استواری بن پیوند




عنوان مجموعه اشعار : مولود عشق
شاعر : حمزه شريفات


عنوان شعر اول : ٤
دستى بكش بر قامت تنهايى من
اى تو دليل اين همه شيدايى من
.
با خاطراتت در خيابان راه مى رفت
لنگان به هر جا حكمت مشايى من
.
از موج مويت غرق شد احساس اين شعر
در چشم هاى دائماً دريايى من
.
در انزواى هر شب خود بغض دارم
بايد ببينى حال جانفرسايى من
.
غم دارم و در بين مردم شوخ يعنى
روحى اسيدى در تن قليايى من
.
تا مى توانم دوستت مى دارم اى عشق
اى دوزخ دنيايى و عقبايى من


عنوان شعر دوم : ٥
امشب شكوه هر غزل در خواب رفته است
انگار روح از شعر من بى تاب رفته است
.
طنّازى ابرى كه هر شب عشوه گر بود
در هاله ى دور و بر مهتاب رفته است
.
شعرى كه در بغض كسى آوار مى شد
اين بار بهر شِكوه در محراب رفته است
.
در دست هاى مبهم اين زندگى باز
فرجام شعر شاعرى در قاب رفته است
.
تقديم به روح غزلسراى معاصر استاد غلامرضا شكوهى

عنوان شعر سوم : ٦
به مناسبت سوم خرداد روز آزادسازى خرمشهر عزيز

جاى گلوله بر بدن مانند خرمشهر
.
مديون خون خويشتن مانند خرمشهر
.
مَمَد اگر بودى به تو مى گفتم اين را
.
آزادم امّا ظاهراً مانند خرمشهر
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
1
غزل نخست، غزلی آشکارا «عاشقانه» است؛ از آن عاشقانه‌های هجرانی و گلایه‌مندانه. یکی از تازگی‌های جذاب این غزل عاشقانه، تخاطب شاعر ـ نه با معشوق، بل ـ با خود «عشق» است؛ نکته‌ای که در پایان غزل رو می‌شود و به همه‌ی ابیات پیشین رنگی دیگر می‌بخشد. این‌جاست که مثلاً قافیه‌ای مانند «حکمت مشایی» جای پایش در غزل محکم‌تر حس می‌شود. این غزل، حُسن‌های فراوانی دارد امّا ایراد عمده‌ای که من در آن می‌بینم، محکم نبودن روابط اجزای کلام در یکی دو جاست و سرسری رد شدن شاعر از جزئیات سخن در این عرصات. نباید از خاطر برد که انتظار مخاطب جدّی شعر، از یک شعر خوب، پیوند ژرف و محکم عناصر آوایی، بیانی و معنایی ـ محتوایی‌ست؛ نظیر آنچه که به خوبی در زیر پوست «لنگان راه رفتن» و «حکمت مشایی» دیده می‌شود، یا بیت سوم را با حضور «موج مو» و «غرق شدن» و [اشکِ] «چشم» و «دریا» استحکام بخشیده است. امّا ایراد کار در کجاست؟ همان بیت اول را ببینید؛ ما می‌دانیم و می‌فهمیم که قصد شاعر از استعمال «دست کشیدن»، القای یک حسّ و حال مثبت و خوب بوده است. یعنی چه؟ یعنی این‌که شاعر نهایتاً با بیان این‌که: «بر قامت تنهایی من دست بکش»، می‌خواسته بگوید که: «یک کار مثبت انجام بده؛ بیا و تنهایی من را پایان ببخش». ولی هنگامی که در تصاویر ارائه شده توسط شاعر دقیق می‌شویم و نگاه‌مان مثلاً بر تصویر خیال‌انگیزی که شاعر با ترکیب «قامتِ تنهایی» ارائه داده است، خیره می‌مانَد، احتمالاً حق خواهیم داشت که در مابقی معانی هم‌جوار نیز در جست‌وجوی حرف و صورتی هم‌سو و مکمّل برای همان تصویر باشیم... و آن‌وقت است که طلب‌کارانه خواهیم پرسید: دست کشیدن بر قامتِ تنهایی، چه دردی را از «تنهایی» دوا می‌کند؟ در واقع، شاعر می‌خواسته بگوید «برگرد، بیا» امّا یافتن واسطه‌هایی عینی برای التذاذ ذهن مخاطب از تناسب «تنهایی» و «لمس کردن» کار آسانی نیست. مسأله در بیت پنجم هم تقریباً همین است؛ از کلّیات کلام می‌فهمیم که شاعر با کاربرد «اسیدی و قلیایی»، تضاد و تنافری از جنس تقابل «تن و روح» و «غمگین و شوخ بودن» را اراده کرده است؛ امّا پرسش سخت‌گیرانه‌ی من [منِ نوعی؛ مخاطبِ جدّیِ شعر که با هر اندک پیوند و تناسبی راضی نمی‌شود] این است که آیا صرفاً همین کارکرد «تضاد و تقابل» برای صدور مجوز حضور «اسیدی و قلیایی» در این بیت کفایت می‌کند؟ همین؟ به عبارت دیگر، اگر وزن رخصت می‌داد، آیا کارِ شاعر با استفاده از دو کلمه‌ی متضاد دیگر مانند «روشن و تاریک» [«روحی روشن در تنِ تاریکِ من»] هم راه می‌افتاد؟ ممکن است شاعر یا دوست دیگری من را به زیاده‌خواهی متّهم کند... امّا حقیقت این است که من با آن انتظار و ذهنیتی که عرض شد، حدود بیست دقیقه در اینترنت به دنبال خواص اسید و قلیا گشتم تا بتوانم وجهی زیبایی‌شناسانه بین اسید و روح و قلیا و بدن بیابم! :)
نتیجه و مَخلص کلامم در این بند، این است که در مورد شعر خود، باید بلندنظر و پرتوقّع بود؛ نباید به کم قانع شد و به آسانی مقصود را برآورده فرض کرد. باید همّت بلند داشت و تا جای ممکن از هر فرصت و ظرفیتی که در کلام وجود دارد استفاده کرد و زبان و بیان شعر را با پیوندهای ژرف مستحکم‌تر و سنگین‌تر کرد. استواری هر شعر، فرزندِ پیوندهای قَوی ارکان و اجزای آن شعر است.

2
دومین غزل، به گواهی پی‌نوشتش در رثای شاعری هم‌روزگار سروده شده است. از این رو طبیعی‌ست اگر انتظار «از دل برآمدگی» و مآلاً روانی زبان و دل‌نشینی تام از آن نداشته باشیم. از حیث زبان، «در خواب رفتن» به جای «به خواب رفتن» و آن «هر» زاید که بین «شُکوه» و ««غزل» جا خوش کرده، دو مشت هستند نمونه‌ی خروار. امّا از میان این کاربردهای بیانی خارج از قاعده که شائبه‌ی جوششی نبودن و مصنوعی بودن شعر را دامن می‌زنند، نادل‌چسب‌ترین، عبارت «دست‌های مبهم» است. باز هم تکرار و تأکید می‌کنم که کیفیت این غزل با غزل قبلی شاعر قابل مقایسه نیست.

3
شعر، شعر خوبی‌ست؛ دو بیت دل‌نشین که به مضمونی خوب و تشبیهی بکر و زیبا آراسته شده‌اند. تنها ایراد کار، یک کم‌بود کوچک وزنی در پایان سومین مصراع است که آن هم با یک «که» درست می‌شود؛ به این ترتیب: «ممّد! اگر بودی، به تو می‌گفتم این را که ـ». یا به این شکل: «ممّد! اگر بودی... اگر بودیّ و می‌دیدی...». یا صورت دیگری به سلیقه‌ی شاعر.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.