مستفعلُ مستف




عنوان مجموعه اشعار : ماه ِ قوافی
شاعر : علی سهامی


عنوان شعر اول : کژالی
عطری،بدون ِ قصدی ومنظور می وزی
تو، در چهار گوشه ی ماهور می وزی

همراه با صدای اساطیر ِ "ناظری"
در نغمه های نی، دف و تنبور می وزی

بر شعر شاعرانِ معاصر به " کدکنی"
" در کوچه باغ های نشابور" می وزی

برشاعرانِ کُردی وکلهر نسیم وار
درگویش ِ جنوبی و" باشور" می وزی

" هاها ! هِ ها کژال ! کژالی! کژال! ها "
از "هوره"های کُردی و از دور می رسی

از تاک های سبزِ "حریر"ی شمال وار
بر شاخه های نارس ِ انگور می وزی

با یار یار گفتن وحلّاج وار یار
شعری،که راس ساعت ِ منصور می وزی

عنوان شعر دوم : من ماهی ِ لب تشنه ی چشمان ِ سیاهت


من ماهیِ لب تشنهء چشمان ِ سیاهت
لا حَولَ وَ لا قُوّه:َ اِلّا به نگاهت

بانوی ِ غزل هایِ پراکنده از این دست!
تا چند به تصویر کشم صورتِ ماهت

بی آنکه بیایی گُلِ یادت به غزل شد
من منتظرم با غزل ِ گاه به گاهت

تبدیل شود کاه به ناگاه به کوهی
بی شایعه یِ گوشه یِ چشمان ِ سیاهت

بگذار که در گوشه ی چشمان ِ تو بینم
آرایه ی تلمیح ِ زلیخا به وجاهت

برگشت ِ تو را من نه فقط چشم به راهم
افسانه ی ِ نیما شده ، هم چشم به راهت

من ماهیِ لب تشنهء چشمان ِ سیاهت
لا حَولَ وَ لا قُوّه:َ اِلّا به نگاهت

عنوان شعر سوم : ای ماه ِ غزلپوش که دل می بری از کف
ای ماه ِ غزل پوش که دل می بری از کف
ای نغمه یِ موسیقی ِ هر شعر ِ مردّف

ترکیب ِ بدیعانه ی ِ هر علم ِ معانی
آرایه یِ معروف که هم نشری و هم لف

انگار که تو ماهی و من ماهی ِ برکه
تا چند ز دوری بزنم بوسه بر آن کف

یا، شیخ به صنعانم و تو دختر ِ ترسا
ای حسرت ِ آن کعبه ی ِ ناگشته مُشرّف

در وادی ِ اوّل که خم ِ زلف تو بوده ست
در هُرم ِ نَفَس های ِ بیان شده ام تَف

انگار که تو ماهی و من ماهی ِ برکه
تا چند ز دوری بزنم بوسه برآن کف

ای نغمه ی ِ موزون ِ عروضی به غزل ها
مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ مستف

بر دف بزن و خلوت ِ مرداب برآشوب
مفعولُ مفاعیلُ مفاعیلُ د دف دف
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل. شعرها شعرهای خوبی هستند اما چون (لابد) مطلوب دوست شاعر ما از ارسال این اشعار برای پایگاه نقد شعر، شنیدن بدبینانه‌ترین و بهانه‌جویانه‌ترین نقدهای ممکن بوده است، می‌کوشم به وضع کنونی این سروده‌ها با آسانی رضایت ندهم و ببینم بر کدام وجه آن‌ها ممکن است بتوان نقدی وارد کرد. نخستین غزل، ممکن است برای هر کسی از وجهی جذاب باشد. کسانی ممکن است ردیف خاص آن را بیشتر بپسندد که فرصت و رخصت و امکان تعمیم وزش به چیزهای عموماً غیروزیدنی را به شاعر داده است. برای کسانی ممکن است تغییر ردیف در بیت پنجم جالب باشد. برای کسانی ممکن است سرک کشیدن هر بیت به یک جا دلنشین جلوه کند. برای عده‌ای نیز شاید ارجاعات برون‌متنی شعر (به دستگاه‌های موسیقی، به ناظری و سازها، به شفیعی و شعرش، به اصطلاحات بومی، به حلاج و...) ارجمندتر از چیزهای دیگر جلوه کند. من اما اگر بخواهم در ذهن و دلم یک صفت اصلی به این شعر بدهم، آن را شعری سماعی و پرهیجان و شوریده خواهد نامید. به نظرم پریشانی بیت‌های این غزل هم فقط با چنین تلقی‌یی قابل توجیه خواهد بود. واقعیت آن است که جز حرف اصلی شعر که «تو ـ ای یار! شبیه به فلان چیز هستی و مانند فلان چیز می‌وزی» چیزی در میان نیست تا بیت‌های این غزل را به هم مربوط نگه دارد. به عبارت دیگر، به نظر می‌رسد که آنچه زمام شعر را به دست گرفته و بی‌ضابطه‌ی ساختاری خاصی آن را در هر بیت به شرق و غرب و به این سو و آن سود کشیده است، بیش از وجود یک پلان مشخص و یک نقشه‌ی راه نقش‌بسته بر اجزاء شعر بر اثر انسجام لقی ذهنی شاعر از کلیت شعرش، و بیش از هر چیز دیگر، قافیه بوده است. در واقع، قافیه‌ی بعدی ک به ذهن شاعر رسیده، جهت بیت را به سمت خاص خودش برده است. درست به همین دلیل است که می‌گویم این شعر علاوه بر تنتنه‌ی موسیقایی‌اش، به خاطر همین بی‌خویشی و بی‌خودی شاعر (و بی‌اختیاری او در چیدن شعرش) شبیه اشعار شوریده و پریشان سماعی به نظر می‌رسد. روشن است که وقتی از اختیار شاعر حرف می‌زنیم، منظورمان لزوماً آگاهانه سرودن (و ساختن کوشیدنی) شعر نیست. بسا شعرهای جوششی و الهامی که رد و اثر نظمی فرمی را بر سراپای آن‌ها می‌توان دید زد. پس نخستین نکته‌ی این شعر، هیجان سماع‌وار آن است و دومی پریشانی نسبی ابیا و سومی موضوع راهبری و ساربانی قافیه‌ها. ابتدا گفتم که ممکن است برخی تغییر ردیف را جالب بدانند. بدک نیست ولی ماجرا بلاغی‌تر می‌شد اگر این تغییر، جای پایی هم در مضمون می‌داشت؛ یعنی مضمون بیت آن را اقتضا می‌کرد. همین حرف را در مورد جاهایی که هر بییت بدان سرک کشیده است هم می‌توان زد؛ مثلاً اگر چیزی در بیت ناظری و سازها وجود داشت که به شکل طبیعی، زمینه را برای پل زدن ذهن خواننده به فضای حاصل از اجزای بیت بعدی (شعر معاصر، کدکنی، نیشابور، کوچه یا باغ) فراهم می‌کرد، می‌شد گفت که لااقل بین هر بیت با بیت بعدی‌اش رابطه‌ی محکمی برقرار است و فقط قافیه در این میان حکم نرانده است. در یادداش دیگری هم این را عرض کرده بودم که بهترین وسیله برای مستحکم کردن رابطه‌ی بیت‌ها (انسجام بخشیدن به محور عمودی شعر)، حضور نوعی فرم، روایت، یا لااقل تداعی واژگانی‌ست. روشن است که وجود همین رابطه (تناسب لفظی، معنوی، یا هر دو) در داخل یک بیت هم می‌تواند خود آن بیت را محکم‌تر کند. مثلاً بی اول نخستین غزل را ببینید؛ بین عطر و بدون قصد و منظور وزیدن، با عدد چهار و گوشه و ماهور و حتی ماه که ماهور یادآور آن است، رابطه‌ی معناداری نیست و بند و بست عناصر درون‌بیتی کاملاً گسیخته است؛ هرچند از کلیت منفرد هرکدام از بیت‌ها لذت ببریم. مسأله این است که ما در شعر، فقط چیزی نمی‌گوییم تا مقصودی را رسانده باشیم؛ چگونه گفتن هم اهمیت دارد و این چگونه گفتن تحت تأثیر مستقیم چگونه چیده شدن اجزاء است. نکته‌ی آخری که می‌خواهم عرض کنم و زودتر به سروقت دو شعر دیگر بروم، این است که زیبایی حاصل از نشان دادن یک منظره‌ی زیبا، لزوماً شعر نمی‌آفریند. هر کسی می‌تواند با وزن یا خارج از چهارچوب وزن و قافیه، تصویر وزش باد شمال بر تاک‌های سبزی که برگ‌های حریرگون و غوره‌های نارس دارند را در قالب کلمات به خواننده نشان بدهد. اما کجای این تصویر حاوی خلاقیت و آفرینش‌گری و شهود و تصرف در مناظر و مفاهیم هستی‌ست تا شعر آفریده باشد؟! باید از این توفیقات دم دستی و ظاهری و اولیه فراتر رفت و به شاعرانگی متن، جان بخشید. اما شعر دوم که این هم از قضا در مجموع شعر خوبی‌ست. وقتی ما به گوشه‌ای از کلام‌مان وجه استعاری و مجازی و نمادین می‌دهیم، ظرف و بستری که آن تکه از سخن ما در آن قرار گرفته هم باید همرنگ استعاره‌ی رقم‌زده‌شده شود تا یک تصویر کامل قرص و محکم شکل بگیرد. وقتی شاعر در بیت نخست از غزل دوم، خودش را ماهی تشنه می‌نامد، خواننده‌ی طفلک حق خواهد داشت که به دنبال مابازایی برای چشم سیاه معشوق بگردد که برای این ماهی تشنه (که حالا دیگر عاشق نیست بلکه ماهی است) هم وجهی متناسب داشته باشد... و چنین چیزی لااقل در نصّ شعر یافت نمی‌شود. ممکن است ما این چشم سیاه را در ترکیب با تشنگی، به تلمیح ظلمات و چشمه‌ی آب حیات برسانیم اما باید قبول کرد که در متن شعر هیچ چیزی تعبیه نشده تا از این حدس پشیبانی کند یا دست خواننده‌ی خنثی‌تر را بگیرد و به یاد چشمه‌ی ظلمات بیندازدش. حذف «را» در بیت دوم اشکالی ندارد (چون در شعر قدیم ما سابقه دارد) ولی بیان بیت صمیمانه‌تر می‌شد اگر این «را» حذف نمی‌شد. در بیت سوم، «گل یادت به غزل شد» بیان مبهم و ناهمواری دارد. نه ذهن ما ربطی بی غزل و گل پیدا می‌کند و نه معنی کردن قدمایی و آرکاییکِ «شد» (رفت) راهگشاست. خواننده همین گیج‌شوندگی را در مواجهه با بیت بعدی هم احتمالاً خواهد داشت؛ چرا باید بدون شایعه‌ی گوشه‌ی چشمان یار، کوه به کاه بدل شود؟! در بیت بعدی هم باز به نظرم استفاده از شکل قدیمی «بینم» در «بگذار که در گوشه‌ی چشمان تو بینم» گرچه نادرست نیست اما از روانی و صمیمیت بیان کاسته است. و چرا «بگذار که در گوشه‌ی چشم تو ببینم» نه؟! در بیت نیما، جابجایی «هم» بدون آن که در کاربرد زبان مرسوم باشد، و فقط به ضرورت رعایت وزن صورت گرفته است و چندان زیبنده نیست. تکرار بیت آخر هم اقتضای فرمی ندارد ولی حداقلی‌ترین کاری بوده که شاعر می‌توانسته برای بستن غزل بکند. شعر در صورتی می‌توانست به شکل طبیعی‌تری به همین بیت واپسین (تکرار مطلع در مقطع) برسد که یا ماهی و یا تشنگی و یا استمداد قوّت در طول شعر پرورده می‌شدند و ساختاری منسجم را پله به پله دوباره به همان مضمون اولیه می‌رساندند، و یا لااقل بیت ماقبل آخر برای حدوث مضمون آن بیت تکراری، زمینه‌چینی می‌کرد. در شعر آخر، قافیه‌ی خاص، مهم‌ترین ویژگی را به غزل داده است. در بیت سوم، «از دوری بوسه زدن» را شاعر به جای «از دور بوسه زدن» آورده که خُب درس نیست. وقتی می‌گوییم «از دوری فلان کار را بکنم» بر قیاس کاربرد زبان، حرف ما معنای «از فرط دوری و بخاطر فراق» می‌گیرد و نه «از دور...». برای دوست شاعرم توفیق روزافزون آرزو دارم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۲
علی سهامی » 12 روز پیش
بی چهارچوب‌ترین نقدی بود که تا حالا خوانده ام... منظور نداشتن روش و متد نقد ادبی مثلا جناب شاعرِ نقد ِ ذوقی! باید تکلیف خودش را از نظر روش و متدهای نقدی از همان ابتدا مشخص کند که مثلا من منتقد ادبی این شعرها را از منظر ِ نقد روانشناسی، یا نقد نو و متن گرایی انگلیسی- امریکایی و مکتب شیکاگو، نقد فرمالیستی وگزارش هنری،نقد پدیدار شناسانه و مکتب ژنو، نقد روانشناسی، نقد اسطوره ای، نقد اجتماعی و نظریه های مکتب فرانکفورت و بازتاب واقعیت در متن، نقد مدرن و پسامدرنیسم، نقد فمنیستی و زن محورانه،
محمّدجواد آسمان » 12 روز پیش
منتقد شعر
حق با شماست دوست من. برای اشعار غیرمبتدی، اشعاری که مشکلات اولیه در آن‌ها موجود نباشد و از پل اولیات فنی و حرفه‌ای گذشته باشند، حتماً باید از دستگاه‌های تنقیدی که نام بردید استفاده کرد و به نظرم در آن مواقف کارآیی خواهند داشت.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.