طنازی «تلمیحِ ساختی» در سازمان‌دهی قالبِ شعری




عنوان مجموعه اشعار : ۹۹۸-۳
شاعر : مهران عزیزی


عنوان شعر اول : ۹۹۸-۳۱
بی‌نوا پیرمرد همسایه
مردِ بی‌دست و پا علیل شده‌ست
مرگ می‌خواهد از خدا که شفا
لاجرم امر مستحیل شده‌ست

دختری داشت، در جوانی مُرد
زردرو بود و درد گنگی داشت
مرد گاهی هنوز می‌بیند
دخترش خانُمِ وکیل شده‌ست

کارگر بود، زیر بار شکست
روحِ تُردش
وَ استخوان‌هایش.
خیره در سقف، جا به جای تنش
زخمِ صد درد بی‌دلیل شده‌ست

مادرم خود به قطع معتقد است
آنچه که اتفاق می‌افتد
هر کجای جهان که باشد هم
گردنِ من، منِ ذلیل‌شده‌ست

گرچه تقصیر من نبوده ولی
هیچ‌کس غیرِ من مقصّر نیست
چون که دستان من کم آمده‌اند
نخل‌‌ سبز فلک بخیل شده‌ست

بغض آن‌قدر در گلویم ماند
عاقبت شد دُمل برای خودش
آن دمل در گلوی من خشکید
اندک اندک دُمل زگیل شده‌ست

مُرد - امروز صبح - مَردِ علیل
ناله می‌کرد بادِ گورستان:
های حَی‌ها!
چه دردها که چنین
زیر این سنگ‌ها
فسیل شده‌ست

عنوان شعر دوم : -
-

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : یزدان سلحشور
آقای مهران عزیزی سلام.
اختلاط ژانرها، گرچه در وضعیت پست‌مدرن، به امری مشهور و رایج بدل شده اما مثلِ خیلی از مواردِ دیگری که در این وضعیت، مشهور و رایج شدند، تازه نیست و اگر کمی حوصله به خرج دهیم نه تنها ردِ پای چنین حرکتی را در آثار کلاسیک می‌یابیم که از ردِ پا فراتر می‌رویم و به شواهد بسیار می‌رسیم که در زمانه‌ی خود، صرفاً نوعی تفنن محسوب شده‌اند! در شعر هزارساله‌ی خودمان، در دیوان رودکی که آغازگر بود، شواهدی هست و در «دیوان شمس» که بسیار است و در آثار دیگرشاعران هم کم و بیش شاهدیم [حالا درجه موفقیت‌شان کم و زیاد دارد] مثلاً نظامی، در مواردی با مثنوی، غزل گفته است یا حافظ، با غزل، قصیده گفته است یا ناصر خسرو با قصیده، قطعه گفته است. مخصوصاً تمایل به «تلمیحِ ساختی» در شاعران سبک هندی که به روزگار ما نزدیک‌ترند، احتمالاً بیشتر به چشم می‌خورد و اگر نظر بنده را بخواهید، پست‌مدرن‌های واقعی همان‌ها هستند! [بحثی‌ست دامنه‌دار که جایش اینجا نیست!] با این همه، این تمایلِ گریز از «چهارچوب» یا «قالب» در شعر ما همیشه بوده و هست همچنان که اخوان در «زمستان» قصیده گفته و شاملو، در بهترین شعرهای سپیدش، غزل گفته است. حالا چرا این حرف‌ها را زدم؟ خدا بیامرزد سیمین بهبهانی را، یک بار در جلسه‌ای [یادم نیست در جلسه ماهانه ویستار بود که اجرایش با خودم بود یا در پایان گشت و گذار شاعران و نویسندگان در شهرک غزالی و سخنرانی شام در گراندهتل] گفته بود که غزل را همچون یک چارچوب فرض کرده و اگر خواسته قطعه بگوید در همین چارچوب گفته، اگر خواسته قصیده بگوید در همین چارچوب گفته. خدایش بیامرزد در حالی که به فضای روبرویش خیره شده بود و در واقع غیر از سفیدی چیزی نمی‌دید [خیلی‌ها نمی‌دانستند که در دهه‌های پایانی عمرش از بینایی محروم شده و خودش هم به دلیل عزت نفس‌اش اعلام نمی‌کرد] گفت: «در واقع هر کاری که دوست داشتم در غزل کردم!» در مورد این غزل هم باید چنین گفت! شعر مؤثر و خوبی‌ست اما غزل نیست! در واقع چهارپاره‌ای‌ست که لباس غزل به تن کرده است. آیا این بد است؟ تا موقعی که به آن نگوییم غزل، خیر! البته این حرکتِ تبدیل یک قالب به قالب‌های دیگر، اول از همه با نیما شروع شد که با «افسانه» خواست غزل بگوید [اینکه موفق شد یا نه، بحث دیگری‌ست!] بعد سعی کرد با «شعر نیمایی» قصیده بگوید [باز هم، بحث این که موفق شد یا نه، بحث دیگری‌ست!] بعد از 1326 دوباره سعی کرد به غزل برگردد و شعرهای نیمایی‌اش به گمان من به غزل بسیار نزدیک شد تا پایان عمرش. در چهارپاره هم سه جریان داشتیم: جریان اول، جریان غزل‌گویی بود که توللی با «بلم» که به «کارون» مشهور است، این جریان را آغاز کرد. جریان دوم، چهارپاره‌های سه کتاب نخست نصرت رحمانی‌ست که در واقع، ساخت «قطعه» را دارند و تغزل هم در کنار. جریان سوم، چهارپاره‌های نادرپور است که با آن‌ها، ساخت «مسمط»های منوچهری وارد این قالب شد. چهارپاره‌های فروغ فرخزاد در سه کتاب نخست‌اش هم در واقع ادامه «غزل‌گرایی» توللی‌ست در چهارپاره. رویکرد شما هم در این شعر، که صورتِ غزل دارد در واقع ادامه‌ی چهارپاره‌گویی نصرت رحمانی‌ست یعنی یک روایت دارید که با شخصیتِ واحد، از اول تا آخر شعر، ادامه پیدا می‌کند و نوعی نتیجه‌گیری اخلاقی [اخلاقیات مدرن نه اخلاقیات سنتی] در پایان دارد البته شما یا هر دوست دیگری می‌توانید این سؤال درست را بپرسید که چرا قطعه، آری و مثنوی، نه؟ چون درمثنوی، هم شخصیت واحد داریم و هم روایت و هم مثلاً در آثار نظامی، تغزل. پاسخ من، در «خونسردی روایتی‌ست که در قطعه با آن رو در روییم» و حتی در مثنوی‌های حماسی مثل شاهنامه‌ی فردوسی شاهدش نیستیم. این «چهارپاره-غزل» شما، گرچه زبان مستقلی دارد اما برای من از لحاظِ رویکردی که نسبت به روایت انتخاب کرده‌اید یادآور این «چهارپاره-غزل» سیمین بهبهانی‌ست:
کودک روانه از پی بود، نق‌نق‌کنان که: من پسته…
«پول از کجا بیاورم من؟» زن ناله کرد آهسته
کودک دوید در دکّان، پایی فشرد و عری زد
گوشش گرفت دکان‌دار، «کو صاحبت زبان بسته!»
مادر کشید دستش را: «دیدی که آبرومان رفت؟»
کودک سری تکان می داد، دانسته یا ندانسته
یک سیر پسته صد تومان! نوشابه، بستنی…سرسام!
اندیشه کرد زن با خود، از رنج زندگی خسته:
دیروز گردوی تازه ، دیده‌ست و چشم پوشیده‌ست
هر روز چشم پوشی هایش، با روز پیش پیوسته
کودک روانه از پی بود ، زن سوی او نگاه افکند
با دیده‌ای که خشمش را، باران اشک‌ها شسته
ناگاه جیب کودک را ، پر دید ــ«وای ! دزدیدی؟»
کودک چو پسته می‌خندید، با یک دهان پر از پسته
از این زاویه‌ای که من به شعر نگاه کرده‌ام، شعر شما مثلاً ادامه‌ی «غزل‌های روایی» محمد سعید میرزایی نیست در «مرد بی‌مورد» که واقعاً غزل هستند اما روایت دارند. این که چرا این آثار را غزل می‌دانم و بسیاری از آثار بعدی شاعرانی را که به سمت «غزل پست‌مدرن» متمایل شدند، غزل نمی‌دانم بحثی‌ست که مثل چند بحث ناتمام اولِ این متن، می‌ماند برای بعد! با این همه، اگر به اسم‌اش کاری نداشته باشیم، من از شما شعر موفقی خوانده‌ام. ممنون

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
مهران عزیزی » 8 روز پیش
سلام و ادب. ممنونم از نگاه دقیق شما و از لطفتان. شک نیست که محتوا و ساختار به دلایل فراوان، در طول سالیان، به هم گره خورده‌اند. اما در شعر کهن و معاصر دیده‌ام که بعضی قالب‌ها برای بعضی مفاهیم و مضامین، غیر از آنچه مرسوم است هم قابلیت‌های شگفتی دارند. توفیقی در تغزل به معنای مرسومش نداشتم و چهارپاره و غزل‌-چهارپاره با جان و بیان و زبانم و البته با مفاهیمی که به آن‌ها «متعهد» و علاقمندم، هماهنگی بیشتر و بهتری دارد، دارم سعی می‌کنم مسیر درست را پیدا کنم. هنوز در ابتدای راهم و در حال آزمون و خطا.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.