لگد شدن احساس داس




عنوان مجموعه اشعار : صفر، همیشه قبل از یک
شاعر : مهران ملکی وند


عنوان شعر اول : ۱
‏آسیا به نوبت است
بیا...، تا آرد شدن
-تا خوراک ِخاک شدن-
برقصیم،
در باد
و در نوازش آفتاب

بی ترس- بیا
این سرنوشت ماست
می‌بینم
سایه‌‌ی آسیابان را
آرام...،
آرام
دارد می‌خندد
داس...،در دستش

عنوان شعر دوم : ۲
‏عریان یا مستور
فرق نمی‌کند

وقتی
زیر بارش خورشیدِ منفور
نحیف_روحمان چون گلی نو رَس
میان درخت های خشکیده
با هر لمس
خون،می‌آورد بالا
بالا
بالا
و سرخ می‌کند، صورت سیاه دنیا را

عریان
غشای این سلول‌ ِ آبیِ رها
در باد
دراز زمانیست که ترکیده
و ما
آخرین تلاش های زمین
قبل ‌انجماد هستیم

عنوان شعر سوم : ۳
‏بیزارِ از جنگ
و گریه بر تفنگ
عاقبتِ سرباز
یا مرگ بود
یا
مرگ

چه در گوشه‌ی خاطرات
چه در زیر چکمه ها
زیر نعشِ عاشقان
احساس
لگد خواهد شد

کاش به خانه برگردی
خانه،
منتظر توست
از میانِ نامه های پست نشده
برگرد
برای خانه شعر سپید بخوان و
آن را
-انسان را-
روشن کن.
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
تا چه اندازه پیوست‌های تصویری می‌تواند زبان شعری ما را به سرانجامی مطلوب برساند؟ و این که اگر شاعر تصاویری ممتد از اتفاقات یک داستان را چیدمان کند، آیا به شعر، به معنای واقعی کلمه، خواهیم رسید؟ پرسش بالابلندی است اما جوابش می‌تواند کوتاه باشد: «خیر» و به مطلوب رسیدن با چیدمان کردن تصاویر یک داستان، کاری است که نویسنده‌ها باید انجام دهند نه شاعران، این‌ قبیل شاعران که به واسطه‌ی طرحی نو درانداختن، دست به دامن داستان‌سرایی می‌شوند، معمولا چیزی جز «شعر نشدن» درو نمی‌کنند، با این‌ حال، تقلای ایشان ارجمند است و ای کاش آن‌چه در راستای یک‌دست کردن داستان انجام می‌دهند را، صرف معناسازی می‌کردند و با داستانی، که گاه تا نیمه‌های راه، هیچ نشانی از شعر در آن‌ها نیست. بهتر است وداع کنند و بپردازند به سطرهای تصویری که اگر داستانی پشت‌شان نیست، اما حتما به نحوی شایسته، معنا را مهم و کارا پیش برده‌اند، با این شرح به سه اثر از جناب «مهران ملکی‌وند» می‌پر ازیم که غذای امروز سفره‌ی نقد ماست؛

آسیا به نوبت است
بیا...، تا آرد شدن
-تا خوراک ِخاک شدن-
برقصیم
….

همه‌ی آن‌چه در پیشانی نقد نوشتم، با خوانش این اثر، به آن رسیدم، آسیابی ترسیم می‌شود، انسان را به آرد شدن فرامی‌خواند، از روزگار آدمی می‌گوید و سپس تصویری از آسیابان با داس(!)
معنا کجاست اما؟ ما به چه نتیجه‌ای از آسیابانی که در واقع ربطش با داس، به صورت واقعی، بی‌گانگی‌ست، گرفته می‌شود، دهقان و داس ربط ماهوی و فیزیکال دارند اما داس برای آسیابان تنها می‌تواند اشارتی تاریخی باشد. که نمی‌دانم آیا شاعر با التفات به آن موضوع، این تصویر را آفریده یا خیر، اما جریان چیست؟
در حمله اعراب به ایران پس از اسلام، در زمان خلیفه دوم، چنان‌که تواریخ بی‌غرض و موثق نوشته‌اند، در ایران زرتشتی مذهب، بسیاری که از گفتن شهادتین و در حقیقت از پذیرش اسلام سر باز می‌زدند، گردن زده می‌شدند، این اتفاق باعث به وجود آمدن مراکزی با عنوان «سرآسیاب» در چندین نقطه ایران شد. یکی از آن‌ها، در نزدیکی شهر خودمان، یعنی شهر تاریخی اصطخر قرار دارد، که امروزه مخروبه‌ای در نزدیکی شهرستان مرودشت است، در حوالی تخت‌جمشید. ظاهرا در آن زمان، آسیاب‌ها، با آب چاه یا چشمه و رودخانه، کار می‌کردند. که به این دلیل، برای مدتی، از فرط کشت و کشتار، با خون به کار خود ادامه دادند. حال این شعر و این تصویر که آسیابان را را با داس نشان می‌دهد، می‌تواند اشارتی به آن رویداد تاریخی باشد، در واقع ارجاع برون متنی زیباییست. اما متاسفانه اتفاق‌های قبل از آمدن واژه‌ی «داس» در شعر، ما را به این موضوع، رهنمون نمی‌سازد. هم‌چنین وجه اسطوره‌ای «آسیابان» که می‌توانست به ماجرای یزدگرد سوم و پناه گرفتنش در آسیابی در مرو، برگردد، فی‌الجمله عقیم است. پس به طور کل معنایی نمی‌توان از این اثر برداشت کرد.

‏عریان یا مستور
فرق نمی‌کند
وقتی
زیر بارش خورشیدِ منفور
…..

در شعر دوم ردپاهایی از شعرشدگی و نیز معناسازی دیده می‌شود، که متاسفانه باز هم ابتر مانده، گویی جناب ملکی دارند بحرالطویل می‌نویسند که همین‌طور سطرها را بدون فعل، متمادی در نوشتار و پراکنده در تصویر، پیش می‌برند، ما از «وقتی» تا «می‌آورد» هیچ سکون و سکوتی در متن نمی‌بینیم، جز آن‌که سطر به پایان می‌رسد و جملات در ادامه‌ی هم، به صورت مترادف‌المعنا، چیده می‌شوند. دقیقا بین این دو فعل، پنج تصویر چیده شده‌اند، به این ترتیب؛
زیر بارش خورشید منفور/ چرا منفور؟ دلیل؟
گل نورس/ روح، مثل گل نورس، آیا شباهتی منطقی‌ست؟
میان درختان خشک/
با لمس/
خون بالا اوردن/ روح چون گل نورس با لمس خون بالا می‌اورد؟ آیا به نظرتان این تصویر بیش از اندازه سورئال نیست؟
ملاحظه می‌کنید که سطرها، گویی شلیک‌وار از گلوی خودکار بر کاغذ ریخته‌اند بدون آن‌که تمیزی از خوب یا بد بودن، عقلانی بودن یا نشدنی بودن، در خلال این ریزش، به عقل جناب شاعر جوان، خطور کند. همه را هم بپذیریم، چه بیهوده تلاشی‌ست، این معنای آفریده شده که؛
«روح! با لمس کردن, خون بالا می‌آورد!»
در ادامه به سطرهای پایانی می‌رسیم، آن‌جا که گفتم کمی شاعرانگی دارد. دقیقا سه سطر آخر شعر است.

«و ما
آخرین تلاش‌های زمین
قبل ‌انجماد هستیم»

و اما کار آخر جناب دوست نادیده‌مان، آقا مهران ملکی عزیز، چه عالی شروه می‌شود، انگار حکم «تا سه نشود بازی نشود» در این نقد جاری‌ست، می‌خوانیم؛

‏بیزارِ از جنگ
و گریه بر تفنگ
عاقبتِ سرباز
یا مرگ بود
یا
مرگ

البته خوب ادامه‌ای ندارد، سطرهای سطحی بدی می‌خوانم، لگد شدن احساس و نعش عاشقان هم که کلیشه‌ای و بغرنج طرح شده‌اند، تا این‌که باز سطری شاعرانه می‌خوانیم، «از میان نامه‌های پست نشده/ برگرد» اوج شاعرانگی را دارد، حیف که عدم یک‌دستی سطرهایی که در میانه‌ی متن آمده، اجازه‌ی برجستگی شاعرانگی‌های مهران را نداده و نمی‌دهد.
امید که در مراحل بعدی، از او شعر بخوانیم، به معنای واقعی کلمه، شعر

با ارادت و احترام
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.