روايت شعري يا شعر روايي ؟




عنوان مجموعه اشعار : شعر نیمایی / دخترم روسری قرمز داشت
شاعر : شادان شهرو بختیاری


عنوان شعر اول : دخترم روسری قرمز داشت

.
.
.

ناودان , ...
گوش... به لالایی باران می داد ...

داخل ِ .. صورتِ .. پُر آبله ی.. کارگری ...
" چاله ای" ...
بُغضش را ...
( چَرخِ ) سَمندی ...
ترکاند ...

بر سَرِ رهگذران ... غُنچه ی چَتر ... شِکُفت .

" گُربه ای " کُنج درِ گاراژی ....شیـر می داد به " گُربه بچّه ای " ....
" کارگر " ...
موی سر و ریشش را ...
خنده ای.. کرد.. و.. تکاند...

" بیل " را ... کرد عصا , تکیه ی دست ...
زیر یک نارون پیر نشست ...

" شال " او روسـری قرمـز بود ...

نفسش...
زندگی اش ...
امیدش ...
بوی باران می داد ...
پایِ هر چین و چُروکی که به پیشانی داشت ..
کودکِ خاطره ای ... جان می داد .

کُهنه ی اندوهی ...
با ناخُن ...
می خَراشید ... بُنِ ..خِرخِره اش ...
در نگاهش , بُغضی ...تر شُده بود ...
خاطرش می لرزید ...
" گُربه " هم... آنسوتر ... می لیسید...
گوش ِ " گُربه بچه " را ...

کارگر... زیر لبش مَزمَزه کرد ...
تلخیِ عُمرش را ...
... و به غمخواری گفت ... " گُربه ی مادر" ... را :
بچّه ات فهمیدست ...
از عَرقچینی که بستست فلک , دُورِ سَرم ...
اینکه... من... کارگرم ...
بچّه ات , بو بُرده ست ...
اینکه من در به درم .

از پدر آنچه به من ارث رسید ...
... همه ی قَرضش بود .
از خورشخانه ی دنیا ... تا ... بود ....
لُقمه ای سیر نخورد .

همه ی " مادرِ من " ...
... جمع در "عکسی" بود ...
که به دیوار تَرک خورده ی ما ... بر سَرِ رَف ...
سالها تکیه به " قرآن " دادست... .

مادرم تا که مرا زاد بِمُرد ...
اوّلین بچّه ی او من بودم ...
در جوانی گُل عمرش پَژمُرد .

زندگی؛... فَرش قَشنگی ست... اگر ..
" تار" باشد پدر و مادر " پود " ...
فرش من ...
" پود "
نداشت ...
اولین نام که عُمری خُوره ی عُمرم شُد " سَرخور " بود .

من فقط کارگرم ...

( سُفره ام ) چشم به ( بیلم ) دارد ...

هیچ "چتری" به سر کارگران باز نشد ....
رأفتی, کارگران را به کَرَم " در" نگشود ...
" بیمه ای " کارگران را به تَرَحّم... ننواخت ...

"بیل" تا دست ... به دستم دارد... ( نان ) دارد ...

ـــ سایه بان سَرِ (مردم) ..." چتر " ... است ...
سایه بان سَرِ من ,...
( مُزدِ ) امروز من است .

من ؛ از الطاف "زمین " مَحرومم ...
من ؛ به اجبار " زمان " مَحکومم ...
بر سَرِ سُفره ی ما ...سنگین است ,..
سایه ی ...گوشت"بره" ...

" باد "... در خانه ی ما ,... هیچ نیارد... جُز خاک ...
" بَخت ".. درخانه ی ما ,... هیچ نبارد... جُز دَرد ...
دلِ ما , بیخ ندارد بَندش ...
" فَهمِ " ما , " سُو " ندارد چشمش ...

کوچه ی ما... تنگ است ..
, بر سَرِ کوچه ی ما –" مِهر ممنوع "– زده اند .
بچّه ی خانه ی ما ,.. کفش... ندارد در پا ...

نانِ آجُرشُده ی ما سِفت است ...
آبِ ما , از چاه است ...
چاهِ ما, موقوفه ست ...

خانه ی ما حَلَبی آباد است ...
" لوستر" خانه ی ما ...
.. شمعِ ... صدبار به قالب رفته ست ...

" سایه ی " خانه ی ما ...
.. سایه ی... گِردو.... نیست.!!
سایه اش از بُرجی" ست ...
که " کم " از خانه ی " نمرود " ندارد خشتی ...

پُشت این " کوه " ندانیم کُدامین شهر است ...!!
آبِ این "رود" ندانیم کجا می ریزد ...!!
پَرتو "عدل" ندانیم , کجا می تابد ...!!
ما ندانیم خُداوند چه شکلی دارد .. و کجا خانه ی اوست ....
از " خُداخانه ی " او خُرمایی ...
هیچ کس " نذر " نیاورد.. درِ خانه ی ما ..

. دخترم سال گُذشته تب کرد ...
دخترم ؛... روسریِ قرمز داشت ...
دخترم " قرمز " را ... بهترین رنگ خُدا می دانست ...
کُمکِ حالم بود ...
.... (( گُـل فُـروشــی می کـرد )) .....
خون او " قند" نداشت ...
.. عاشقِ .. بارشِ .. پاییزی.. بود ...
همه میدانستند ...
او.... دیالیزی.... بود ...

" سبز " را دشمن بود ...

در...تقاطع ...هر وقت ...
سبز...
قرمز می شد ...
شوق" در دیده ی او می رقصید...
سرو " در قامت او می رویید ..
عادتش بود که بشکن میزد ...
می خندید ... می بارید ...
توی ِ دل , زَمزَمه می کرد ؛ خُدا... نوکرتم...
زیرِ لب هلهله می کرد : خُدا ... قـرمِزِتـه ...

آخرین بار که با چشمانش ,... ماه را می تاباند ... سیزده سالش بود...

در " دلش " ...حسرت یک جُفت ( النگو ) خُشکید ...
بر " تنش " رَختِ عروسی پوسید ...
دُخترِ حاجی همسایه ی ما...
سایه اش ...هم... با او دوست نشد ...

سیزده سالش بود ...
لب او خون اناری نمکید ..
دست او خوشه ای از تاک نچید ...
داغ او حوصله ام را بلعید ...
همسرم , بر سر خاکش ؛ دِق کرد ...
بی خبر غول چراغ جادو ... پدرم را دُزدید و به دُنیای فراموشان بُرد ...
خانه ی ما... پدرم را... نشناخت
کـوچه ی مـا گـُم کـرد ...
پـدر پیـرم را ...

دخترم " ...
آب شد و رفت زمین ...

پدرم " ...
دود شد و رفت هوا ...

همسرم "...
.........................
.
.
.
" ابر " از بارش پاییزی ماند ...
کارگر...
باران شد ...

کارگر ... زیر لبش .. " فاتحه "...خواند ...

ناگهان , چرخِ " سَمَند "...
وَسطِ ....فاتحه اش ......
خطِ تُرمُز انداخت ...
گُربه ای ؛... در خون شد ...
گُربه ای ؛ ..
تنها...
ماند .
.
.
.


عنوان شعر دوم : /
/

عنوان شعر سوم : /
/
نقد این شعر از : حمیدرضا شکارسری
تفاوت داستان و شعر چيست ؟ آيا اين تفاوت صرفا در نوع چينش سطرهاست ؟ آيا وزن و موسيقي واژگان در شعر آن را از داستان جدا مي كند ؟ اگر اين ژانرها در هم رفتگي هايي دارند ، آيا روايت شاعرانه با شعر روايي چه نسبتي دارد ؟ تخيل شاعرانه با تخيل داستاني چه تفاوتي دارد ؟
هنرهاي كلامي همگي از رمزگان زبان براي تشكل فرم و بيان محتواي خود بهره مي برند . رمزگان زبان در هنرهاي كلامي چه داستان و چه شعر در مقايسه با زبان روزمره داراي برجستگي است . زبان روزمره خودكار شده و برجستگي خاصي در آن ديده نمي شود . به عبارت ديگر اين زبان تنها معنارساني مي كند و بس . اما زبان چگونه برجسته مي شود ؟
زبان با قاعده افزايي و قاعده كاهي برجسته مي شود . قاعده افزايي افزودن قواعد و اعمال تكنيك هايي بر متن است تا صورت زبان را از صورت زبان روزمره متمايز كند . وزن و قافيه مهم ترين افزودني ها به متن براي برجسته سازي ادبي هستند كه شعر نيمايي «شادان شهرو بختياري» از اين امر بهره ي اصلي را برده است .
اما قاعده كاهي عبارت است از هنجارگريزي معنايي متن و متفاوت سازي آن با نوشته هاي معمولي .
قاعده افزايي به نظم مي انجامد و قاعده كاهي به شعر . قاعده افزايي حاصل تسلط نويسنده بر آرايه هاي صوري ادبي ست و قاعده كاهي حاصل تخيل شاعر است و با مكانيسم صور خيال بروز مي كند .
خيال در داستان به مضموني وقوع پذير منتهي مي شود كه تا به حال به وقوع نپيوسته اما در متن به وقوع مي پيوندد حال آن كه خيال در شعر به مضموني وقوع ناپذير منتهي مي شود كه تنها در متن به وقوع مي پيوندد و بر اساس منطق متن باورپذير هم مي شود .
چنانچه ذكر شد شعر نيمايي آقاي «بختياري» از قاعده افزايي وزن صورتي ادبي يافته است و در قالب نيمايي ريخته شده است . او به الزامات وزن عروضي نيمايي تسلط بسيار خوبي دارد و جز دو سه مورد بسيار جزئي موفق شده است شعر نيمايي سالمي بنويسد كه جاي تقدير دارد . مثلا سطر «مي خنديد ... مي باريد» چه متصل به سطر قبل و چه منفصل از آن خوانده شود در وزن عمومي شعر (فاعلاتن فعلاتن فعلاتن ...) نمي گنجد .
شيوه ي «بختياري» در چينش سطرهاي شعر نيمايي به شيوه ي «سهراب سپهري» مي ماند كه در آن گاه حتي دو سه سطر مستقل در يك سطر درج مي گردد .
بر سَرِ رهگذران ... غُنچه ی چَتر ... شِکُفت
يا :
و به غمخواری گفت ... " گُربه ی مادر" ... را
و يا :
آخرین بار که با چشمانش ,... ماه را می تاباند ... سیزده سالش بود...
قافيه از عناصر موسيقي ساز اين شعر نيمايي محسوب نمي شود و شاعر به ندرت از موسيقي كناري در انتظام بخشي به متن بهره مي برد .
اما مهم ترين نكته در اين شعر فقدان قاعده كاهي در متن است . اين متن تقريبا به طور كامل (مگر در سطرهايي محدود و معدود) از تخيل شعري بي بهره است .
هيچ يك از هنجارهاي معنايي در اين متن مورد هجوم و تعرض واقع نشده است و به همين دليل متن تنها به ترسيم موزون يك روايت داستاني بسنده كرده است . مردي كارگر و فقير با گربه اي هم گلام مي شود كه دو نهايت سرنوشتي تاريك و دردآور چون خود او دارد .
چنانچه ذكر شد ، مي توان سطرهاي شاعرانه اي هم در متن يافت اما اين سطرها عموميت ندارند و از اين گذشته كليت متن داستاني منظوم است .
اين شعر با بهتر است بگويم اين روايت شعري يا شاعرانه مرا به شدت به ياد روايت شاعرانه ي «شب پا» از نيما يوشيج مي اندازد .
شعري اجتماعي و ملتزم و متعهدي كه خواه ناخواه درجه يا درجاتي از صراحت و عرياني معنا را به خود دارد . آيا به همين خاطر نيست كه «بختياري» از شعر روايي به سمت روايت شعري متمايل شده است ؟
براي شاعر محترم اين روايت شاعرانه ي نيمايي آرزوي موفقيت دارم .

منتقد : حمیدرضا شکارسری

حمیدرضا شکارسری شاعر و منتقد ادبی متولد 1345 تهران  لیسانس زمین شناسی - شاعر برگزیده و برنده اولین جایزه ادبی قدس - شاعر برگزیده جشنواره شعر فجر در بخش شعر امروز انقلاب سال 1387 - داوری دهها جشنواره و کنگره شعری سراسری و استانی کشور - ارایه دهها ...



دیدگاه ها - ۶
شادان شهرو بختیاری » چهارشنبه 26 مهر 1396
بکارگیری قافیه منوط به نوع بند هست . ایعنی نوع بند هست که جایگاه قافیه را در بندهای مقفی مشخص می کند . و خود طرز بکارگیری قافیه هم می تواند متنوع باشد . و این تننوع الزام خود موسیقی کناریست . بدون شک در چینش سطرها ( چینواژه ها ) سهراب هم در کنار دیگرشاعران نیمایی مد نظرم بوده . . ولی تنوع بندها فراتر از بندهایی هست که سهراب و دیگرشاعران نیمایی بکار گرفته اند . ما چاره ای نداریم که یکسری علایم نگارشی را هم برای شعر نیمایی مدنظر بگیریم و همچنین یکسری اختیارات در صورت نوشتار بندها .
شادان شهرو بختیاری » چهارشنبه 26 مهر 1396
چاره ای نداشتم جز اینکه برای خودم هم که شده قواعدی را ترسیم کنم . در ابتدا ( بنداساس) را استخراج کردم . که مادر تمام بندهاست . سپس از ادغام چینواژه های بند اساس ء ( بندهای ساده) را استخراج کردم . و سپس از اضافه کردن چینواژه های تاکیدی به چینواژه های اصلی بند اساس ء (بندهای مرکب ) را استخراج کردم . و سپس از ترکیب بندهای ساده و بندهای مرکب ( بندهای ترکیبی ) را استخراج کردم . و سپس با به خدمت گرفتن ( نیم بندها ) و ترکیب آن با بندهای دیگر ء بندهای حذفی و بندهای پیوندی را استخراج کردم .
شادان شهرو بختیاری » چهارشنبه 26 مهر 1396
3- نکته ی سوم در مورد چینش سطرهاست . در هنگام ورودم به شعر نیمایی در جستجوهایم متوجه شدم هیچ قاعده ای برای سرایش شعر نیمایی در نظر گرفته نشده است . و تعریفی هم که از شعر نیمایی ارایه داده بودند در نظرم یکجای کارش می لنگید . اینکه جای قافیه در شعر نیمایی مشخص نیست را قانع کننده ندیدم . حتی تعریفی از زیرساخت بند وجود نداشت . اینکه چه عاملی باعث ایجاد تنوع در بندها می شود مجهول بود . در ضمن شعر نیمایی می تواند مقفی باشد یا مقفی نباشد . در ضمن خود قافیه هم می تواند اشکال مختلف داشته باشد ادامه
شادان شهرو بختیاری » چهارشنبه 26 مهر 1396
2- دوم اینکه نیمایی فوق و چند نیمایی دیگر را به تاسی از منظومه سرایی در شعر کلاسیک بصورت منظومه های نیمایی سروده ام . . اعتقاد دارم که در شعر نیمایی هم باید مثل شعر کلاسیک سهمی را برای بیان داستانها و جکایات در قالب منظومه های نیمایی قایل شویم . از سال 90 که به سمت شعر نیمایی متمایل شدم یکی از اهدافم همین منظومه سرایی نیمایی بود . به همین منظور به تاسی از منظومه سرایان کلاسیک از روایت شعری بهره گرفتم . اگرچه هیچ نظمی نیست که عاری از شعریت باشد و هیچ شعری نیست که رگه هایی از نظم نداشته باشد
شادان شهرو بختیاری » چهارشنبه 26 مهر 1396
1- اولین نکته در مورد عروض هست که متاسفانه چیزی از عروض نمیدانم . در نظر من هر واژه ای یک لحن است و آنچه را زبان می نامیم چیزی جز تسلسل لحن ها نیست . . و تسلسل لحن ها یعنی موسیقی . پس زبان ذاتا زاده ی موسیقی ست . و چون موسیقی مراتب دارد / پس هر کدام از هنرهای کلامی در مرتبه ای از حالت موسیقیایی زبان شکل میگیرند . بنده بر حسب عادت در سرودن بر اساس موسیقی درون واژه ای و بین واژه ای به چیدمانم لحن موسیقیایی میدهم . و همزمان روان بودن کلام هم مد نظرم هست .
شادان شهرو بختیاری » چهارشنبه 26 مهر 1396
درود فراوان خدمت جناب شکارسری عزیز و سپاس از نقد جامع و نگاه نکته سنج تان .. امیدوارم بازهم این توفیق را داشته باشم که شاهد نقد حضرتعالی بر دیگر سروده هایم باشم . لازم می بینم در امتداد نقد حضرتعالی مطالبی را در خصوص شعر نیمایی بالا و در تایید و تاکید دیدگاه شما خدمتتان عرض کنم .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.