توهم یا تخیل




عنوان مجموعه اشعار : پنجره
شاعر : سید مهدی منتظری


عنوان شعر اول : شب نشين
در شبى تاريك و وهم آلود و سرد
كنج گورستان پرت و خلوتى
لابلاى سطح سنگ قبرها
مرد تنهايى كه گويى خواب بود
راه مى پيمود همچون يك شبح
...............
در دل تاريكى و عمق سكوت
زوزه ى بادى طنين انداز شد
ناگهان ابر سياهى رخ نمود
آسمان لرزيد از رعدى مهيب
ماه پنهان گشت و طوفان درگرفت
..............
باد و باران سنگها را خوب شست
ماه نورش را به روى خاك ريخت
كلّ سنگ قبرها روشن شدند
ليك، بر روى تمام سنگها
نامِ تنها مرد شب حك گشته بود
.............
در ميان بهت آن مرد غريب
ناگهان يك قهقهه، يك نيشخند
از فراز خاك يا زير زمين
مرد را از وحشتى موهوم و گنگ
در ديار روح ها سرشار كرد
........
قهقهه از هر طرف بسيار شد
زوزه ى آن باد هم قدرت گرفت
سنگها بشكست و يك يك خرد شد
مردگان از گورها خارج شدند
اسكلتهايى همه همزاد مرد
..................
آه، گويى مردگان قرنها
خسته از تنهايى محتوم خويش
كز حضور مرد شب پايان گرفت
بزم شوم استخوان و جمجمه
در سپاس از مرد برپا داشتند
.........
مرد از وحشت زبانش بند بود
اسكلتها دور او ظاهر شدند
حلقه شان هر لحظه تنگ و تنگ تر
تا كه آخر همنوا با رقص مرگ
مرد را بردند در قعر زمين
............
نيمه شب در سرزمين خفتگان
جغد تنهايى كه آنجا خانه داشت
سنگها را سالم و يكدست ديد
ليك ديگر مرد را آنجا نديد
باد بود و لرزه هاى قهقهه




عنوان شعر دوم : -
-

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)
عنوان مجموعه اشعار : پنجره
عنوان شعر اول : شب نشين

در شبى تاريك و وهم‌آلود و سرد
كنج گورستان پرت و خلوتى
لابلاى سطح سنگ قبرها
مرد تنهايى كه گويى خواب بود
راه مى‌پيمود همچون يك شبح

در دل تاريكى و عمق سكوت
زوزه‌ى بادى طنين‌انداز شد
ناگهان ابر سياهى رخ نمود
آسمان لرزيد از رعدى مهيب
ماه پنهان گشت و طوفان درگرفت

باد و باران سنگ‌ها را خوب شست
ماه نورش را به روى خاك ريخت
كلّ سنگ قبرها روشن شدند
ليك، بر روى تمام سنگ‌ها
نامِ تنها مرد شب حك گشته بود

در ميان بهت آن مرد غريب
ناگهان يك قهقهه، يك نيش‌خند
از فراز خاك يا زير زمين
مرد را از وحشتى موهوم و گنگ
در ديار روح‌ها سرشار كرد

قهقهه از هر طرف بسيار شد
زوزه‌ى آن باد هم قدرت گرفت
سنگ‌ها بشكست و يك يك خرد شد
مردگان از گورها خارج شدند
اسكلت‌هايى همه همزاد مرد

آه، گويى مردگان قرن‌ها
خسته از تنهايى محتوم خويش
كز حضور مرد شب پايان گرفت
بزم شوم استخوان و جمجمه
در سپاس از مرد برپا داشتند

مرد از وحشت زبانش بند بود
اسكلت‌ها دور او ظاهر شدند
حلقه‌شان هر لحظه تنگ و تنگ‌تر
تا كه آخر همنوا با رقص مرگ
مرد را بردند در قعر زمين

نيمه‌شب در سرزمين خفتگان
جغد تنهايى كه آن جا خانه داشت
سنگ‌ها را سالم و يك‌دست ديد
ليك ديگر مرد را آن جا نديد
باد بود و لرزه‌هاى قهقهه

نقد:
این متن را چند بار خواندم و هر چه کوشیدم نتوانستم با آن ارتباط برقرار کنم. فضای تصویری گرچه سوررآل و توهمی است اما مجازی نیست از هیچ نوع مجازی تا چه رسد به مجاز استعاری و وقتی متنی چنین ویژگی‌ای نداشته باشد نمی‌تواند با مخاطب سنخیتی داشته باشد. یک شخصیت موهوم در این روایت و تصاویر توهمی وجود دارد که هرگز نمی‌تواند همزاد داشته باشد حتی همزاد بودنش با اسکلت‌های از گور خارج شده هم یک ادعا بیش نیست و زمانی که یک متن قدرت تأویل نداشته باشد نمی‌توان آن را هنری و شعر نامید. حال ببینیم این متن چیست؟
ظاهراً نویسنده در صدد خلق یک فضای وهم‌انگیر و هراسناک است که در خلق آن هم موفق نیست چون روایت، آن تناسب‌ها لازم را ندارد و از هم گسیخته است تازه اگر نویسنده در این راه توفیقی هم کسب می‌کرد اتنها یک ترس موهوم در خواننده ایجاد کرده بود که گمان نمی‌کنم تا زمانی که خواننده نتواند به جای آن شخصیت موهوم روایت باشد ترسی هم در کار نیست تنها گورستان و اسکلت و زوزه و چند واژه‌ی دیگر که کاملاً سترون در روایت آمده‌اند چنین قدرتی ندارند تا در خواننده‌ی متن هراسی ایجاد کنند که اگر توفیقی در این هدف داشت همان خلق فضای مجازی‌ای بود که انتظار می‌رفت در یک شعر خلق شده باشد. نه هیچ خواننده‌ای خود را در جایگاه شخصیت روایت نمی‌تواند حس کند پس دلهره‌ای هم در او ایجاد نمی‌شود. این ویژگی کلی روایت بود که با شعر بودن فاصله بسیاری داشت و اما همین روایت بظاهر هراس‌انگیز، خود نقص‌هایی دارد:
ابتدا شبی تاریک و وهم‌آلود و سرد توصیف می‌شود و در طی روایت از حضور ماه پنهان شده و دوباره ظاهر شدنش سخن به میان رفته است که تصویر تاریک و وهم‌آلود را ویران می‌کند انگار خود راوی هم نمی‌داند در کجاست
ناگهان ابر سياهى رخ نمود
رخ نمودن ابر سیاه در شب تاریک که البته نتیجه‌ی حضور همان ماه است که نباید باشد.
نامِ تنها مرد شب حك گشته بود
این «مرد تنهای شب» همان شخصیت توهمی روایت است که ناشناخته می‌ماند و اگر او معرفی شده بود فضای استعاری که باید در شعر باشد شکل می‌گرفت . چون ناشناخته می‌ماند با او همزادپنداری نمی‌شود.
ناگهان يك قهقهه، يك نيش‌خند
از فراز خاك يا زير زمين
مرد را از وحشتى موهوم و گنگ
در ديار روح‌ها سرشار كرد
قهقهه و نیش‌خند مصراع اول تنها واژه‌اند و شنیده و دیده نمی‌شوند علاوه بر آن روح مرد را از وحشت سرشار می‌کنند. عدم توجه به معنای مثبت «سرشار» وحشت گنگ و موهوم لفظی را هم نابود می‌کند.
آه، گويى مردگان قرن‌ها
خسته از تنهايى محتوم خويش
كز حضور مرد شب پايان گرفت
بزم شوم استخوان و جمجمه
در سپاس از مرد برپا داشتند
نهاد فعل «گرفت» چیست؟ چه چیز پایان گرفت؟ ظاهراً می‌خواهید بگویید خستگی حاصل از تنهایی مردگان پایان گرفت با کدام قرینه، منِ خواننده این نهاد را پیدا کنم؟ نه این جمله ناقص است. علاوه بر آن برای سپاس از کسی «بزم شوم» بر پا داشتن دیگر نپذیرفتنی است مگر جنبه‌ی طنز داشته باشد که جای آن نیست.
مردگان از گورها خارج شدند
اسكلت‌هايى همه همزاد مرد
همزادی اسکلت‌ها با مرد تنها یک ادعا است چگونه‌است این همزادی؟
نقص‌هایی هم در روایت وجود دارد که تنها ضعف کلام است:
لابلاى سطح سنگ قبرها
واژه‌ی «سطح» حشو است و نیازی به آن نیست و تنها آمده تا وزن را پر کند.
باد و باران سنگ‌ها را خوب شست
به گمان من «خوب» هم از همان نوع «سطح» است.
مرد از وحشت زبانش بند بود
فعل این جمله هم مناسب نیست شما براحتی می‌توانستید بگویید «زبانش بند رفت» به نظر می‌رسد میخواستید بگویید: «زبانش بند رفته بود» که «رفته» در وزن نگنجیده است وزن نباید چیزی بر شما تحمیل کند. ببینید شما حتی در تصویر یک فضای توهمی و هراسناک هم به دلیل روایت ضعیف مؤفق نبوده‌اید تا چه رسد بتوانید ماهیت شعری هم به روایت خود ببحشید.
عنوان شعر دوم : -
-

عنوان شعر سوم : -
-

منتقد : محمد مستقیمی (راهی)

محمد مستقیمی با نام هنری (راهی) در یلدای سال 1330 در روستای چوپانان بخش انارک شهرستان نایین در خانواده‌ای که از پدر انارکی و از مادر بیابانکی بود متولد شد، نسب او از طرف مادر با فاصله‌ی چهار نسل به هنر جندقی و با فاصله پنج نسل به یغمای جندقی شاعر نامی ...



دیدگاه ها - ۱
سید مهدی منتظری » دوشنبه 24 مهر 1396
سلام. نقد موشكافانه ى شما را با دقت خواندم و نكات بسيارى از آن فرا گرفتم. مراتب سپاس مرا پذيرا باشيد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.