ترانه مثل «فیلم‌نامه»، متنی‌ست وابسته به «اجرای صحنه‌ای»




عنوان مجموعه اشعار : ترانه
شاعر : آزاده تقی زاده


عنوان شعر اول : قسمت
من ی بغضم تو ترانه
مثل بارون خیس خیسم
غزل نبودنت رو
تا خود صبح می نویسم

دل به هر راهی سپردم
آخرش به تو رسیدم
توی هر گوشه آی از شهر
عکس چشماتو کشیدم

زخمیه بال و پر من
کسی نیست همسفر من
تو نبودی اون کسی که
بمونه منتظر من

شاید این بازی دنیاست
من وتو بشیم ستاره
ابرارو گریه بگیره
اما آسمون نباره

عکس غربت چشاتو
دوباره بغل می گیرم
خط پایان من و توست
آخر راه ومی بینم،.

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : ..
.
نقد این شعر از : یزدان سلحشور
خانم آزاده تقی‌زاده سلام.
اثر ارسالی شما چهارپاره است و به نظر می‌رسد از همین زاویه باید به سراغ‌اش رفت اما چهارپاره، غیر از شعر بزرگسال در شعر کودک و ترانه [کودک یا بزرگسال] هم قالب پرکاربرد‌ی‌ست و چون قالب بسیار منعطفی‌ست در هر چهار منظر، رویکردهای گوناگونی را به نمایش می‌گذارد. منظر شما، ترانه‌ی بزرگسال است و باید دید در این چارچوب تا چه حد موفق یا ناموفق بوده است؟
اول از همه باید به این نکته توجه کنیم که بحث ترانه از بحث شعر جداست گرچه شباهت‌هایی هم، با هم دارند اما شباهت‌هاشان از محدوده شباهت نمایش‌نامه با فیلم‌نامه فراتر نمی‌رود. شعر، مثلِ نمایش‌نامه، اثری مستقل است و به خودیِ خود، متنی‌ست «خواندنی» حتی اگر روی «صحنه» نرود اما ترانه مثل «فیلم‌نامه» متنی‌ست وابسته به «اجرای صحنه‌ای» و تابع «فرامتنی» که «موسیقی»ست بنابراین تابعی از این فرامتن است. ترانه باید هنگامی که بدل به موسیقی می‌شود برای مخاطبان، نه تنها قدرت هماهنگی با ملودی و «تنظیم» را داشته باشد که هنگام شنیده شدن، قدرتِ تصویرسازی و «تجسم» را نیز داشته باشد در واقع «روایت»، بخشِ جدایی‌ناپذیر ترانه است [همین امر است که میانِ ترانه و نیای کلاسیک آن یعنی تصنیف، فاصله‌ای ایجاد می‌کند چون در تصنیف، نیاز چندانی به روایت و تجسم احساس نمی‌شود و وجه «حسی» تصنیف، اهمیت بیشتری دارد] این فاصله را می‌توانیم در مقایسه‌ی آثار مطرح این دو متن متفاوت موسیقایی شاهد باشیم.
ملک‌الشعرای بهار:
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه‌تر کن
زآه شرربار این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ
نغمه‌ی آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه‌ی این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!
شام تاریک ما را سحر کن...
شهیار قنبری:
توی قاب خیس این پنجره‌ها
عکسی از جمعه‌ی غمگین می‌بینم
چه سیاهه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابرای سنگین می‌بینم
داره از ابر سیاه خون می‌چکه
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه
نفسم درنمیاد، جمعه‌ها سرنمیاد
کاش می‌بستم چشامو، این ازم برنمیاد...
غیر از این‌ها، البته «تصنیف‌سرا»یان اغلب خود شاعر هم بوده‌اند و به شاعری، شهره اما ترانه‌سرایان، اغلب چنین نبوده‌اند و گرچه در کارنامه‌ی خود شعر نیز دارند با این همه فاصله‌ی کیفیِ شعرهاشان با ترانه‌هاشان، به حدی‌ست که نمی‌توان برای شعرهاشان، کلمه «موفق» را به کار برد.
ترانه‌ی شما، از وجوه حداقلی این «ژانر» بهره برده و ترانه‌ای‌ست غیرِ مجسم که بیشتر حسی‌ست تا تصویری و از «وحدت مضمونی» نیز در آن خبری نیست و گوینده‌اش، بیشتر دنبال ایجاد «تناسب معنایی»ست که از مشخصات آثار نوآمدگانِ این حوزه است. زبان به کار رفته در این ترانه، زبان نرم و روانی‌ست که حُسن کار محسوب می‌شود و تغزل‌اش هم محسوس است که حُسن دیگر کار اما زبان به کار گرفته شده یک‌دست نیست:
یک. «غزل نبودنت رو»؛ اگر قرار بود به زبان کتابت نوشته شود بعد از «نبودنت» کلمه «را» می‌آمد اما در شکل شکسته‌ی زبان، «غزل نبودنتو» نوشته می‌شود. گوینده متن، به ضرورت وزن چنین کرده که از «روال» بیرون است. [گرچه این اشتباه، امری رایج باشد در ترانه‌سرایی دو دهه اخیر.]
دو. «دل به هر راهی سپردم»؛ درست است که «لحن»، می‌تواند پلی باشد میانِ مشترکات زبان کتابت و شکسته اما در زبان شکسته، این گزاره‌ی زبانی را چنین به کار نمی‌گیرند به زبان ساده‌تر، در زبان شکسته کسی نمی‌گوید «دل سپردم» تا بعدش گوینده بخواهد با مکانیزم زبان کتابت، «ادبی»اش هم کند و بگوید: «دل به هر راهی سپردم»
سه. «کسی نیست همسفر من»؛ در زبان شکسته، ما به ازای کلمه «نیست» در زبان کتابت، کلمه «نیس» است.
چهار. «شاید این بازی دنیاست» که اجرای درستش در زبان شکسته: «دنیاس».
پنج. «خط پایان من و توست»؛ در اینجا هم باز با همان مشکل روبروییم و «من و توس» درست است.
پس، پیشنهاد نخست من این است که به وجوه تجسمی آثارتان بیشتر توجه کنید و همین طور به انسجام مضمونی این آثار. پیشنهاد می‌کنم بیشتر سراغ مواردی بروید از این دست [که در کارتان کم است]:
ابرارو گریه بگیره
اما آسمون نباره
پیشنهاد بعدی این است که تغزل را با رویکردهای اجتماعی آمیخته و آموخته کنید که راز بقای ترانه در آثار ماندگار این ژانر، همین بوده و هست.
از این‌ها گذشته، به نظر می‌رسد که دامنه‌ی مطالعاتی شما در حوزه «ترانه» [چه ترانه‌های موفق دهه‌ی 50 که دیگر به نوعی کلاسیک محسوب می‌شوند و چه ترانه‌های موفق دو دهه‌ی اخیر] محدود است. بیشتر بخوانید و بیشتر تجربه کنید. موفق باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
مهرداد مانا » چهارشنبه 01 بهمن 1399
سلام .وامیدوارم روزی از دست شما جایزه بگیرم .از مزاح که بگذرم نقد نافع و نافذتان را خواندم و آموختم . قلمتان نویسا

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.