آنچه شاعر می‌بیند / آنچه مخاطب




عنوان مجموعه اشعار : دلتنگی
شاعر : مهرداد عابدینی


عنوان شعر اول : چنگیز
در این هوای پر از سوز های چنگیزی
شبیه رفتن خورشید عصر پاییزی
شبیه بارش باران به سقف زندانی
تو از نوازش عطر گلوله لبریزی
شروع شورش جنگل،شمال ایرانی
شکوه کوه دلیران سبز تبریزی
دوباره باد ستمگر به باغ ما زد و رفت
و بر گلوی درختان نوازش تیزی…
صدای پنچره ها نشانه بود ای کاش
از این سکوت مه آلود شب بپرهیزی
صدای شعله ی جنگل درون شومینه
بخوان برای درختان ترانه ای چیزی... !
دوباره میرسم از دشت های سرخورده
برای خستگی ام شوکران نمیریزی?
هزار و سیصد و پنچاه… مرد ده مردند
به روز آخر آذر… غروب پاییزی...
شنیده ام که پس از این خزان بی منطق
تو با بهار به خون خواهیم به پا خیزی
#مهرداد_عابدینی

عنوان شعر دوم : توی خاک
مرا به دست خودش تا به خاک بسپارد
چه روزهای بدی در شمار می آرد_
منم غروب غریب غرور مردی که
درون ساک خودش جز سفر نمیذارد
درون سینه ی خود این پرنده زندانی ست
درون قلب قفس آسمان نمی کارد
همان غریبه که چون قایقی پس از طوفان
امید دست نجاتی از این سفر دارد
در انتهای سفر او شبیه پاییز است
شبیه برگ درختان به گریه میبارد
جهان مرا به تماشای باغ دعوت کرد
سفر مرا به تمنای خاک میخواند
برای آنکه زمانی جوانه خواهم داد
مرا به دست خودش توی خاک می کارد
#مهرداد_عابدینی

عنوان شعر سوم : خواب
کنار پنچره مشتی ستاره های کبود...
به روز آخر آذر،غروب باران بود
چه گفت آن زن غمگین به گوش پرده و باد?
چگونه از دل غمگین پنچره نسرود?
نشسته بود کنار سکوت اقیانوس
هزار و یک گره از کار ماهیان نگشود
و بیت بعدی ما را به خون کشید و ندید
به خون نشسته ده انگشت بی سر این رود
به طور می زنم امشب… صدای معجزه کو?
چه بی صداست شکست پیمبران یهود
درون کلبه ی برفی ستاره میسوزد
هزار بغض،شکست از گلوی ساکت دود
و جنگلی که پر از درد رفتن است امشب
به طعنه گفت: بریم ای درخت های حسود…!
دوباره خواب کسی را شکوفه ای آشفت
زنی که رفت ندید این تمام قصه نبود
#مهرداد_عابدینی
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
به خاطر می‌آورم که روزی پس از یک کلاس طولانی پیرامون ترجمه، از آموزگار آن جلسه ـ آقای دکتر کورش صفوی؛ زبان‌شناس نام‌دار ـ شگفت‌زده پرسیدم: «با توجه به مباحث کلاس، و به‌ویژه این سخن که: "آنچه که نویسنده‌ی متن مبدأ از واژگان نوشته‌اش اراده می‌کند، با آنچه که مترجم پس از خواندن آن واژگان در ذهن خود تصور می‌کند، و سپس با آنچه که خواننده‌ی نهایی در زبان مقصد پس از خواندن آن واژگان در ذهن خود تصور می‌کند، تفاوت دارد"، پس ما آدمیان چطور حرف همدیگر را می‌فهمیم؟». پاسخ ایشان، مرا در وضع بهت‌آورتری فرو برد: «بله، ما فقط چیزهای اندکی از حواشیِ حرفِ یکدیگر را می‌فهمیم!».
حقیقت همین است؛ حقیقت این است که تصویر و تصوّری که شاعر مثلاً از «درخت، پاییز، مِه، و...» در خاطرِ خود دارد، با آن تلقّی‌یی که مخاطب از همین واژگان دارد، متفاوت است. چرا؟ چون تجربه‌های مثبت و منفی و خنثای هرکس از عینیت این واژه‌ها، و ارزش‌گذاری هر کس بر این واژگان، با تجربه‌ها و ارزش‌گذاری‌های دیگری فرق می‌کند. در چنین وضعیت ناگزیری، شاعر دستِ‌کم باید در راه ظریف و حساسی بکوشد؛ بکوشد تا ضمن پرهیز از عریان‌گویی، تا جای ممکن، تکلیف خودش را با جزئیات و کلیات کلامش ـ که طبعاً روشن است ـ، به روشنی بیان کند؛ طوری که مخاطب، محض هم‌نوایی با شاعر برای درک کُنهِ آن شعر هم که شده، بتواند زاویه‌ی نگاه خود را با شاعر هم‌جهت کند.
امّا چرا سخنم را با این نکته آغاز کردم؟ به غزل نخست بنگرید؛ وضعیتِ ارزشیِ کسی که شاعر با او سخن می‌گوید (و در واقع با این ترفند، در مورد او با مایِ مخاطب سخن می‌گوید)، مبهم است. شما داوری کنید؛ آیا شخصیتی مثبت که شاعر در فرازهایی این‌گونه دل‌نشین با او تخاطب می‌کند، می‌تواند همان شخصی باشد که شاعر در فرازهای دیگری آن‌چنان مبهم و دوپهلو و پذیرنده‌ی معنا در وجه منفی با او سخن می‌گوید و مخاطب را سردرگم می‌کند؟:

+ مثبت:
ـ «ای شکوهِ کوهِ دلیرانِ سبزِ تبریز!!!!!!» (هرچند نمی‌فهمیم شاعر می‌خواسته دقیقاً چه بگوید، ولی این‌طور از فحوای سخنش برمی‌آید که می‌خواسته توصیف مثبتی به دست بدهد).
ـ «ای کاش از سکوتِ مه‌آلود شب می‌پرهیختی» (شاعر نگران است و علاقه‌مند به او).
ـ «تو همراه با بهار، به خون‌خواهی برخواهی خاست».

+ مبهمِ غلتنده به سوی منفی:
ـ «ای شبیه رفتن خورشید عصر پاییز»،
ـ «ای شبیه بارش باران بر سقف زندان»،
ـ «ای صدای شعله‌های شومینه! برای درختان ترانه بخوان!!!» (درختان را بسوزان؟).
ـ «برای خستگیِ من شوکران بریز» (می‌دانم که شاعر می‌خواسته بگوید خستگی‌ام را از بین ببر؛ امّا «خستگیِ من» به «منِ خسته» هم تأویل‌پذیر است: مرا بکُش؟).
ـ «تو از عطرِ گلوله لبریزی». (کُشنده‌ای؟).
...
اما از این سخن که بگذرم، مایلم به نکات کوچک دیگری هم گذرا اشاره کنم.
هر شاعری، ابتدا باید در زدودن اشکالات بدوی (مانند وزن و قافیه و مواردی ابتدایی از این دست در شعر کلاسیک) از دامان شعرش بکوشد؛
...وگرنه بی‌تعارف، هرچقدر هم که بقیه‌ی عناصر یک شعر در اهتزاز باشند، هنگامی که مخاطبِ این‌کاره با مصراعی مانند «صدای پنجره‌ها نشانه بود ای کاش» (که مشکل وزن دارد)، یا مصراعی مانند «سفر مرا به تمنای خاک می‌خواند» (که مشکل قافیه دارد)، یا مصراعی مانند «درون ساک خودش جز سفر نمی‌ذارد» (که مشکل زبان دارد)، یا مصراعی مانند «به طعنه گفت بریم ای درخت‌هی حسود» (که این هم مشکل زبان دارد)، روبه‌رو می‌شود، حُسن‌های دیگرِ هر شعری از چشمش می‌افتند.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.