حتی هر بندِ شعر نو هم باید مضمونی منعقد ‌شده داشته باشد چه رسد به شعر کلاسیک




عنوان مجموعه اشعار : عاشقانه
شاعر : خلیل الله باقی زاده


عنوان شعر اول : حسرت دیدار
درنبودت حسرت دیدار بالا می رود
گرمی ام چون آدم تبدار بالا می رود

غم عجین با تارو پود و همدم جانم شده
از در و دیوار دل هر بار بالا می رود

کافه ی متروک و یک فنجان غم ُپک روي پک
دود ممتد از دل سیگار بالا می‌رود

رد لبخند تو بر قاب دلم جا مانده است
خاطراتت از در و دیوار بالا می رود

تشنه ام چیزی بگو سیراب کن روح مرا
این عطش در قالب اشعار بالا می رود


عنوان شعر دوم : ترس وداع
زودترکاش بفهمیم که وقتِ سفر است
خطرِ ترسِ وداع از خودِ او بیشتر است

چه بگویم چه نویسم چه دهم شرحِ فراق
کارِ من بعدِ تو غم خوردن و خونِ جگر است

می نویسم زنفس مرگ می افتد به زمین
مرگ در کوچه کمین کرده به هر بوم و بر است

سرو قامت سرپاییم و دوام آوردیم
ما قوی ریشه ولیکن غم ما هم تبر است....

بعد تو دوست دراین خاک چه شد قسمت ما؟
رفتی و بی تو دلِ غمزده ام در به در است

کاش میشد که بیایی و غم از دل ببری
با تو غمهای دل عاشق من مختصر است

عنوان شعر سوم : شکرانه
صد شکر که دردی ز پی نشتر بعدی
هر سال شرر می زندم آذر بعدی

درملکِ مغول دیده به جاچیست به جز آه
تا اینکه دهم دست تو و بربر بعدی؟!

حالا که نشد نادری از جمع نمایان
راضی شده این مُلک به اسکندر بعدی

من مست نگاه تو که میخانه ی عشقی
پس پلک بزن، پُر شوَدَم ساغر بعدی

بر زخم دلم مرهمی از اخم تو ،خوشتر
اینست زنی بر دل من خنجر بعدی!

در خاک تن سوخته ام شعله بزن تا
ققنوس دمد بلکه زخاکستر بعدی
نقد این شعر از : یزدان سلحشور
آقای خلیل‌الله باقی‌زاده سلام.
همان طور که شعر پیچیده [در لایه‌ی نخست شعر که مخاطب عام در اولین دیدار با آن مواجه می‌شود] آفت‌هایی دارد در گونه‌ی دوم هم شعر سهل [که جز لایه‌ی نخست، نه رویکرد حسی بیشتر و نه جنبه‌های معنایی عمیق‌تری دارد] آفت‌های خودش را دارد. به همین دلیل است که قدما، از رویکرد «سهل و ممتنع» استقبال کرده‌اند یعنی شعری که به رغم لایه‌ی نخستِ ساده‌ی خود، از لایه‌های چندگانه‌ای –چه حسی چه معنایی- بهره‌مند است که استادِ یکتای چنین شعری سعدی‌ست و لایه‌ی نخست را به گونه‌ای «مهندسی زبانی» کرده که حتی در مواردی که شعر نگفته و با «نظم» او روبروییم [بخوانید نثر موزون] با چنان قدرتی در کلام روبروییم که امکانِ «دوباره‌گویی» آن نظم را از «متأثران» سلب کرده یعنی هر که بخواهد، همان ایده را تکرار کند به کلامی «فروتر» [و نه فراتر] باید بسنده کند مثلِ این مورد که مشهورِ خاص و عام است: «تا مرد سخن نگفته باشد/ عیب و هنرش نهفته باشد» بنابراین به گمان من، سعدی می‌تواند استاد بی‌بدیلی باشد برای آموختن «شعر سهل و ممتنع» که از روزگار او تا به روزگار ما، تنها یک تن را می‌شناسیم که متأثر از شیوه‌ی استادانه‌ی او نبوده و او کسی نیست جز هم‌آورد ازلی و ابدی او در شعر یعنی مولانا جلال‌الدین محمد بلخی.
بیانِ شما در این سه غزل، بیانِ سهل است نه سهل و ممتنع و یادآور «غزل‌های سهل دهه‌های 1310 تا 1350» [و تداوم افتان و خیزانِ آن تا به امروز، در برخی نشست‌های «خردک‌شرروار» به جا مانده از آن دوره، که مرسوم بوده در نشست‌های ادبی سنتی و دلبری کلامی داشته و دارد و از عنصر طنز هم عاری نیست] اما «زبان» در شعر، چنان استحکام نیافته تا مخاطب به لایه‌های دیگر حسی و معنایی دست یابد و البته مضامین هم، گرچه منعقد شده‌اند کم و بیش، اما انعقادشان به مویی بند است. شما شاعر مستعدی هستید و حیف است که در این گردونه‌ی بارها آزموده شده، استعدادتان را محدود کنید چنانکه شاعرانِ تذکره‌نامه‌ای، از «دوره بازگشت» چنین کردند. شما البته گاه، تلمیحی از معاصران را هم به شعر خود افزوده‌اید که دلبرانه است اما نه آنچنان که از مرز «شعر خواندنی» [و نه ماندنی] در گذرد؛ مثل این بیت: «حالا که نشد نادری از جمع نمایان/ راضی شده این مُلک به اسکندر بعدی» که یادآور بند پایانی چهارپاره‌ی مشهور مهدی اخوان ثالث است:
...باز می‌گویند: فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
نادری پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود [که اخوان در نسخه‌های بعدی، به دلایل مختلف، «کاوه» را جایگزین «نادر» کرد.]
گاه هم البته گریزی زده‌اید به فضای غزلِ دهه‌ی هفتاد که جالبِ توجه است و بیت خوبی را رقم زده:
کافه‌ی متروک و یک فنجان غم و پک روي پک
دود ممتد از دل سیگار بالا می‌رود
با این همه شاید همین بیت، فرصتِ خوبی باشد که ایرادِ مهندسی نشدن مضمون را در کار بیابیم. مصراع نخست، فقط توصیف است و باید در مصراع دوم جواب بگیرد اما دو کلمه‌ی «ممتد» و «دل»، از «شکل‌گیری مضمون» و «ضربه‌ی پایانی» پیشگیری می‌کنند و بیت، در مرز توصیفی روایی، متوقف می‌شود. درست است که شما به تکرار حروف «م» و «د» توجه داشته‌اید و موسیقی کلام، خوب پیش رفته اما جایگاه مضمونی «ممتد» و «دل»، غایب است یعنی نه به مصراع نخست پاسخ می‌دهند و نه به مصراع دوم کمکی می‌کنند تا مضمون، منعقد شود. آیا هر بیت، باید مضمونی منعقد شده داشته باشد؟ جوابش، آری‌ست! حتی هر بندِ شعر نو هم باید مضمونی منعقد ‌شده داشته باشد چه رسد به شعر کلاسیک.
در مجموع باید عرض کنم که غزل سوم، به نسبتِ دو غزل اول و دوم، موفق‌تر است گرچه «زبان» در آن، هنوز استحکام لازم ندارد. اشاره کردم به تلمیح شما از شعر اخوان و با مثنوی‌ای کوتاه از او این بحث را می‌بندم؛ مثنوی‌ای که در واقع، مثنوی نیست غزلی‌ست محبوس در تنِ مثنوی:
ما چون دو دریچه، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آیینه بهشت، اما ... آه
بیش از شب و روز ِ تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته‌ست
زیرا یکی از دریچه‌ها بسته‌ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد
و این نکته را پیش از پایان سخن بگویم که اگر اخوان عمر خویش را صرفِ نوگویی نمی‌کرد، به روایتِ بسیاری از بزرگانِ کلاسیک‌گوی معاصر، احتمالاً بدل به چهره‌ی بی‌بدیلِ شعر کلاسیکِ امروز می‌شد یعنی توانایی او و احاطه‌اش بر زبان، در این حد بود. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.