لطفاً به خودتان سخت بگیرید




عنوان مجموعه اشعار : بیخود و بی جهت
شاعر : حسین چمن سرا


عنوان شعر اول : بی خود

من غلط کردم! دقیقا مثل یک مادر که آخر طفلِ معصومی، که کور است و کر و بی دست و پا را زاده باشد
همچنان شطرنج بازِ کهنه کاری که وزیرِ نازنینش را به سربازی و بازی را به شاگردِ جوانش داده باشد
از خودی خوردم چنان برگی که با بادی بهاری از درختی سبز و مشحون زیر پایِ این و آن افتاده باشد
حال من احوالِ آن سردار بیداری که بر بالای دار خصمِ مشتی رعیتِ مخدوم و محظوظِ خیالِ نهضتی پیچیده اما ساده باشد
ناتوان در بندم و غد چون پلنگی که دل سنگش اسیر نازِ رویِ ماهِ سروی دلبر و آزاده باشد
***
" از سر کوی تو راه بازگشتن نیست مارا وین کجا داند کسی کَش پای در دامی نباشد" ( از خواجو اگر اشتباه نکنم )
* عدول از عدد افاعیل تعمدی ست .

عنوان شعر دوم : جمعی از رباعیات محترمه
رباعی 1

زان یار کزو خاطر ِتسکین دارم
وز جامِ لبش، جامه یِ رنگین دارم
یک جمله شکایت است و آن هم که اگر
آرم به زبانم دل سنگین دارم

رباعی 2
پلکی که به هم زدم هوا باران شد
تا موجب آلودگی دامان شد
از طبع مدامم قدحی دیده کشید
دزد آمد و سردسته ی عیّاران شد

رباعی 3
ای وای از این خمار مستی چه کنم
با نیست ترین لحظه ی هستی چه کنم
ای بسته دو دستم گره زلف شما
با مستی و دستی که تو بستی چه کنم


رباعی 4
وقت ست که دیگر همه از دست شَویم
یک جرعه بخند ، بلکه سرمست شویم
میلاد تو میلاد همه خوبی هاست
بگذار که با این همه یکدست شویم !

رباعی 5
تنگ است دل و دست و کسی نیست که نیست
بر هیچ کسی دسترسی نیست که نیست
باید به سکوت خویش عادت بکنم
در خانه ی سینه نفسی نیست که نیست

رباعی 6
ترجیح در این است که من هم بروم
یک دم نزنم ، بدون همدم بروم
چشمان تو پیدایش این حادثه بود
بایست از این شهر ، مصمّم بروم


رباعی 7
چون درد رسید از دوا یاد کنیم
هنگام گناه از خدا یاد کنیم
طوری نشود ولی خدا نا کرده
از دوست فقط وقت بلا یاد کنیم

رباعی 8
آن کسی که دمی بی یار سر خواهد کرد
یک عمر بدون شک ضرر خواهد کرد
لَختی ست اگر وقت نشستن با عشق
یک جرعه شراب هم اثر خواهد کرد

رباعی 9
زخم جگرم چو مار آید بالا
او سوی گلو خیزد و جان تا تارا
تا صبح شود مردن من قطعی است
امشب به کجا می رود و من به کجا


عنوان شعر سوم : بی جهت

چون مور های طی شده بس لنگ آمدند
تیمور ها که در صدد جنگ آمدند

این مطربان زن که به نخجیر شیر ها
آهنگ مرگ کرده و با چنگ آمدند

دست طلایه دار طلا ! دست این سپاه
رو می شود که خود به دو صد" زنگ" آمدند

نی زار می شود به عصای کلیم ما
وین مار ها که در پیِ نیرنگ آمدند

بس گفتنی ست نیست ولی نای گفتنی
دنیا ، نفس ... وَ قافیه ها تنگ آمدند
نقد این شعر از : آرش شفاعی
در شعر های «حسین چمن سرا» یک نکتۀ امیدوار کننده هست، رفتن به دنبال تجربه های تازه و باقی نماندن در رکود. او در سه شعری که برای ما فرستاده است، هربار چهره ای تازه به خود گرفته است. یکبار شاعری است با تجربۀ یک غزل با وزن بلند، یک بار رباعی سراست و یک بار غزلسرایی مضمون گرا. اما آیا این تجربه ها لزوماً به شعرهای موفقی تبدیل شده است، به نظر من نه! دلیل های زیادی می توان برای این پاسخ منفی بیان کرد اما من می خواهم به چند مورد از هر شعر او اشاره کنم تا به این نتیجه برسم که همانقدر که تجربه های تازه مهم است، دقت و سختگیری در پرداخت هم مهم است و شعرهای شاعر از همین آسانگیری های زبانی و معنایی آسیب خورده است.
در شعر «بی خود» فرض می کنیم با تساهل می توان استدلال شاعر دربارۀ مشکلات وزنی شعر را پذیرفت و باز فرض می کنیم که می توان شعری با این وزن بلند و موسیقی بی اثر و خلاصه شده در سه بیت را «غزل» نامید، به همان مصرع اول توجه می کنیم. شاعر می گوید:
من غلط کردم! دقیقا مثل یک مادر که آخر طفلِ معصومی، که کور است و کر و بی دست و پا را زاده باشد
به نظر شما من غلط کردم ، شروع مناسبی برای ورود به این شعر است؟ فرض کنیم مادری طفلی بدون دست و پا و کور و کر زاده باشد، در این صورت می گوید: « من غلط کردم»؟ آیا آن مادر در کور و کر شدن فرزندش دخالتی داشته است؟ به نظر می رسد این لفظ وقتی مناسب باشد که عملی به اختیار توسط کسی صورت گرفته باشد. اگر مادری فرزند سالمش را کور و کر کند، در آن صورت غلط کردم گفتنش توجیهی دارد و در غیر این صورت، نه؛ بخصوص وقتی که شاعر از لفظ «دقیقاً» استفاده کرده است. گویا از نظر او هیچ شک و شبهه ای دربارۀ حرفش وجود ندارد.
در یکی از رباعی ها شاعر گفته است:
پلکی که به هم زدم هوا باران شد
تا موجب آلودگی دامان شد
از طبع مدامم قدحی دیده کشید
دزد آمد و سردسته ی عیّاران شد
کاری به بیت اول نداریم که اولاً باید می گفت هوا بارانی شد و ثانیاً چرا بارانی شدن هوا (یا حتی گریه کردن) باعث آلودگی دامان شاعر شده است، سراغ بیت دوم می رویم و می پرسیم «دیده کشید» یعنی چه؟ سر و کلۀ آن دزد از کجا پیدا شد و منظور از دستۀ عیاران دقیقاً چیست؟ شاعر نتوانسته است چیزی را که در ذهن داشته است، بر قلم بیاورد و در نتیجه شعر به یک معمای پیچیده تبدیل شده است.
اما در شعر سوم در بیتی می خوانیم:
این مطربان زن که به نخجیر شیر ها
آهنگ مرگ کرده و با چنگ آمدند
خوب، بقیۀ حرف شاعر کجاست؟ بیت موقوف المعانی هم نیست که ادامۀ معنا در بیت بعدی کامل شود. شاعر می گوید:« این مطربان زن که ( کارهایی کردند) و بعد بیت تمام می شود درصورتیکه وجود آن «که» نشان دهندۀ این است که تمام آنچه بعد از که امده است، توصیفی برای مطربان زن است و ما منتظریم که فعلی از مطربان زن سر بزند. به نظر می رسد شاعر باید «که» را حذف کند تا مشکل معنایی بیت درست شود اگرچه در این صورت مشکل وزنی ایجاد می شود!

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.