی. خواهش می‌کنم.
ضیاءالدین خالقی » دوشنبه 29 دی 1399
منتقد شعر
درود بر جناب همایونی. خواهش می‌کنم.
امیرحسین صباغی » شنبه 27 دی 1399
مخلصیم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.