عاطفه‌ی کلمات را جدی بگیریم




عنوان مجموعه اشعار : زلزله‌ی بم
شاعر : محمد کاکولوند


عنوان شعر اول : قالب : غزل
صد خاطره‌ی شاد از آن غم دارم
در قلب و سرم خانه‌ی ماتم دارم

در ظاهر خود ساکن و آرامم من
در سینه‌ی خود زلزله‌ی بم دارم

هر چند ندیده کسی اشک مرا
در چشم ترم بارش نم نم دارم

با این که غمم قاتل من بود اما
احساس برادری به آن هم دارم

در خون دلم غسل نمودم این بار
در خون دلم پاکی زم زم دارم

من قامتی از سرو فراتر بودم
از بار جدایی کمری خم دارم

پرسید چه در زندگی‌ات کم داری
من گرمی دستان تو را کم دارم

عنوان شعر دوم : قالب : قطعه
عشق آن حس دل‌انگیز را دوست دارم
دختری از جنس پاییز را دوست دارم

با من از مهر دیگر بانوان مگو هرگز
من همین لیلی خون‌ریز را دوست دارم

عنوان شعر سوم : قالب : قطعه
مالک مرگ مرا به چشمکی نخ می‌داد
با سکوتش به تنم وعده‌ی دوزخ می‌داد

عشق اما به سرم زمزمه‌هایی می‌کرد
با ندایش به دلم نوید مسلخ می‌داد
نقد این شعر از : احسان حسینی نسب
سلام
در غزلی که برای ما فرستاده‌اید، چند تا نکته‌ی مهم به چشم می‌آید. اول به ساختار بپردازم.

بیت‌های اول غزل شما را که خواندم، گمان کردم باید به مضمون‌های شعر شما در این غزل توجه کنم و خوشحال بودم که ظاهرا دارید وزن را درست پیش می‌برید، تا رسیدم به بیت سوم و فهمیدم وزن ناغافل از دست‌تان در رفته است. وزن در شعر کلاسیک رکن مهمی است که اگر درست استفاده نشود، اصلا ماهیت شعر کلاسیک را به خطر می‌اندازد؛ چون شعر کلاسیک، صرف‌نظر از محتوا و مضمون که آن را قیمتی یا بی‌قیمت می‌کند، بر روی چند پایه استوار است که یکی‌شان قافیه است و یکی‌شان وزن و یکی‌شان که می‌تواند باشد یا نباشد، ردیف. اگر در شعر کلاسیک یکی از این پایه‌ها دچار لغزش شود، اصلا ما با شعر مواجه نیستیم؛ چون متکای شعر کلاسیک این پایه‌ها هستند و فقدان هر کدام اساسا نفس شعر بودگی آن اثر را به چالش می‌کشد. منظورم آن است که شعر کلاسیک اگر وزنش لنگ بزند، کارکرد خودش را از دست می‌دهد. مثل آن است که یک ماشین بسازیم و یادمان برود که برایش چرخ هم بگذاریم. ماشین ما بدون چرخ هم ماشین است، اما قابلیت استفاده ندارد. اگر ماشین ما چراغ‌، موتور،‌ قیافه و رنگ خیلی خوبی داشته باشد اما چرخ نداشته باشد، اصلا به کار هیچ‌کسی نمی‌آید. شعر کلاسیک هم بر روی وزن و قافیه سوار است و اگر وزن خراب باشد،‌ ما با شعر مواجهیم،‌ اما شعری بدون کارکرد.

اما جز آن اشکال وزنی که نظامِ عروضی شما را به چالش می‌کشد، ضعف مضمون‌پردازی در اثر شما مشهود است. به‌نظر می‌رسد علی‌رغم فراست شما در کشف قوافی مناسب، مانند "بم"، "نم‌نم"، "زمزم"، استفاده‌ی درستی در ساخت مضامین بدیع از این قافیه‌ها نکرده‌اید. در واقع شما به نخستین مضمونی که می‌توانسته‌اید با این قافیه‌ها کشف کنید، پناه برده‌اید و با استفاده از آن شعرتان را سُروده‌اید. ما با بیت‌های غزل شما که یک خط روایی را دنبال می‌کند تا به نتیجه‌ی نهایی در بیت آخر برسد، نمی‌توانیم به عمقِ تنهایی، ماتم‌زدگی و عسرتِ آن عاشق دلخسته برسیم. در واقع هیچ کشفی در شعر شما اتفاق نمی‌افتد. شعر شما که در نسبتی نزدیک با کهن‌گرایی است و از زبان و نگاه شاعران متقدم بیشتر بهره می‌برد تا شاعران متجدد، نمی‌تواند با نمونه‌ی عالی این سبک، مثل شعرهای سایه برابری کند. مثلا سایه در بیتی از غزلی می‌نویسد: «دل بر گذر قافله‌ی لاله و گل داشت/ این دشت، که پامال سواران خزان است.» به‌نظرم این بیت خود به تنهایی می‌تواند یک شعر باشد: امیدواریِ بزرگی که حالا تبدیل به ناامیدی شده است، و یاس شاعر از تماشای بر باد رفتن آن امید بزرگ. فرض کنید سایه در زمان سرودن این بیت، چه تصاویر دم‌دستی‌ای که می‌توانسته با قافیه‌‌ی "خزان"‌ بسازد و خودش را راحت کند. اما بدیع‌ترین تصویری که شاعری می‌تواند با "خزان" بسازد را برای ما ساخته است و ما، اگرچه می‌دانیم شعر سایه زبان امروز را ندارد، اما منطق آن امروزی است و از این‌روست که از شعر او همچنان لذت می‌بریم. حالا در همان بیت دوم، که زلزله‌ی بم، که برای ما یادآور یکی از عمیق‌ترین و منحصربه‌فردترین احساسات اجتماعی‌مان است و چه کارکردهای غریبی می‌تواند در توصیف وضعیت آن عاشق دلخسته داشته باشد، ما با چه روبروایم؟ با شاعری که در ظاهر آرام است ولی درونش زلزله‌ی بم آمده. چرا زلزله‌ی بم آمده و مثلا زلزله‌ی رودبار نیامده؟ چون قافیه ضرورت داشته است. مُرادم این است که نکات مهمی در هر کلمه‌ای وجود دارد و عاطفه‌ی هرکلمه، پیشینه‌ی کلمه‌ها و باری که استفاده از آن‌ها بر روان مخاطب می‌گذارد را نباید نادیده انگاشت. مثال دیگری بزنم: چاقو، کلمه‌ی چاقو در ذات خودش یک تیزی و بُرّندگی دارد. اگر به آن تیزی و برندگی توجه کنیم، می‌توانیم آن را صرفا یک قافیه‌ی مختوم به "او" نبینیم و از تیزی، برندگی و خطرناکی آن بیشتر از کلمه‌ای مثل "جارو"، "پارو" و قافیه‌های دیگر در جهت عمیق‌تر شدن عواطف شعرمان استفاده کنیم. مضامین همین‌طور غنی می‌شوند و شعر ما اینطور منحصربه‌فرد می‌شود.

دیگر؛ در سطرهای بالاتر به زبان شعر هم اشاره‌ی مختصری کردم. برای من تمام بلوغ شعر زبان است. اگر زبان شعر سالم نباشد، یکی از چرخ‌های شعر درست نمی‌چرخد و شعر به‌کلی مسیرش را به خطا می‌رود و از ملتقای فهم و لذت مخاطب دور می‌شود. نوشتم که زبان شعر شما کهن‌گرا است. در واقع این شعر به شعر قرن‌های هشت و نه نزدیک‌تر است تا قرن چهارده هجری. اما در همان ساختار کهن هم کلماتی مانند "نمودم" که شما در غزل‌تان از آن استفاده کرده‌اید غلط است. نمودن، مصدر ارائه‌دادن است. دهخدا در ذیل مدخل "نمودن" می‌نویسد: «نشان دادن. ارائه دادن.» در خون دل غسل نمودن، یعنی غسل نشان دادن، یا غسل ارائه کردن؛ و جدای از این مساله، اصلا غسل کردن در خون دل، کجای شعر امروز، و اصلا بگوئید کجای زندگی مردم روزگار ماست؟

غرض؛ از کلمات بگذریم. زبان را دریابید. اگر شما به زبان مسلط باشید، خودبه‌خود در زمان استفاده از کلمه‌ای مثل "نمودم" آگاهی و تسلط شما مانع از استفاده از این کلمه‌ی غلط می‌شود. آگاهی و تسلط هم جز از خواندن حاصل نمی‌شود.

دو شعر دیگری که به اسم قطعه برای ما فرستاده‌اید، در قالب قطعه گنجانده نمی‌شوند. در واقع از شروط قطعه‌بودن این دو شعر، فقط آنکه قطعه می‌تواند حداقل دو بیت باشد را دارا هستند. در قطعه، مصراع‌های زوج هم‌قافیه‌اند و مصراع‌های بیت اول مقفا نیستند. شعر دومی با توجه به اینکه بیت اول هم مقفاست و در دو بیت هم تمام شده و در مصرع چهارم هم کوشیده رباعی‌وار، به ما مخاطبان بفهماند که منظورش در مصراع‌های اول تا سوم چه بوده، باز رباعی محسوب نمی‌شود چون وزن مورد نیاز رباعی "لاحول و لا قوة الا بالله" را ندارد. در واقع به‌نظر می‌رسد شعر دوم یک غزل ناتمام است. غزل ناتمام به غزلی می‌گویند که کم‌تر از پنج بیت داشته باشد. شعر سوم اما اگر اشکال وزنی فاحشش را نادیده بگیریم و آن را در وزن معروف رباعی بدانیم، "لا حول و لا قوة الا بالله"، رباعی است و به هرحال هرچه هست،‌ دو شعر آخری در قالب قطعه سُروده نشده‌اند.

منتظر خواندن اشعار دیگر شما هستیم.

منتقد : احسان حسینی نسب

روزنامه‌نگار و منتقد ادبی



دیدگاه ها - ۱
محمد کاکولوند » 12 روز پیش
ممنون از دقت و ریز بینی شما استاد نکات بسیار مهمی رو گوشزد کردید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.