شعر نو؟




عنوان مجموعه اشعار : شعر نو
شاعر : رضا مقدم


عنوان شعر اول : هیزم
بدون جامه بود و تشنه و تنها
و پایی داشت که کارش نرفتن بود
اسیرانه
سکونت داشت در صحرا
دلش اما
پر از رویای رفتن بود ؛ روشن بود ...


دلش میخواست
بگیرد دست های خسته جان پیرمردی را
برایش تکیه گاهی باوفا باشد
"عصا" باشد


همیشه آرزو میکرد "سازی" سوزناک و اشک زا باشد
که هر بغض گلوگیری بترکد با غمآهنگش
که آوازش کمی تسکین دهد هر کهنه دردی را
که آوایش برای عشق خویان آشنا باشد


همیشه داشت رویایی
که نقاشی کند با او کسی باغ و بهاری را
که با او شاعری بنویسد از حال دل تنگش
رفیق کاغذ و جان آفرین واژه ها باشد
"قلم" باشد


دعا میکرد از او "نیمکت" هایی
بسازند و
کنار کودکان، در مدرسه ، در دوردستی روستا باشد


دلش میخواست روزی در
دل یک کوه برفی رنگ ،چوبین "کلبه" ای باشد
که هر چشمی پر از لذت شود وقت تماشایش


نشد اما ... درخت آخر
غریبانه
به "هیزم" شد مبدّل ؛ سوخت در آتش
و مردند آرزوهایش ...



عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : مسعود میرقادری
اجازه بدهید با این پرسش آغاز کنیم که چقدر زیست و بیان شخصی ما در شعر جاری است؟ و از این پرسش به پرسشی دیگر پل زده و از خود بپرسیم شعر من تا چه اندازه‌ای آینه‌ی فردیت من است؟
تأثیر گرفتن از دیگر آثار، به‌خصوص در ابتدای راه می‌تواند به ما کمک کند تا در مسیر رسیدن به زاویه دید و بیانی شخصی گام‌هایی جدی برداریم اما هرگز نباید از این نکته غافل شد که آگاهی خود را در سطح بالایی زنده و روشن نگاه داریم.
آیا اگر فرزند زمان خود نباشیم و واژه‌ها و دستور‌ زبانی را که با آن می‌اندیشیم پایه‌ی سرودن قرار ندهیم خلاقیت رخ خواهد داد؟ مسلماً آشنایی‌زدایی در حوزه‌ای امکان وقوع هدفمند دارد که با آن حوزه آشنایی کافی داریم.
سروده‌ی پیش رو چه از نظر مضمون یعنی درختی که آرزو داشته چنین و چنان بشود و درنهایت سرنوشت چیز دیگری را برایش رقم زده دچار تکرار مضمون‌هایی است که پیش‌ازاین بارها تکرار شده و چه در نوع بیان، گرفتار نوع بیانی و دستور زبانی است که با بیان امروزی نسبتی ندارد. به واژه‌ها و ترکیب‌هایی مثل «غمآهنگ»، «کهنه درد»، «عشق خویان»، «چوبین کلبه» و... توجه بفرمایید که هر چه با بسامد بیشتری به کار رفته‌اند نوع بیان متن را بیشتر به سمت بیانی کهن سوق داده‌ است.
خوب است اشاره کنیم که شعر فشرده‌ترین نوع بیان است، بنابراین بایستی از اطناب، توضیح و سعی در اثبات آنچه می‌اندیشیم و احساس می‌کنیم پرهیز کنیم. به‌طور مثال به این بخش از سروده «دلش میخواست/ بگیرد دست های خسته جان پیرمردی را/ برایش تکیه گاهی باوفا باشد/ "عصا" باشد» توجه بفرمایید که سراینده، حتی اجازه‌ی این دریافت حداقلی که درخت آرزو داشته تا «عصا» بشود را هم با توضیح اضافه‌ای که ارائه داده، از خواننده‌ی متن دریغ کرده است. تشریح و توضیح در تقابل با بیان شعری و کلامی خالی از حواشی و عناصر غیر لازم است.
آفرینش به معنای خلق و ابداع کردن است. درواقع آفریدن به معنای به وجود آوردن است؛ یعنی به وجود آوردن چیزی که نیست. چیزی که قبلاً نبوده است به‌واسطه‌ی عمل و مهارت و با تغییر و دستکاری مواد از پیش حاضر به وجود می‌آید. حال در این تغییر و دستکاری اصول زیبایی‌شناسانه هم مطرح می‌شوند چراکه باید محصول هنری زیبا باشد اما همان‌طور که اشاره شد آفرینش در هنر، اصلی اجتناب‌ناپذیر است. در خیال و زبان در هم می‌آمیزند و موجودی را خلق می‌کنند. این موجود به‌طور همزمان نوعی از عاطفه و معنا را انتقال می‌دهد که تنها شعر و بیان شعری قابلیت انتقال آن را دارد.

منتقد : مسعود میرقادری

- دبیر علمی یک دوره از همایش فصلی به ساعت اصفهان - عضو هیئت مؤسس کانون ادبی مهر - مشاور کانون ادبی قند پارسی دانشگاه اصفهان - داوری در جشنواره‌ی شعر قند پارسی دانشگاه اصفهان -داوری بخش شعر کلاسیک در جشنواره‌ی ادبی ماورا -همکاری با نشریه‌‌ی «صبح اندیشه»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.