کوبلنی به نام شعر




عنوان مجموعه اشعار : -
شاعر : محمد هدايت زاده


عنوان شعر اول : -
ای دل صاف و ساده ام تو بگو
به کدامین گناه طرد شدیم ؟
بعد یک عمر سوختن در عشق
چه شد آیا که ساده سرد شدیم؟

ابرها آمدند دور و برت
ماه بودی و آه تیره شدی
چشم از این چراغ ها بردار
به چه سویی دوباره خیره شدی؟

پشت این شیشه ها چه می بینی؟
بارش مرگ روی این شب سرد
همگی عابرند و در این شهر
به کسی دل نمی شود خوش کرد

چه شد آن روزها که پنجره ها
پر خورشید بود و نور امید
بچه بودیم و سایه ای هرگز
به دل گرممان نمی تابید

یاد آن روزها که خورشیدش
در تب شور و شوقمان می سوخت
شاد بودند دختران در آن
مادرم هرچه کوبلن می دوخت

روی ایوان نوازش دستش
مثل یک ابر سبزه می رویاند
مادرم زنده بود و از امید
قصه هایی برایمان می خواند

هر کسی را نگاه می کردی
درس لبخند را هم از بر بود
زندگی هرچه بود ... شادی هاش
به گمانم که واقعی تر بود

کم کم آن روزهای خوشبختی
بس که کمرنگ شد رسید به شب
کاش می شد که زندگی را هم
مثل یک فیلم می زدیم عقب


عنوان شعر دوم :


عنوان شعر سوم :
نقد این شعر از : ساجده جبارپور ماسوله
شعری که آقای محمد هدایت زاده گرامی ارسال کرده‌اند را مطالعه کردم. ایشان 27ساله‌اند و کمتر از سه سال است در کوچه‌های شعر قدم می‌زنند. آنچه این اشعار نشانم داد همانطور که در مصرع ابتدایی بازگو شده زبان ساده و صمیمی ست. متاسفانه این روزها زبان صمیمی از چیزهایی ست که کمتر در اشعار می‌بینیم. شاعران یا دچار نوعی تکلف‌اند و با تصویرپردازی زیاد نمی‌دانند چه می‌خواهند بگویند یا آنقدر پیچیدگی هندی و ساده‌نویسی را قاطی هم می‌کنند که از فشار سنتی و صنعتی مخاطب شگفت‌زده می‌شود(واژه مناسب را نیافتم).
جناب هدایت‌زاده در توضیحات نوشته‌اند که این اولین چارپاره ایشان است. چارپاره به دلیل داشتن لحن روایی و باز گذاشتن دست شاعر در انتخاب قافیه قالب خوبی برای نشان‌دادن هنرمندی در کشف تصاویر جدید است. هر دو قافیه می‌تواند جهانی بیافریند که پیش از این کمتر کسی به آن دست رسانده است. در شعر ایشان قافیه‌های دشوار به خوبی نشسته‌اند سرد و طرد، خیره و تیره، شب و عقب و... البته اگر من جای ایشان بودم به تقویب بیشتر موسیقی کناری فکر می‌کردم. اینجایت که نقش ردیف پررنگ می‌شود. در کنار قوافی دشوار یک ردیف خوب می‌تواند مثل قابِ دور عکس به زیبایی قافیه و موسیقی شعر بیفزاید. بیت اول به‌قول قدیمی‌ها پیشانی کار است. در بیت یا بند اول شاعر باید مخاطب را به خواندن یک روایت قدرتمند ترغیب کند. من اور جای آقای هدایت‌زاده بودم از کلمه‌ای برای از بین بردن خطاب تو که یک مقدار حس می‌کنم زیاده حالت خطاب دارد استفاده می‌کردم یا زوری بیت را می‌چیدم که این «تو» برعکس پررنگ‌تر شود.
ای دل ساده لااقل تو بگو...
شعر مثل نقاشی ست از ترکیب کلمات و کنار هم گذاشتن چند رنگ یا کلمه ساده می‌توان تصویر دیگری خلق کرد. البته این را ابتدای بحث بگویم که مصرع من تنها پیشنهاد است و ایشان در استفاده از آن مخیّر هستند. بند دوم تصویر خوبی ارائه می‌دهد.
ابرها آمدند دور و برت
ماه بودی و آه تیره شدی
چشم از این چراغ‌ها بردار
به چه سویی دوباره خیره شدی
طبق بند پیش هنوز شعر در مورد دل است. کنار هم قرارگرفتن ماه و آه نوعی فضای مه‌آلود ایجاد کرده و مخاطب را با شعر همراه می‌سازد. شاعر در بند بعد همچنان با زبانی نزدیک به گفتار ساده امروزی با دلش به گفت‌‌وگو می‌پردازد. نکته جالب آنجاست که به دلش می‌گوید در این شهر نمی‌شود به کسی دل خوش کرد.... واقعیت این ست که من جناب هدایت‌زاده را دورادور از فضای مجازی می‌شناسم اما نمی‌دانستم شعر هم می‌نویسند بند به بند فعلا دارم هوم‌گویان(به نشانه تایید) می‌خوانم و می‌روم جلو. و البته خوشحالم یکی از آشناهای مجازی را شاعر یافته‌ام. چرا دروغ بگویم بند چهارم می‌توانست بهتر باشد اصلا بند دیگری می‌تواند جای این بند را پر کند. چرا؟ چون شاعر دارد فضای جدیدی پیش روی مخاطب قرار می‌دهد قرار است در بند بعدی از کوبلن بگوید و من یکی که از هر سلاح زنانه یک عدد در شعرهایم دارم هم کیف کنم. پس انتطار دارم بجای ترکیب مستعمل عشق و امید و افسوس دوران گذشته تصویر بکرتری استفاده شود. چرا راضی به این تصویر نمی‌شوم؟ چون می‌دانم شاعر می‌تواند بهتر عمل کند و این را در بندهای گذشته و آینده اثبات‌ کرده است.
مسئله بعدی در این بند استفاده از فعل تابیدن برای سایه است. تابیدن خودش در دلش نور دارد به عبارتی فعل مثبتی‌ست. وقتی داریم از سایه حرف می‌زنیم شاید روییدن بهتر باشد. سایه هرگز نمی‌گنجید حتی می‌تواند فعل بهتری باشد. القصه باید به بار مثبت و منفی کلمات دقت کرد. بند بعدی بند عزیز کوبلن است. جرا دروغ بگویم هوم گفتنم اینجا تبدیل به آفرین شد. دختران شاد کوبلن از جزءنگری‌های دلبخواهی‌ست ست که اگر دستم کج بود حتما برمی‌داشتم برای شعر خودم. کوبلن و حضور آن در شعر را گرامی‌ می‌دارم و سراغ بند بعد می‌روم. بعضی از اوقات ما برای شگفت‌زده کردن مخاطب یا به عبارتی زود وا نکردن مشتمان بد نیست دو بیت از یک بند را باهم جابه‌جا کنیم. بیت دست ابری که با نوازش بر ایوان سبزه می‌رویاند می‌تواند در مصرع بعد گذاشته شود. چرا که به نسبت بیت دیگر تصویر بکرتری دارد. از بند بعدی یک «هم» جدا افتاده است. کلمات جمله باید جوری چیده شوند که در هم تنیده و حل شده به نظر برسند اما این هم مثل قند سفتی برای حل شدن در آب مقاوم کرده است. به نظرم به‌خاطر بیت زیبای بعد هم که شده، ترکیب کلمات را قدری جابه‌جا یا عوض کنید تا بیت یک‌دست‌تری داشته باشیم. در انتها بند نهایی را داریم که به نظرم برای پایان بندی بند خوبی‌ست. در کل به جناب هدایت‌زاده تبریک عرض می‌کنم و امیدوارم هر روز بیشتر و بیشتر از ایشان بخوانم. یاد برخی از ابیات این شعر تا همیشه در ذهنم می‌ماند.

منتقد : ساجده جبارپور ماسوله

دی ماه سال 1369 در رشت‌ به دنیا آمدم. در تهران و شیراز و رشت بزرگ شدم. آب و هوا و طبع شعردوست مردم و خانواده‌ام در رشت و شیراز کار خودش را کرد و از یازده سالگی شروع کردم به نوشتن. تحصیلات و شغلم در حوزه حقوق بین الملل است که البته ربط چندانی به شعر ندارد. ...



دیدگاه ها - ۱
محمد هدايت زاده » سه شنبه 11 آذر 1399
سلام خانم جبارپور بزرگوار، ممنون از وقت و دقتی که صرف این شعر کردید، حتما در بازنویسی از این نکات استفاده می کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.