کسب تخصص بر نوگرایی مقدم است!




عنوان مجموعه اشعار : 1,2,3
شاعر : روزبه خواجه ئیان


عنوان شعر اول : ۱
بریدن اَره ها
اهتزاز اسب ها
در آستانه ی انقراض
تپیدن دریچه
همراه خاک
در انتهای وصال ؛



عنوان شعر دوم : ۲
پیوسته لرزیدن
در تکرار تموز
خیانت خاک
دهشت گل
باران بی وقفه
کرم های بی قرار
علف های هرز
داس های بی امان
ریشه ای قرص ؛



عنوان شعر سوم : ۳
در آستانه ام
گنجشک ها قبل از پرواز
پریدن را بغل می کنند
چنگ خورشید ، صدای خرد
فاش وجود آسمان
پرواز بغل ها
قزاق های خوش وقت ؛
نقد این شعر از : یزدان سلحشور
آقای روزبه خواجه‌ئیان سلام.
«نوگرایی» همیشه جذاب است. همه‌ی آدم‌ها دنبال نوگرایی هستند در عرصه‌های مختلف؛ حتی در آشپزی. منتها یک نفر می‌شود سرآشپزی مشهور در شانگهای یا پاریس، یکی دیگر هم می‌شود حرف‌خور زن و بچه که «اینم شام بود درست کردی بابا؟!» چرا چنین اتفاقی می‌افتد؟ دلیل مهم‌اش این است که «نوگرا»ی فرضی ما چقدر بر گذشته‌ی حوزه‌ای که می‌خواهد در آن نوآوری کند اشراف دارد و چقدر بر «اقسام کلاسیک این حیطه» مسلط است. از سه متن ارسالی شما برمی‌آید که هم شعر کم خوانده‌اید [اعم از نو و کلاسیک] هم تاریخ شعر مدرن را کم خوانده‌اید هم اشرافی بر تحولات نوگرایی در صد سال اخیر ندارید و مجموع این نخواندن‌ها، شده این سه متن که فاصله‌شان تا شعر، فاصله‌ای چندان نزدیک نیست. کمی تاریخ بخوانیم؟ شاید مهم‌ترین وجه شعر مدرن در دهه‌ی بیست و از منظرِ مخاطبانِ عامِ آن دوره، پرنده‌باز بودنِ شاعرانِ مدرن بود! نیما «ققنوس‌«باز بود و برخی دیگر «غراب»باز و «عقاب»باز و بعدها «قو»باز و البته شاعرانِ آوانگارد هم گاه همچون هوشنگ ایرانی «خروس»باز شدند و گاه چون تندرکیا «شاهین»باز! و این دوره‌ای بود که سرگرمیِ بدونِ دردسرِ مردمِ کوچه و بازار، «کفتر»بازی و «مرغ عشق»بازی و «طوطی»بازی بود! شاید بتوان این گرایش شعر مدرن را نوعی «مردم»گرایی نامید که البته اکنون به آن پوپولیسم می‌گوییم! یادمان باشد که نام حزب «توده» هم از «عوام‌الناس» گرفته شده بود و نام روزنامه‌اش «مردم» بود و نام نشریه ادبی-هنری‌اش «کبوتر صلح»! پس هیچ عجیب نیست که بعدها نشریه فکاهی «توفیق» نیز «حزب خران» را بنیان می‌نهد که در آن حتی وزیر و معاونِ وزیر هم عضویت داشتند! اینکه فکر کنیم من اکنون مشغولِ فکاهه‌نویسی هستم، اشتباه بزرگی‌ست! این وضعیتِ اجتماعیِ آن دوره بود و در نتیجه بررسیِ شعرِ آن دوره، بدونِ درکِ اوضاعِ اجتماعی ممکن نیست. شاید با این اوصاف، اینکه بدانیم صادقِ هدایت که بنیانِ داستانِ مدرنِ ما بر پایه‌ی آثارِ اوست نیما را هم ریشخند می‌کرد همان گونه که دستاوردهای فرهنگستان زبان دوره پهلوی اول را[که بخشِ اعظمِ فارسی‌گویی و فارسی‌نویسیِ ما مدیونِ عملکردِ همین فرهنگستان است، وگرنه حالا باید به زبانی بی‌شناسنامه و مملو از صرف و نحو انگلیسی و فرانسه و آلمانی سخن می‌گفتیم] دیگر چندان حیرت‌انگیز نباشد!
در چنین روزگاری که نیما را نزدیک بود همچون نسیم شمال به دیوانه‌خانه بفرستند به خاطرِ شیوه‌ی نویی که بنیان نهاده بود، اصلاً عجیب نیست «نامتعارف‌نویس»‌هایی چون ایرانی و تندرکیا را که تازه دغدغه‌ی سیاست و اجتماع را هم نداشتند، به گرزِ گران بنوازند! مخالفانِ این دو چنان زیاد بودند که زنده ماندن‌شان در آن دوره خود معمایی تاریخی‌ست! چنانکه سیروس نیرو در گفتگویی گفته: «جریانی که تندرکیا راه انداخت، مورد تنفر گروه‌های مختلفی از سنتی تا نیمایی قرار داشت. کتابفروشی‌ها هم از پذیرفتن این نوع آثار سر باز می‌زدند. بالاخره روزی طرفداران صادق هدایت در کافه فردوسی کتک مفصلی به او زدند و از آن روز به بعد دیگر نامی از تندرکیا شنیده نشد.» من شخصاً برای اولین بار با نام تندرکیا در مقدمه‌ی «شعر نو از آغاز تا امروز» محمد حقوقی برخورد کردم که حقوقی هم نامردی نکرده بود و احتمالاً بدترین شعرش را شاهدِ مثال آورده بود! با این همه اگر بخواهیم از سوی دیگرِ این بام بلغزیم، سقوطِ حتمی در انتظارِ ماست! واقعیت این است که شعرهای ایرانی و تندرکیا به رغم پیشنهاداتِ انکارناپذیرشان برای شعر مدرن، در «اجرا»، اصلاً قابلِ مقایسه با شعر نیما و شاگردانِ برجسته‌اش نبودند؛ نکته‌ای که تا حد زیادی در شعر شاعرانِ آوانگارد دهه‌های چهل و پنجاه برطرف شد.
شعر هوشنگ ایرانی، نسبت به شعر تندرکیا دارای امتیازاتِ بیشتری بود از لحاظ رنگ‌آمیزی و توجه به ریتم و ارائه‌ی ترکیب‌های نو و اگر او را «پدرِ شعر آوانگارد» بنامیم به خطا نرفته‌ایم اما شعر تندرکیا، تداوم نیافت تا دهه‌ی نود که با نام «فراسپید» [و بدون اشاره به نام او و حتی اینکه «شگرد»های ارائه شده، یا به طور مستقیم از پیشنهاداتِ او اخذ شده یا توسعه‌یافته‌ی پیشنهاداتِ اوست] با فراگیری محدود مطرح شد و سعیِ بسیار شد تا با آموزه‌های نقدِ مدرن که به طور مستقیم از آرای یدالله رویایی، شاعرانِ موج ناب و دکتر رضا براهنی اخذ شده بود، تئوریزه و فراگیر شود که تاکنون چنین نشده و از آینده هم چه کسی خبر دارد؟!
تندرکیا را عموماً با «شاهین»هایش می‌شناسیم؛ شعرهایی که در زمان انتشار، خیلی پر سرو صدا شدند. به روایتِ «تاریخ تحلیلی شعر نو» شمس لنگرودی، این سروصدا، هم به دلیلِ محتوای این آثار بود هم به دلیل بیانیه‌های تندرکیا و هم ادعاهایش. بیانیه‌ی شعر اول شاهین در روزنامه اطلاعات چنین بود: «شاهین نیرویی است که به سبک گذشته‌ی ادبیات فارسی خاتمه داده است. شاهین پیکی است که شیوه‌ی تازه‌ای در سخن آورده است. شاهین دفتری‌ست که قرن‌ها محور ادبیات ایران خواهد بود. این نهیب جنبش ادبی را حتماً بخوانید. از خواندن «تیسفون» که نگارش دکتر تندرکیا و یکی از شاهکارهای ادبیات زبان فارسی می‌باشد نیز غفلت نکنید.» اولین شاهین 1318 منتشر شد و تندرکیا، بعد از آن شعرهای نوی پیش از این تاریخ را جعلی خواند؛ یعنی محتملاً شعرهای نیما را! چون جز نیما، مگر چند شاعر نوگوی دیگر پیش از این تاریخ داشتیم؟! تندرکیا نوشت:«روزی که نخستین شاهین منتشر شد، هنوز چند روزی نگذشته بود که در یکی از مجلات دیدم یک شعر شکسته با یک تاریخ قبلی و جعلی درج شده، کمی شکسته، خندیدم و فهمیدم قاچاق و چاخان شروع شده... این‌ها خیال می‌کنند سرّ پیروزی نغمات شاهینی در دراز و کوتاه بودن آن‌هاست، عجب خرهایی هستند پیره‌خرفت‌های چاخانچی...» شاید حالا بشود درک کرد کتکی که خورد برای چه بود! واقعاً روی اعصاب بود تندرکیا!
هوشنگ ایرانی اما قصه‌‌اش متفاوت بود؛ آدم بادانشی بود نسبت به تحولاتِ شعریِ خارج از مرزها؛ حتی به راحتی می‌توان درک کرد که وقوفش نسبت به نیما که هنوز چشم به سمبولیسم اواخرِ قرن نوزدهم داشت، بیشتر بود و مثل نیما هم خودش را درگیرِ بازی‌های حزب توده نکرد اما یک نقطه‌ی ضعف بزرگ داشت، فارسی را خوب نمی‌دانست و نسبت به تحولاتِ ادبی کشورش در پرشکوه‌ترین دورانش، اطلاعاتِ محدودی داشت و همین موضوع، زمین‌اش زد البته او در دهه‌ی 20 با انتشار نشریه‌ی «خروس جنگی» سعی کرد جلوی «کبوتر صلح» حزب توده قد علم کند در واقع مقابلِ نیما و شاگردانِ واقعاً مستعدش؛ این بازی، محکوم به شکست بود حتی اگر تسلطش بر زبان فارسی و «اجرا» در حدِ نیما می‌بود که نبود! او در دورانی که مخاطبانِ شعر در جستجوی وقایع روزگارشان در شعر متجدد بودند شعرهایی می‌سرود که آن مخاطبان حتی برای رسیدن به «معنای اول‌«شان نیازمند جن‌گیر و رمال بودند! اینکه شاعری سطرهای بسیاری را با اورادِ هندی و تصاویر پیچیده صرف کند تا در نهایت شعری برای «ماشین دودی» شاه‌عبدالعظیم بگوید خوشایند مردمی نبود که به خیابان‌ها آمده بودند تا با گذشتن از خون‌شان نفت را ملی کنند. کودتای 28 مرداد 32 و نومیدیِ جمعی و نارضایتی عمومی و سیاسی شدنِ هر کس که وابستگی‌ای به دربار پهلوی نداشت، کار او و رویکرد خروس‌جنگی‌وارش را تمام کرد اما شعرش به شکلی دیگر، چه در این دهه و چه در دهه‌های بعد و گاهی البته با رویکردهای شدیداً سیاسی-اجتماعی در آثار شاعرانی دیگر ادامه یافت... باقیِ این قصه را هم می‌توانستم بنویسم و به موج نو و شعر حجم و شعر دیگر و موج ناب و موج سوم و شعر هفتاد برسم اما آن وقت، شما باید چه می‌کردید با وقتی که باید صرف خواندن «شعر نو از آغاز تا امروز» محمد حقوقی می‌شد و «تاریخ تحلیلی شعر نو» شمس لنگرودی؟! این متن را با پیشنهادی برای اثر سوم‌تان به پایان می‌برم:
پریدن را بغل می‌کنند گنجشک‌ها
پیش از قزاق‌ها
که همدیگر را بغل می‌کنند
پس از اولین شلیک!
منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.