پرهیز از پریشان‌سخنی




عنوان مجموعه اشعار : سکوت ...
شاعر : نرگس اسمعیلی


عنوان شعر اول : به شب سلام...
شب است و غربت این خاک سوگوار من است
که سالهاست وطن آشنای دردم نیست
که سالهاست در این بینهایت شب و درد
طلوع, پشت غروب سکوتِ سردم نیست

رسیده ام به زمانی که دوست, دشمن بود
رسیده ام به سکوتی که همچو فریاد است
کسی به جرم سرودن شکنجه شد بر دار
صلیب شعر, مسیحای دیر بنیاد است

نفس کشیدم و شب راز مرگ را فهمید
و ماه همدم آن لحظه های سردم شد
شکست بغض غریبی که در گلویم بود
سرودم از غم و باران صدای دردم شد

مرا زعم خودت بی گناه میخواندی
ولی به زعم محاکم, گناهکارم من
همیشه واقعیت زیر خاک مدفون است
که بر حقیقت این گور, سوگوارم من

بگو کدام قفس جای پر زدن دارد؟
همین قفس که اسیر سکوتِ فریاد است؟؟؟
گمان مبر که از این بیشتر اسیر شوم
که روح بالغ من در قفس هم آزاد است


مرا رها نکن از بند خود که میدانم
به مرگ تن ندهند این جوانه ها با من
به "شب" سلام که از من چنین صدایی ساخت
شنیده است جهان این ترانه را با من


عنوان شعر دوم : بنفشه های سکوتم کبود تر شده اند ...
نهال خستگی ام میرسد به سقف فلک
سکوت, جاریِ احساس خونِ من شده است
شکسته سقف بلند امید خانه ی دل
دوباره قمری احساسبی وطن شده است

کسی نمیشود درد های کور مرا
کسی به فکر مداوای زخم باور نیست
همه به مرگ, به میراث خویش مشغولند
کسی به فکر رهایی این کبوتر نیست

برای من که هزاران بهار پژمردم
شکوفه معنی مرگ بهار دنیا بود
نگاه خسته ی پاییز یک قلم کم داشت
برای وصف گلی که همیشه تنها بود

عذاب فاصله را می کشم به سعی قلم
و باغ دردِ تو تصویر می شود در من
شکنجه گاه نبودت چو قتلگاه من است
مفرِ درد من اما به درد خو کردن

شکایت از تو که نه , از حصار شب دارم
برای وحشتِ تکرارِ تلخِ این کابوس
در اوج خلسه ی بی وزن فکر آغوشت
میان خالی این تنگ, مانده ام محبوس

بنفشه های سکوتم کبود تر شده اند
و زاغ می پرد از پشت بام خستگی ام
گریز لحظه ی بودن به آشیانه ی مرگ
کشانده پای مرا بر گلوی زندگی ام

نهال خستگی ام می رسد به سقف فلک
و عشق در تب رسوایی از سکوت من است
منم مجسمه ی درد واره های کسی
که در اسارت لب های باز, بی سخن است ....

عنوان شعر سوم : امید
نصیحتم نکن ای زندگی به صبر و سکوت
که درد در رگ و جانم به جای خون جاریست
مرا حکایت تو سالیان پر درد است
سکوتِ بر تو مرا نوحه ی عزاداریست

میان جمعیت گرگ خوی آدم گون
سکوت کردم و گفتی: سکوت دانایی است
شبی که برگی ام بین جمع حاشا شد
به خنده طعنه زدی: حال وقت رسوایی است ..

چو تیغ تیز تبر بود واقعیت من
که ریشه های مرا از نهاد من برکند
به رغم درد, رها شد سرم از آتش و دود
تمام شد همه دین و تعصب و سوگند

کنون رها تر از آنم که هی سکوت کنم
رها رها تر از آن کوه رفته تا افلاک
سخن چو تیغ تبر بر گلوی انکار است
حقیقت است نهان در صدای خامش خاک

کنون من که صدایم رها تر از مرگ است
سکوت سردِ مرا بیمِ وقت می شکند
اگر چه نام من اینجا دروغ و تزویر است
از عمق واقعیت سنگ سخت میشکند

من ایستاده ام از سالیان قبل از خود
نگاه کرده ام از پیش تر حضورم را
شکسته ام که به زندان مرگ خو نکنم
شکسته ام که فراهم کنم عبورم را

نصیحتم نکن ای زندگی به صبر و سکوت
که از سکوت ندیدم به جز ندامت و آه
درون من هیجان عبور از این راه است
گذشته است دگر سالیان بی همراه

به همصدایی من کوه ها صدا شده اند
به همنوایی من دشت, یک نفس برخاست
سکوتِ بر تو دگر جبر روزگارم نیست
امید, نقش مرا انتخاب خود میخواست....
نقد این شعر از : فریبا یوسفی
در چارپاره اول چند نکته قابل تامل است؛ یکی این که در اولین بند چنین نشان داده شده که با شعری اجتماعی روبه‌رو هستیم، شعری که در آن شاعر گلایه‌هایی دارد و خود را از دست‌رفته‌ای می‌بیند که به سکوت و درد دچار است. بند دوم شعر هم همین مفاهیم را تایید می‌کند و در مسیر شعر، بندهای دیگر حکایت از شکستن سکوت شاعر دارند و روح بالغ شاعر که خود را در قفس هم آزاد می‌بیند، این شعر اجتماعی در بند پایانی با تغییری در زاویۀ دید به سروده‌ای عاشقانه بدل می‌شود هرچند در عاشقانه بودن نیز تظاهری جز این مصرع: «مرا رها نکن از بند خود که می‌دانم» ندارد و مجموعا بندی است که دچار ابهام و ناروشنی است. شاید اطنابی که در شعر هست، شاعر را دچار پریشان‌سخنی کرده باشد در هر حال این چارپاره شعری است که انسجام ابیات و بندها در آن نیازمند تقویت است. از آن‌جا که این چارپاره یادآور غزلی است از حسین منزوی با مطلع «به شب سلام که بی تو رفیق راه من است/ سیاه چادرش امشب پناهگاه من است»، مقایسۀ این دو شعر، مفهوم انسجام شعر را به خوبی نشان خواهد داد. هر بیت برای تقویت هماهنگی و درهم‌تنیدگی عناصر و مفاهیم، نیازمند برقراری شبکه‌های متعدد یا مستحکم معناست طوری که مجموعۀ شبکه‌ها، شعری را با بافتی محکم و تنیده ارائه کند. همان یک بیت که از منزوی نقل شد را ببینیم: چادر سیاه شب، پناهگاه، رفیق و کلمات دیگر همگی در خدمت رساندن معنایی منسجم‌اند و پراکندگی در این بیت راهی ندارد و نمی‌توان کلمه‌ای بی‌نقش در این بیت یافت. شاعر در مصرع «به شب سلام که از من چنین صدایی ساخت» همین رابطه‌ها و انسجام را دارد اما در مصرع بعد به جای تقویت این سخن، سخنی دیگر پرداخته که نه تنها این مصرع زیبا را تقویت نکرده، که خود نیز سست و بی‌تکیه‌گاه مانده است: «شنیده است جهان این ترانه را با من» مقصود این است که در کار ساخت مصرع‌ها و ابیات باید مسیر درست و هماهنگ اندیشه و تصویر و تخیل را پیش بگیریم تا در جهت تقویت اجزای دیگرِ حاضر در بیت، گامی موثر برداریم. در این صورت انسجامی در بافت ایجاد خواهد شد که شعر را جان‌دار و پرطنین خواهد کرد. جزییاتی از این دست نیز قابل تامل‌اند: کسی به جرم سرودن شکنجه شد بر دار؛ بر دار رفتن برابر است با مرگ و شکنجه‌شدن مرتبه‌ای پیش از مرگ است که اگر شاعر بخواهد به «شکنجه‌شدن» اشاره کند، برای آن «بر دار رفتن» مناسب نیست. نکتۀ دیگر استفاده از صفت‌های مستعمل است که عموما از جاذبۀ شعر می‌کاهد مثلا بغض غریب، سکوتِ فریاد و دشمن بودنِ دوست و ... خوب است که در پی یافتن صفت‌های تازه برای موصوف‌ها باشیم تا از این مسیر به شعر خود جاذبه و تازگی ببخشیم.
شعر دوم که هم‌وزن شعر اول است نیز همین لغزش‌ها را دارد. سخن‌ها هرچند ارجمند اما دچار اطناب و پراکندگی هستند. شاعر حرف‌هایی دارد و گلایه‌هایی، اما شاید برای دورشدن از صراحت، حرف‌ها را در لایه‌هایی سست از سخنان پراکندۀ دیگر می‌پیچاند. می‌خواهد مستقیم نگوید اما نمی‌داند برای سخن‌گفتنِ به‌اشاره، نیازی به اطناب نیست؛ این پند ارزنده را به‌خصوص در شعر یادمان باشد: سخن بسیار داری اندکی کن!/ یکی را صد مکن، صد را یکی کن. بنابراین در شعر دوم هم که انگار ادامۀ شعر اول است، باز با همان کاستی‌ها روبه‌رو هستیم. علاوه بر آن گاهی تتابع اضافات نیز به شعر آسیب رسانده است: معنیِ مرگِ بهارِ دنیا، سقفِ بلندِ امیدِ خانۀ دل، اوجِ خلسۀ بی‌وزنِ فکرِ آغوشت، وحشتِ تکرارِ تلخِ این کابوس و... همچنین در کنار ترکیب‌های سستی مثل احساس خون، قمری احساس، تب رسوایی و ... ترکیب‌های زخم باور و بنفشه‌های سکوت از آن دست ترکیب‌های مورد انتظارند که شاعر با تقویت آن‌ها می‌تواند شعر خود را تقویت کند. بند پایانی این شعر برخلاف شعر قبلی و در مقایسه با آن، از انسجام و قوت بیشتری برخوردار است به ویژه در دو بیت آخر:
منم مجسمۀ دردواره‌های کسی
که در اسارت لب‌های باز, بی‌سخن است
شعر سوم نیز انگار در ادامۀ دو شعر دیگر است و این سه شعر مجموعا منظومه‌ای هستند که شاعر آن را در سه قطع، ارائه کرده است. فقدان انسجام همچنان نقطه ضعف این شعر است و در مجموع شاعر با داشتن افکاری ارجمند، در پرداخت شاعرانۀ آن دچار پریشانی است بنابراین در شعر به اطناب رسیده است.
بیت‌ها و مصرع‌های درخشانی در این شعرها، نشان از ذوق و توانمندی شاعر دارد که باید بر آن‌ها تمرکزی بیشتر داشته باشد. «سرودم از غم و باران صدای دردم شد»
با آرزوی موفقیت برای این شاعر جوان و توانا.

منتقد : فریبا یوسفی

 شاعر، نویسنده، منتقد ادبی. تولد: 22 مهرماه 1349، تهران تحصیلات: فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران. ـ دارای گواهینامه پایان دوره آموزش ویراستاری از جهاد دانشگاهی و فعالیت در این زمینه. ـ گذراندن دوره‌های خوشنویسی در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.