شاعر در اتاقی از کلمه




عنوان مجموعه اشعار : منظومه اشعار
شاعر : پاکان کوجواری


عنوان شعر اول : تفاوت
سیاهی صبح سپید دم برآید از آسمان
صبح سیاه و دود گرفته تمام دودمان

گویا تضاد صبح و شب است اشکار
اسمان گله دارد از این قضاوت روزگار

حیف که زبانی نیست گویا از این بی عدالتی
گاه میبارید و گاه ساعقه به نشانه ی شکایتی

گاه آبی میشد به رنگ دریای پر تلاطم
گاه ابر هایی سیاه به سیاهی افکار مردم

هر رنگ و بویی از وجودش میگرفت سرچشمه
از خیر و شر و کبر و غرور و ناز و کرشمه

گویی آن هم بریده بود از کره ی خاکی
بدون زبان اعتراض اما بود رنگش شاکی

کمی گذشت و ارام ارام کشیده شد سرخی
هوا کمی گرم تر و اسمان شد بسی افتابی

خورشیدی که حال دیده میشد بالای سر
سوزان و تابان در اسمان همانند پدر

پر فروغ و پر از رنگ های درونْ طلایی
به ظاهر زیبا و نوران و به باطن جنایی

شعله های پر گرفته مسوزند از درون
اندازه ای به مقیاس حوض اب و کارون

خلاصه که بگذریم از بزرگی این گوی آتیشین
از ذات خوب و بد و خیر و شر و زلال و چرکین

آن طرف بسی فاصله بود از زمین تا آن گوی
اما میتابید گرمایش از این سوی به آن سوی

عقربه ها کم کم عمود می شدند بر هم
عقربه ی کوچک بر سه، و بزرگ در راس هرم

باز هم خورشید بر خلاف راست کرد حرکت
دیگر افتابی نبود بالای سر و به آن هیبت

حال دیگر جلوی چشمان بود افتابی رقیق
به رنگ نارجی در امده بود همانند عقیق

پشت کوه ها پنهان شده بود از ترس شب
ساعات میرفتند به سوی بهترین اعداد کعب

جفت شیش هایی فریبنده در بازی تخت
عقربه ها با سماجت در باز ترین حالت

حال دیگر در فصلی سیاه بود و فصلی سفید
دو ماه از سال شب میشد و دو ماه دیگر نوید

گه باد و بوران بود و گه غنچه های ظریف
گه میبارید و گه ابری و گه افتابی شریف

از آن هم که بگذریم میرسیم به تازیانه ی شب
عقربه ها باز هم عمود اما در ساعات طلب

رخ ماه پدیدار گشته بود در اسمان چندی پیش
خورشید هم بود در صفحه شطرنج روزگار کیش

گر باز بگویم برایت از این روزگار و چرخه ی گردون
خواهی رسید به صبح سپیده دم در ابتدای عیون

گر خواهی دوبار مرور شود این روزگار
از اول بخوان و گویی باز گرد به دیار

عنوان شعر دوم : شطرنج روزگار
چیده می شدند مهره ها بر روی میز
سربازانی اهسته و فیل هایی تند و نیز
رخ های اندوهگین در گوشه های شمیز
بود اما در راس ردیف، همان شاه عزیز

در سمت راست فیل و سمت چپ وزیر
رو به رو سربازانی پیوسته بودند در مسیر
اسب ها کمی فاصله داشتند با شاه کبیر
بودند اما اماده در فراخان هر جنگ کویر

یک طرف سیاه بود و طرف دیگر سفید
بود در طرفین اندیشه ی همسون بعید
باطل در یکی بود و دیگری گویی مزید
یکی آبادی میخواست و یکی افکاری پلید

بازی روزگار شروع شد با همان که بود با ناخدا
اندیشه ی ساخت و ساز آن هم بی سر و صدا
فکر سیاه ضعیف و ناتوان و خودش گویی گدا
سفید با اندیشه ی قدرت میگرفت از هر جا ندا

دانی که نیست نیکی پیروز هر میدان روزگار
گر بدانی تمامش ثبت می شود با روزنامه نگار
خود را نیک گر بدانی نگاهش به توست افریدگار
در اخر خواهی بود برای بودن بهشت خواستگار

بیا که بگذریم اندر روزگار اعمال نیک و بد
پیش بگیریم صفحه ی شطرنج را با داد و ستد
یا سیاه و یا سفید بودند محکوم به حبس ابد
تنش ها بالا گرفته بود در میانه بی مرز و حد

گاهی سرباز سفید اخراج می شد و گاهی سیاه
بیرون رفت از صفحه ابتدا سر باز سفید بی پناه
یکبار فیل سیاه رفت و باری دیگر سفید بی گناه
در خطر بود وزیر سیاه و گویی بود در لب چاه

با یک انگشت کیش و مات می شد افکار شر
با مظلوم نمایی می گفت من هستم بینایی کر
گر بگذری از من تو را صدا خواهم کرد دیگر پدر
از خیر من پایین بیا شوم همان که تو خواهی دگر

با مظلوم نمایی فریب خورد سفید داستان
از خیرِ شر گذشت و گذشت از گنهانشان
گمان می کنم خود هم می دانست اما امان
باور نداشت به خود و آن سیاهم که بد گمان

تا که فرصت داد به مهره های شب نعش
دگر نبود وزیر سفید در زمین حتی پیکرش
شبیخون زده بود به سفید با شعله ی پخش
می سوزید و می تازید بی رحمانه به پدرش

وزیر و اسب و فیل و سرباز و حتی قلعه
پدیدار بودند در زمین سفید قطعه قطعه
حال شاه سفید مانده بود با اندیشه تبرعه
می رفت برای همیشه از این زمین با اربده

آشکار بود باخت سفید و کیش و مات
سرنجام آمد پدید تمام آن خرافات
سیاه رفته بود استوار به بالای درجات
با قدرت به گور رفته بود سفید بی ثبات

حال با این روایت دانی که نیست از قبل پیروز
سرنگونی سفید برای هیچ کسی مهم نبود امروز
درس روزگار این است که گر اعتمادت باشد بروز
بازنده خواهی بود نه تنها این بازی بلکه روز به روز

عنوان شعر سوم : مردم و خدا
کمی صحبت دارم، با خودم و خدایم
کمی گله، با تفکرات بی چون و چرایم

کمی اذوقه می خواهم، برای پایانی بسی دور
از جنس سیاهی، که رهنمایش ما را کرد کور

گاهی تپش دارد، این قلب بی ضربانم
گاهی تنش دارد، این پلک های چشمانم

شاید نمیدانم، اکنون فرداست یا در حالم
شاید نمیخواهند، گفتند که چاره ندارم

مینویسم از درون عمق وجود درد ها
از تمام زوج های متفاوت با فرد ها

از کسانی که ارزو هایشان رویا شده است
از بی زبانانی که زبانشان گویا شده است

میخواهم از ریشه ی غم بنویسم
فرقی ندارد، که زیاد یا کم بنویسم

از دل دریا تا که گریه ی ابر ها بگویم
از بر و بحر و گوسفند و ببر ها بگویم

از چهارپایان با معرفت و نجیب
ذهن هایی با تفکراتی عجیب و غریب

از مردم گله کنم، خدایم را بپرستم !
از خدا گله کنم، مردم را بپرستم !

میخوانم از وجود تکه سنگ ها
از نظریات درمورد بیگ بنگ ها

میخوانم از ارزو های محال یک نوجوان
از اهداف نوزاد تازه رسیده به جهان

می گویم از عکس؛ مرگ تا که گرم شود
از تلخکی که برای شاهان همچو هَرْم شود

این همه گفتم و گفتند و بسیار شنیدیم
کسی پیاده نشد، اکنون به پایان رسیدیم

از مردم گله کنم، خدایم را بپرستم ؟
از خدا گله کنم، مردم را بپرستم ؟

مینویسم از رشته افکار متصل به قلب ها
از تصمیمات ناگهانی اخر شب ها

از کسانی که گویی سفید در کیسه ای سیاه بودند
از جیب های خالی که مجبورِ غرامت به شاه بودند

میگویم از زبان کسانی که گویی لال بودند
قلب هایی که کنار خیابان در حال فروش فال بودند

از انسان های اسوده خاطر با امواج غریب
از تمام زوج های مجبور به ازدواج فریب

از جوانان خالی جیب پر استعداد
از کودک رشد کرده با صدای فریاد

بسی نوشتم، حالا میخوانم؛ اما کسی نشنید
هنگامی که نوشتم آن بینای عقاب چشم هم ندید

عقرب ذات هایی با خوی حمله گر
زهر بود در کتف گنجشکک حمل بر

عاقبت کار ما نیز همانند همان باشد
مردن از شرافت ارزوی هر روزمان باشد

زن های با غیرت و شرافتمند روزگار
به بود، از مردان تنومند پیکر بی عار

افسوس که ناخواسته گندم این شالی شدم
از غم این عدالت گویی پر از خالی شدم

نمیدانم؛ از مردم گله کنم، خدایم را بپرستم ؟
یا که از خداوند گله کنم، مردم را بپرستم ؟
نقد این شعر از : ساجده جبارپور ماسوله
اشعار پاکان کوجواری عزیز از همدان را خواندم ایشان 15 ساله‌اند و در ابتدای راه. نوشتن شعر بلندبالا نشان از ظرفیت‌های بسیار ذهن شاعر دارد. شاعر سناریویی در ذهن خود تعریف کرده است و برای پرداختن به آن از تصاویر کمک گرفته است. فارغ از چارچوب اولیه اگر بخواهم صریح بگویم این شعرها نوید شاعر با استعدادی را می‌دهد. اما به راستی چه چیزهایی باید درست شوند یا ارتقاء پیدا کنند؟
فارغ از احسن و آفرین شعر ایشان یک حسن بزرگ دارد و یک ضعف بزرگ. برخلاف شعر اغلب تازه‌کاران آقای کوجواری گنجینه لغاتی غنی دارند. به نظر می‌رسد شاعر در اتاقی لبریز از کلمه ایستاده است و نمی‌داند از کدام کلمه ابتدا استفاده کند. از سویی شاعر مضمون‌پرداز است و در هر شعر سعی می‌کند یک خط داستانی مشخص را دنبال کند. در نتیجه در نهایت مخاطب با اشعار بلند بالایی رو به رو خواهد بود. و اما ضعف بزرگ چیزی نیست جز عدم رعایت اوزان عروضی. یکی از مهم‌ترین مسائل برای نوشتن شعر کلاسیک رعایت درست چهارچوب‌هایی‌ست که این گونه از شعر با ٱن رو‌‌به‌روست. یادگیری وزن عروضی یکی از چالش‌های بزرگ شاعران نوپاست. در مورد یادگیری وزن جزوات بسیاری در سال‌های اخیر منتشر شده است. تنها با یک جستجوی ساده در گوگل می‌توان با مقالات جروات بسیاری روبه‌رو شد. شاید یکی از بزرگترین چالش‌های من در ابتدای راه شاعری یادگیری وزن بود. از طرفی در محافل ادبی به راحتی اجازه داده نمی‌شد که بدون یادگیری مفاهیم پایه‌ای به نوشتن شعر سنتی بپردازیم. به همین خاطر مجبور بودم تا مدتی آنچه می‌خواهم بنویسم را به صورت شعر سپید با طرح کوتاه بنویسم تا وقتی بعدها خواستم شعری بنویسم ایده اولیه را فراموش نکرده باشم. در نهایت تنها در عرض سه ماه موفق شدم تا حدی به وزن و قافیه مسلط شوم. بعد از یادگیری اوزان عروضی به صورت سماعی یا گوشی انگار تا مدتی در جهانی جادویی قدم می‌زدم که می‌شد هر فکری را به شعر تبدیل کرد. وزن عروضی چیزی نیست جز ایجاد نظم و هماهنگی در طول مصرع‌های شعر و چیدمان هجاهای هر مصراع با استفاده از قوانین مشخص. من فکر می‌کنم اگر جناب کوجواری هم یک برنامه فشرده بچینند به راحتی به اولین قوانین وزنی مسلط شوند. نیاز نیست از وزن‌های پیچیده استفاده کنید. چند کلک ساده برای یادگیری سریع‌تر وجود دارد که فکر می‌کنم چندباری در نقدهای گذشته به آنها اشاره کرده باشم.
یک) شعرهای زیر را هرشب قبل خواب بلند بخوانید :
شعر محمدعلی بهمنی «گاهی دلم برای دلم تنگ می‌شود»
«با آسمان مفاخره کردیم تا سحر... » از حسین منزوی
«امشب به قصه دل من گوش می‌کنی» هوشنگ ابتهاج
اینها را پشت هم بخوانید چون موسیقی شبیه به هم دارند.(دفعه بعد شعرهای دیگری را مشق خواهم کرد)
دو) سعی کنید زمان نوشتن هر شعری موسیقی شعر مذکور را با ضرب گرفتن روی میز در بیاورید.
سه) مطالعه کتاب روزنه اثر استاد محمدکاظم کاظمی، کتاب جلسه شعر اثر استاد امینی توصیه می‌شود.
گوش دادن به شعرخوانی شاعران و خواندن و خواندن بسیار توصیه می‌شود.
چهار) ایده‌هایتان را به شکل یک طرح یک خطی ساده بنویسید تا به‌خاطر عدم تسلط به وزن فراموشتان نشود.
پنج) پررو و پیگیر باشید و تا یادگیری کامل آرام ننشینید. شاید خنده‌دار به نظر برسد اما بسیاری از استعدادها به‌خاطر عدم پیگیری و خجالت از نقد شدن بیخیال شاعری می‌شوند. امیدوارم باز هم در پایگاه نقد شعر بگذارید خودم هم شخصا پیگیر اشعارتان خواهم بود.
اما برخلاف موضوع وزن عروضی یک ویژگی دیگر هم در اشعارتان کشف کردم. در مثنوی پرداختن به قافیه‌های دشوار از مسائلی ست که کمتر کسی به آن توجه می‌کند. اما ذر شعر شما قوافی دشواری دیدم که موجب کشف فضاهای تازه شده است. امیدوارم توجه‌تان به مسائل جزئی این‌چنینی را دست کم نگیرید. امیدوارم هرچه زودتر از شما اثر جدیدی بخوانم و جدی‌تر از قبل در راه شعر قدم بردارید.

منتقد : ساجده جبارپور ماسوله

دی ماه سال 1369 در رشت‌ به دنیا آمدم. در تهران و شیراز و رشت بزرگ شدم. آب و هوا و طبع شعردوست مردم و خانواده‌ام در رشت و شیراز کار خودش را کرد و از یازده سالگی شروع کردم به نوشتن. تحصیلات و شغلم در حوزه حقوق بین الملل است که البته ربط چندانی به شعر ندارد. ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.