گام‌های نخستین




عنوان مجموعه اشعار : شب های شیدایی
شاعر : نسترن امامی


عنوان شعر اول : بیست و هفت سالگی
قطره ای چای نشست
سینه ی دفتر من
لب فنجان ترک خورده ی من
سوخت از داغی چای
تب افسوس شکافت
سینه ی غم زده ام
و فشارم افتاد.
قند شیرین جنون
توی قندان می بود
اندکی آب و شکر
مرهم دردم بود.

خنده ی تلخ لبم
هر دم از راه رسد
موج بر فک فکند
بلکه اندوه رود.
قلم چابک من
شانه خم کرده به لطف
خسته از بار نوشتن
گله و شکوه و کفر.

باری ای قلب فسرده ز فلک
کمر این قلم خسته ز درد
خم شد و شکوه نکرد
جوهرش روی سپید ورقم کرد سیاه
گریه سر داد ز آوارگی ام.

بس که نالیدم و از غم گفتم
صورت ماه چروکیده شده
زیر چشمان سیاهش ز ورم
بس که پف کرده، خم آلوده شده
کرم ضد چروکش ز تبم
نه که فائق نشده آب شده
دامن سرخ شفق از تب من
سرخ تر از همه ایام شده.
آسمان هم ابری است
میل بارش دارد
خواهد امشب بارد
که مبادا عطش شکوه ی من
رنگ رخساره ز مهتاب برد.

من و فنجانی و یک چای و دوقند
گوشی و دفتری و یک قلم خسته ز درد
همه افکار گسسته سر یک میز بلند
غم ایام به کام و نگهی بر لب جام
جای یک بوسه محکوم به دام.

خواب افتاده به چشمان ترم
میل خوابیدن نیست
صبحی که ندارد سحری خوش تر از این
صبح بیداری نیست
میل خوابیدن نیست
بگذار بنالم شب و روز
حال و احوال دلم خوب که نیست.

گنهی بود نگه کردن تو
که نگاهت دل این بنده ندید؟
رخ این بنده ی افسرده ز غم
جای یک خنده ی معصوم نداشت؟
چهره ام ظرفیت خنده نداشت؟
لب شهوت فکنم می ترکید؟

چشمه ی غمزه من خشک شده
مژه ی ناوک من پیر شده
سالی از عمرم رفت
این بهارم خبر از سال دگر می دهدم
سالی افسوس چه سالی است کنون؟
از بهارش پیداست.

میل خوابیدن نیست
اما
بگذار بخوابم
اوج تشویشم من.





عنوان شعر دوم : من کی ام؟
من کی ام؟

هوس انگیز سیمین پیکرم من
بلور اندام گلگون خدایی
پریشان گیسوی آشفته در باد
به طنازی پریشان خاطراتی

دو چشم وحشی بیمار در تن
دو ابروی کمان شاه ماهی
قلم خورده به پیکر بینی من
بر آن سیمین تن مست خدایی

در آن لب های شاد و سرخ و میگون
ردیفی دّر الماسی نشسته
به گرداگرد لپ بربط من
لطافت تا نهایت نقش بسته
صدایی جز صدای من رسا نیست
بدینسان هستی بر من خیره گشته
ولی با این وجود از فرط اندوه
هزاران غم به اندامم نشسته

نه یک شب سینه ی بی درد دارم
نه یک شب ذهن خالی از تب و تاب
نه یک آرامش معصوم و بی شک
نه یک امنیت پیوسته و ناب

هزاران آرزو در سرنهانده
فقط می بینم آنها را در این خواب
همش جاری است از دیدگانم
دو صد رودابه ی سرشار خون آب

عجب ماتم سرایی است این دل من
هزاران راز، در قلبم نهفته
بترسم چون بگویم راز دل را
زمین از فرط غم، از هم گسسته.




عنوان شعر سوم : آب راکد

چونان آبی راکدم
درگیر گنداب و لجن
بوی تعفن می رسد
از بند بند این بدن
در تاب فکری تازه ام
فکری گران مایه سخن
تا برخودم لرزم ز جا
تا برکنم بند از بدن
سنگی کشد من را به خود
در زیر مرداب و کفن
آه ای پریزاد نگه
مدهوش آهوی ختن
ای کردگار بی خطا
در من نگاهی خوش فکن
دل بر من بنده ببند
افسون بختم را شکن
من تشنه یک جرعه ام
با من دمی حرفی بزن
راه از چهم بگشا ز می
نوری در این زیبا فکن
من خسته از بی رحمی ات
زنجیر دردم را بکن
یا راه من را باز کن
یا جان بگیر از این بدن.
نقد این شعر از : حسین جلال‌پور
در شعر نیمایی شاعر از موسیقیِ حاصل از وزن و قافیه نیز در کنار دیگر عناصر بهره می‌برد، در حالی که دستش بازتر از دست کسی است که در شکل‌های کلاسیک یا سنتی شعر می‌نویسد. شعر بیست‌وهفت سالگی شعری نیمایی است، با وجود این آزادی و دست‌های بازتر، خانم نسترن امامی نتوانسته استفاده‌ی بهینه از موسیقی و عناصر دیگر کند و شعر را از یک‌نواختی و تکرار دربیاورد. ایرادهایی هم در قافیه و هم در وزن این شعر و شعرهای دیگر ایشان دیده می‌شود که می‌توانیم این سطرها را از بین‌شان مثال بزنیم:

۱) قافیه
قند شیرین جنون / توی قندان می‌بود / اندکی آب و شکر / مرهم دردم بود. نخست این‌که می‌بود شکل فعلیِ منسوخی است و دوم با بود که همان فعل می‌بود است نمی‌تواند قافیه بسازد. رسد و رود هم که پایین‌تر آمده‌اند همین‌طور زیرا هر دو فعل‌اند و قافیه را معیوب کرده‌اند. قافیه کردن آب شده و ایام شده، چروکیده شده و خم‌آلوده شده هم کاملاً اشتباه‌اند. در کل خم شدن درست است و آوردن آلوده برای خم صحیح نیست. از ایرادهای دیگر قافیه در این شعر نسبتاً طولانی آوردن خشک شده و پیر شده است.
شعر دوم را هم با ایرادهای قافیه می‌توانیم شروع کنیم زیرا در یک شعر کلاسیک وزن و قافیه از ارکان اصلی هستند و می‌توانیم آن‌ها را پایه و شالوده‌ی شعر به حساب بیاوریم: خدایی با خاطراتی و ماهی با خدایی و گشته و نشسته با هم قافیه نمی‌شوند.
۲) وزن
وزن هم در چند موضع از شعرهای شما ایراد دارد. در شعر اول رکن اول‌تان فعلاتن است که می‌تواند تبدیل شود به فاعلاتن ولی نمی‌تواند به مستفعلُ تبدیل شود.
صبحی که ندارد سحری خوش‌تر از این... این سطر در بیرون از این شعر وزن دارد ولی بر وزن شعر شما نیست. «بگذار بنالم شب و روز» هم بر وزن شعر شما نیست، می‌تواند بشود بگذارید... . اما هم از دو هجای بلند ساخته شده و نمی‌تواند در ابتدای مصراع باشد. و «بگذار بخوابم امروز» هم همین‌طور؛ می‌تواند بشود بگذارید بخوابم... .

شعر دوم در سطرِ «بدین‌سان هستی بر من خیره گشته» ی در هستی در بر ادغام نمی‌شود و به همین دلیل از وزن خارج شده است. اگر مثلاً به جای بر از بگذارید این مشکل حل می‌شود.
آوردنِ صورت محاوره‌ی همه‌ش به‌جای شکل همه‌اش هم وزن را مختل کرده است. «ت» در «ستِ» «عجب ماتم‌سرایی‌ست این دل من» هم خارج از وزن است.
در شعر سوم هم «ن» واژه‌ی «چونان» را کشیده فرض کرده‌اید که اشتباه است و کشیده نیست.
شعر سوم را قطعه فرض می‌کنیم و از توضیح هجای میانی مصراع صرف‌نظر می‌کنیم.

اما نقد اصلی زمانی‌ست که کهنگیِ زبان در سطح واژگان، عبارت‌ها، و جمله‌ها بر کل شعر سایه افکنده است تا جایی که استفاده از واژه‌ها و اشیای امروزی شبیه کرمِ ضدچروک هم نتوانسته از سطح کهنگی بافت زبانی شعر کم کند. زیرا این واژه‌ها در کنار فعل‌هایی نظیر «بارد» به‌جای «ببارد» و... و صورت‌های شکسته‌ی کلماتی نظیر «ز» به‌جای «از»، «نگهی» در جای «نگاهی»، «گنهی» به جای «گناهی» آمده‌اند. یا فعل می‌دهدم را استفاده کرده‌اید که صورت امروزی آن را می‌گوییم می‌دهد مرا یا می‌دهد به من.
«را» هم در چند موضع از شعر بی‌دلیل حذف شده است؛ ببینید: «تب افسوس شکافت / سینه‌ی غم‌زده‌ام [را]» یا «جوهرش روی سپید ورقم [را] کرد سیاه».
فعل شکافت در این جمله و‌ کرد مفعول دارند و مفعول هم نشانه‌اش را لازم دارد. شکافت در جمله‌ای مثل دریا شکافت و کف آن پیدا شد «را» نمی‌خواهد.

منتقد : حسین جلال‌پور

متولد ۱۳۵۵ در گناوه شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.