خاطره‌بازی



عنوان مجموعه اشعار : مرگ شعر
عنوان شعر اول : در ایل دلم عشق تو اردو زده انگار

در ایلِ دلم عشقِ تو اردو زده انگار
: بر لشکر بغداد هلاکو زده انگار!
ویرانه ای ام بی تو که در کنگره ی من
یک فاخته عمریست که کوکو زده انگار
در چاه شبی تارم و در خواب وصالت
این چشم ستاره ست که سوسو زده انگار
منظومه ی شعرم به مدار تو دچار است
ای شمس، دلم دور تو هوهو زده انگار
گُل ها همه از دستِ تَرت خاطره دارند
از عطر عبورت گل شب بو زده انگار
آواز قناری به صدای تو شبیه است
در دشت نگاهت سَری آهو زده انگار
این شعر همان حرف غمینی ست که یک شب
در غربت دریای غمت قو زده انگار


عنوان شعر دوم : کُرد هستم، قلل کوه مرا می ماند

کُرد هستم قُللِ کوه مرا می ماند
نی به هر نغمه غم عشق مرا می خواند
ابر، بر شانه ی من گریه ی باران دارد
سبزه در دستِ تَرم عطرِ بهاران دارد
برف، در هر قدمش خاطره دارد از من
چشمه در زمزمه اش غلغله دارد از من
اوجِ کوه است و من آن نَره پلنگ مستم
ماه در چنگم و خورشید درون دستم
بلبل دشت هواخواهِ دمِ آوازم
من عقابم، پُرِ از خاطره ی پروازم
سالها کوچ مرا همسفرِ غربت کرد
مثل ایلی که برای شرفش هجرت کرد
کوه تا کوه به دنبال نگاهی هستم
جاده تا جاده، پُر از چشم به راهی هستم
مَرد با دَرد دو همزاد صمیمی هستند
دَرد با کُرد رفیقان قدیمی هستند
کُرد هستم قُللِ کوه مرا می ماند
نی به صد نغمه غم عشق مرا می خواند...
##########
در مطلع شعر متاثر بودم از سروده ی زیبای جناب آقای دکتر اکرامی فر:

کُرد هستم، قُلل کوه مرا می خواند
دشت این وسعت انبوه مرا می خواند
...
اهل ایلم، پدر و‌مادر من اکرادند
پشت در پشت غزل پیشه و عاشق زادند


عنوان شعر سوم : باز باران

باز باران آمد وُ کبری کتابش خیس شد
مردی از راه آمد وُ اسب و رکابش خیس شد
باز باران باز باران با ترانه آمد وُ
کودکی ده ساله رویاهای نابش خیس شد
پطرس کوچک کنار حفره ی سد خواب رفت
خواب باران دید و انگشتان خوابش خیس شد
باز بوی مهر آمد بوی ماه مدرسه
دختری شش ساله روپوش و حجابش خیس شد
چشمهای خیس کوکب، سفره ی خالی او
زیر باران سفره ی مرغ و کبابش خیس شد!
مُرد دهقان فداکار و قطار عمر رفت
توی بغض جاده بانگ تاب تابش خیس شد
صفحه ی اول شبیه خنده ی خورشید بود
مرد خندان توی طوفان انقلابش خیس شد
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه شعر؛ دو غزل و یک مثنوی. برای کنار آمدن با نخستین مصراع از نخستین غزل، باید ایل را به معنی مجازی‌اش (یعنی محل اقامت ایل) در نظر بگیریم تا قابلیت اردو زدن داشته باشد؛ وگرنه خود ایل که طبیعتاً جای اردو زدن نیست؛ مخصوصاً وقتی که بار غیرثابت و متحرک ایل را در نظر بگیریم، آن وقت مقیم بودن آن در جایی ثابت که منحصر به همین ایل باشد (که لازمه‌ی اردو زدن چیزی در آن است) کمی دشوار خواهد بود. با این‌همه، کلّیت ماجرا قابل قبول و توجیه‌پذیر می‌تواند بود. سؤال بزرگ‌تری که مجموعه‌ی شعر در ادامه‌اش باید پاسخی برای آن در آستین داشته باشد تا تناسب بلاغی شعر و کارکرد هنری ایل نامیدن دل در شعر به آن واسطه حفظ شود، این است که اصولاً چرا شاعر لازم داشته است که دل خود را ایل بنامد. فکر می‌کنم اگر این تصویر آغازین از خود (ایل نامیدن دل خود) که به خاطر آغاز شدن شعر با آن، بیش از تصاویر بعدی شعر در ذهن خواننده قابلیت طبعیِ ثبت شدن و ماندگاری دارد، می‌توانست نقشی فرمی یا لااقل ساختاری در جاهای دیگر شعر هم بازی کند، آن وقت می‌توانستیم حضور این تصویر مهم آغازین را موجه و کاملاً در راستای ایجاد یک دستگاه بلاغت هنری در این متن واحد تلقی کنیم. در شکل کنونی متأسفانه ابیات دیگر هم به پرسش «حالا از بین این‌همه چیز، چرا ایل؟» پرسش مشخصی به خواننده نمی‌دهند. مصراع دوم بیت اول (تاخت و تاز و یغما، که اطلاع تاریخی شاعر هم در آن فرصت خودنمایی یافته) البته با بیت دوم (به اقتضای امتداد یافتن سخن با ویرانه...) تناسب خوبی یافته است. باید توجه داشت که گلایه‌ای ناگفته از معشوق در بیت اول وجود دارد؛ شاعر معشوق را رسماً به مغول‌ها شبیه دانسته. در مورد این قبیل اشارات «واسوختی» هم باید متوجه دو نکته بود. اول این‌که معشوق به شکل طبیعی در نزد همه گرامی‌ست و اگر حالا قرار شد تصویری دیوگون و نادلپذیر و گلایه‌مندانه (به هر دلیل) از او ارائه دهیم، باید حواس‌مان باشد که سندی در ادامه‌ی شعر برای این نادلپذیری منضم کنیم؛ لااقل در حد اشاره، تا مجموعه‌ی شعر بتواند محل هضم چرایی این‌گونه نامیده شدن محبوب باشد. این‌که صحبت از چنین معشوق نادلپذیری آیا همچنان با اظهار عشق همراه است یا تخاطب کاملاً متنفرانه پیش می‌رود، دیگر در دست شاعر است؛ و البته نباید تناقض ناموجهی در این زمینه در ادامه‌ی شعر دیده شود. نکته‌ی دوم این‌که مهم در شعر به مثابه‌ی یک متن واحد، وحدت رویّه و حفظ کردن «دست‌فرمان» است. یعنی باید حواس‌مان باشد که وقتی خطاب را با معشوقی نادلپذیر آغاز می‌کنیم، بویی از همین رویّه باید در دیگر خطاب‌های شعر هم به مشام برشد تا ساختار شعر منسجم بماند؛ مگر این‌که باز به مقتضایی خود متن تغییر جهت این خطاب را موجه کند. در نخستین مصراع از بیت دوم، حتماً «بر کنگره» بهتر از «در کنگره» است. فاخته‌ی این بیت با آن که متن فرصت معرفی‌اش به خواننده را نداشته، احتمالاً باید استعاره‌ای از «جدایی» تلقی شود. بیت سوم مشکل زمان فعل‌ها را دارد؛ مصراع نخستش از حال سخن می‌گوید و مصراع دومش فعل گذشته دارد. تصویر و مضمون بیت البته زیباست. بیت بعد هم همین مشکل را دارد. برای فهم بهتر مسأله باید تصور کنیم که اگر ردیف شاعر را ناچار نمی‌کرد که در بازه‌ی گذشته بماند، آیا مصاریع دوم این دو بیت اخیرالذکر بهتر و روان‌تر و سرراست‌تر و درست‌تر نمی‌شدند؟ در بیت پنجم، حسن استفاده‌ی شاعر از تعبیر نسیتاً معاصر «عطر زدن» را به قبح فاصله انداختن بین «عطر / زدن» می‌توان بخشود و اجمالاً می‌توان آنچه در این بیت اتفاق افتاده را پذیرفت. چیزی شبیه همین واقع در بیت بعد هم اتفاق افتاده اما در آن‌جا کمی مشکل داریم؛ بله، در این‌جا هم استفاده‌ی شاعر از تعبیر «سر زدن» مزیت است اما ناگزیری وزنی شاعر به استفاده از «در» به جای «به» بیان را دستخوش نادلپذیری (و حتی می‌شود گفت: ناروایی و نادرستی) کرده است. درست است که شاعر حاکم مطلق زبان است و تصرفات زبانی از قلمروهای قانونی حکمرانی اوست، ولی حقیقت آن است که هرگونه تغییری در کاربردهای مرسوم زبانی باید فایده‌ای هنری داشته باشد وگرنه فقط دست‌انداز و دیواری بین شاعر و خواننده‌ی اهل زبان (در واقع در واسطه‌ی ارتباطی قراردادشده بین این دو: زبان مرسوم) ایجاد خواهد کرد. یعنی به اصطلاح، باید بشود نادلپذیریِ آن «کچلی» (تغییر) را طیّ یک حساب و کتابِ صرفه‌هزینه‌ایِ هنری، به خاطر دلپذیریِ «صدای خوشـ»ـی بخشید. خلاصه این‌که «انگار آهو سری به دشت نگاهت زده» درست‌تر است از «انگار آهو سری در دشت نگاهت زده». قبول دارم که وزن مهم است اما معجزه‌ی شاعر کلاسیک‌سرا همین توفیق در درست و روان و صمیمی حرف زدن علی‌رغم دست و پاگیری‌های وزن و قافیه و... است. تعبیر امروزی و صمیمی «حرف زدن» در بیت آخر علی‌رغم فاصله افتادن بین «حرف / زدن» جواب داده به خاطر این‌که برعکس بیت عطر، شکل کاربرد مفارق این مصدر مرکب به همین شکل در زبان مرسوم است و وجود دارد. شاید در جای دیگری هم این نکته‌ی مهم را نوشته باشم که یکی از راه‌های نو کردن ردیف فعلی یا مصدری و استفاده از ظرفیت‌های زبانی ردیف‌های مصدری یا فعلی، همین آزمودن آن‌ها با عناصر ترکیب‌پذیر مرسوم است؛ همین کاری که دوست شاعر ما در دو سه بیت از این غزل با زیرکی به سراغش رفته. استاد اعظم؛ زنده‌یاد ابوالحسن نجفی در کتاب دوجلدی فرهنگ فارسی عامیانه (نشر نیلوفر) بخش اعظم این ترکیبات فعلی / مصدری را گرد آورده‌اند. بگذریم. پرگویی کردم و مجال اندکی تا پایان یادداشت باقی مانده است. حرفم را در مورد شعر اول این‌طور خلاصه و تمام کنم که این شعر عموماً شعر بیت‌های قابل قبولی‌ست که هرکدام از گوشه‌ای به مهمانی این غزل آمده‌اند اما آن‌قدر خودخواه بوده‌اند که فقط به آرایش خود خودشان فکر کرده‌اند و این مهمانی را به مثابه‌ی فرصتی برای تعامل با دیگر مهمانان و تشکیل یک جامعه (کامیونیتی) همگن قدر ندانسته‌اند. چیزی (جز تخاطب با مشوق) نیست که بتواند این بیت‌ها را وجه اشتراک ببخشد و ما را قانع کند که چرا مثلاً جای بیت سوم، آن‌جاست و نه مثلاً قبل از بیت آخر. متوجه منظورم هستید؟؛ تداعی یا روایت یا عنصر انسجام‌بخشی این بیت‌ها را به همدیگر مربوط نکرده تا شبیه یک سفر، دست خواننده را از جایی بگیرند و پس از گذر دادن از مناظر هر بیت، به شکل منطقی به منظره‌ی بعد (بیت بعد) برسانندش و نهایتاً در آخر مرخص‌اش کنند. شعر، قافیه‌های دشواری داشته (که در پیوند با ردیف خاصش مشکل‌تر هم باید دانستش) ولی شاعر خوب از پسش برآمده است. مجبورم در مورد شعر دوم (مثنوی) خیلی خیلی مختصر بنویسم. اولاً غلغله و خاطره قوافی درستی نیستند. ثانیاً لزوم مکسور خواندن «پُرِ» در «پر از خاطره» قدری از روانی بیان کاسته. ثالثاً تکیه‌ی «ی» در قوافی «نگاهی / چشم به راهی» همگون و همگن نیست و برخی قافیه شدن این دو جنس «ی» را درست نمی‌دانند (و از شما چه پنهان که به خاطر تفاوت آشکار موسیقی این دو نوع «ی» و هویت تماماً موسیقایی قافیه، حرف‌شان درست است هرچند در ظاهر نوشتار شکل همدیگر به نظر برسند). و آخر این‌که به نظرم این شعر ظرفیت تمام‌تر شدن را دارد. حس می‌شود حرفی را آغاز کرده اما به جای مطلوب نرسانده‌اش. می‌توان در پایان این مقدار از بیت‌ها گفت: خدای من، که این‌طور، اما منظور از این طرز معرفی و این گلایه‌ها چیست؟ انگار حرف شعر ناتمام مانده است. مثل این است که من وسط خیابان به شما برسم و ضمن معرفی خودم شرح زندگی دشوارم را بدهم. آیا در پایان حرف من شما نخواهید گفت: خُب، منظور؟ که چی؟ حالا چرا این‌ها را داری به من می‌گویی؟! به نظرم تکرار مطلع در مقطع هم به احساس کادانس و تمام شدن شعر «در حقیقت» کمکی نکرده است. شاید اگر شعر به امید یا نومیدی قطعی‌یی یا حتی به سؤال تردیدآمیزی راجع به آینده‌ی کردها ختم می‌شد، می‌شد بسته و تمام‌شده انگاشتش. و خوب است وقت و بخت را مغتنم بشمارم و از دوست شاعر گیلانی‌ام بپرسم که: راستی مگر گیلان هم کُرد دارد؟ گرچه همه‌ی ما ایرانی‌ها به اندازه‌ای که شرافت داشته باشیم، کُرد هم هستیم. وقتی به تعبیر مریم هوله، نیچه هم کُرد است، چرا ما نباشیم؟! برگ برنده‌ی تأثیرگذاری و توفیق شعر آخر، نوستالوژی و خاطره‌بازی است. البته با اعتراضی شیطنت‌آمیز در بیت آخر. در این شعر بیت پترس را (در واقع حضور سه‌کاره‌ی خواب را که در این بیت خیلی خوش نشسته و جواب داده) خیلی پسندیدم (این یعنی: این بیت به زعم این بنده‌ی حق، بهتر است نه این‌که بقیه‌ی بیت‌ها خوب نباشند). بیت مرغ و کباب به نظرم تناقض حل‌نشده‌ای دارد؛ بالأخره سفره‌ی کوکب‌خانم خالی‌ست یا پُر؟! به نظرم کلید اصلاح این بیت تجدید نظر در تکه‌ی «سفره‌ی خالی او» است که شاید بازاندیشی و بازسازی‌اش، به روان‌تر و گوش‌نوازتر شدن موسیقی‌اش هم کمک کند. دیگر بس کنم. برای دوست شاعرم کام‌روایی آرزو دارم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۱۱
میلاد اصغرزاده » 7 روز پیش
بد نیست این توضیح را بیفزایم که در بیت چاه تاریک به داستان بیژن و منیژه و در بیت قو به شعر قوی زیبای دکتر حمیدی و شیرازی نظر داشتم؛ نمی دانم چقدر رساست.
محمّدجواد آسمان » 4 روز پیش
منتقد شعر
1ـ دوست خوب من، آقای اصغرزاده‌ی عزیز. از توضیحات شما بهره‌مند شدم و باز شعرها را خواندم. در مورد نسبت ایل و مغول حق کاملاً‌ به جانب شماست. پریشانی روایت، اگر ضابطه‌مند باشد اشکالی ندارد. یعنی در متن واحد، اولاً‌ شکل به قول شما «متداوم» آن را بشود دریافت و ثانیاً محتوای شعر نیاز به در هم ریختن روایت را موجه کند. در مورد اشارات شما به شعرهای خیام و حمیدی شیرازی و داستان بیژن و منیژه (نوعی از بینامتنیت و تضمین و تلمیح) همه‌چیز بستگی به زمینه‌های ذهنی خواننده دارد. اگر قرینه‌ها یاری‌گر نباشند یا
محمّدجواد آسمان » 4 روز پیش
منتقد شعر
2ـ ...اگر قرینه‌ها (برای همه یا برخی از مخاطبان) کافی نباشند یا خواننده با سوابق آشنا نباشد یا در لحظه‌ی روبه‌رویی با شعر شما ذهنش به موارد مورد اشاره‌ی شما قد ندهد، خُب، دریافت مورد نظر شما محقق نخواهد شد. به هر روی، برای شما پیروزی و کام‌یابی آرزو دارم. امیدوارم من و دیگر اهالی پایگاه نقد شعر، بخت خواندن شعرهای بعدی شما را هم داشته باشیم.
میلاد اصغرزاده » 7 روز پیش
رسید نه افاضه ی اضافه. بارها در این صفحه مزاحم جنابعالی شده ام و هر بار با حوصله و بیان متین و فاخرتان بی منت، اشکالات کوچک و بزرگ کارم را برشمرده اید. به عنوان شخصی که اهل تعارف و تظاهر نیستم عرض می کنم که از نقدهای جنابعالی بسیار بهره برده ام و امیدوارم در باقی عمر فرصت خوشه چینی از مزرعه ی خُلق و دانش جنابانی مانند حضرتعالی را بیشتر از گذشته بیابم.
میلاد اصغرزاده » 7 روز پیش
در شعر بزرگانی مانند حضرت حافظ هم می توان همین فاصله گذاری و التفات از مخاطب به غایب و ... را به کرات مشاهده کرد و در معروفترین غزلهایش هم جای ابیات را_ کم و بیش_ تغییر داد. با این فاصله گذاری روایی و معنایی تکلیف انسجام و خط روایی چه می شود. به نظر می رسد ابیات اشعار عاشقانه غیر داستانی در زیر چتر توصیف عاشقانه گرد می آیند و وحدت می گیرند و از منظر همین تصویرسازی های رنگارنگ به دل می نشینند. استاد ارجمندم جسارت بنده را می بخشند، همانطور که عرض کردم این توضیح در مقام مقایسه و پرسش به ذهن بنده
میلاد اصغرزاده » 7 روز پیش
برجسته سازی و تغییر ساختار رسمی متن از زمان مجازی استفاده می شود که فعل در همان مفهوم زمان حقیقی تعبیر می شود. یعنی گذشته در معنای حال و .... البته در بیت دوم مورد اشاره استاد فاصله زمان فعل مشهودتر است. نکته مهمتر مسئله خط روایی و انسجام است. آیا یک شعر با متن داستانی یا تاریخی می بایست از یک روایت متداوم برخوردار باشد؟ از شاعران سبک هندی که بگذریم_ که اکثر غزلهایشان مجموع ابیات زیبایست که بیشتر انسجامی درونی دارند تا همبسته با سایر ابیات و می توان جای ابیات را اکثراً در آنها تغییر داد، در شعر
میلاد اصغرزاده » 7 روز پیش
اول از لحاظ مناسباتی و زیستی و زبانی با زندگی مغولان نسبت دارد و اردو زدن هم با حرکت و توقف سپاه متناسب است. می توانست به جای ایل شهر بیاید که این دومی با بغداد متناظر بود. بیت دوم تلمیحی به رباعی.... دیدم که سر کنگره اش فاخته ای_ بنشسته همی گفت که کوکوک کوکو خیام دارد. در این بیت فاخته عنصری مجزا نیست بلکه بخشی از بافت یک تشبیه مرکب است: شاعر بدون معشوق مانند ویرانه شعر خیام است که بر کنگره ان فاخته ای کوکو_ معشوق کجاست؟_ می خواند. در مورد زمان فعل در شعر، هم به واسطه محدودیت وزن و هم
میلاد اصغرزاده » 7 روز پیش
و اما شعر اول؛ صفت یغماگری و خون ریزی و حتی تشبیه معشوق به تاتار در سنگدلی و... اشاره ای پر تکرار در شعر فارسی از حافظ و سعدی تا دیگران است و مشخص است که منظور بی توجهی معشوق به عاشق بیچاره است. در اثر تکرار این صفات برای معشوق فارسی به نظر می آید این وجه گلایه نما برای خواننده آشنا باشد و تصویری منفی از ان در ذهن خود نسازد. در اشعار کلاسیک بسیار می بینم شعری را که شاعر هم از باب گلایه در ان محبوب را سنگدل و خونریز خوانده و هم از لطایف و زیبایی های او داد سخن داده است. کلمات اردو و ایل در بیت
میلاد اصغرزاده » 7 روز پیش
در شعر آخر در مورد بیت نان و کباب حق با جنابعالی است البته این بیت بار کنایی دارد و باران، گریه ی کوکب است ولی فکر کنم درست تر سفره ی خواب کباب باشد. در واقع این شعر پیرنگی انتقادی دارد که از میانه های ان این پیرنگ مشخص تر می شود. در مورد دوم شاید گاه شعر شاعران بزرگ هم از بعضی عیوب قافیه نیست، البته وجه احسن رعایت اشاره های ظریفی است که به درستی فرموده اید. در مورد خط روایی شعر دوم اشاره جنابعالی محل تامل است، البته نه هر شعری ولی شعری توصیفی_ شناسنامه ای مانند این شعر باید پایانی توصیفی هم
میلاد اصغرزاده » 7 روز پیش
استاد ارجمند جناب آقای آسمان رجوع من بعد از مدت ها به این سایت هم نوعی خاطره بازی بود. در پاسخ به این پرسش حضرتعالی که گیلان کرد دارد؟! باید عرض کنم بله! نه تنها کرد که لر و لک و تات و ترک و تالش هم دارد. در گذشته کانون تمدن شمال ایران بخش کوهستانی جنوبی ان( دیلم) بود که رفته رفته با گسترش بخش جلگه ای ای زیر سایه شهرهای جلگه قرار گرفت. در مورد نقد صائب حضرتعالی که همیشه از ان بهره مند بوده ام چند نکته به ذهن پر سهوم رسید که صرف تبادر و بعضاً پرسشگری عرض می کنم.در مورد شعر آخر لحن انتقادی است و
محمّدجواد آسمان » 7 روز پیش
منتقد شعر
درود بر آقای اصغرزاده‌ی عزیز. ممنونم از توضیح‌تان. شوربختانه پرسش‌های شما ثبت نشده‌اند. گویا محدودیت تعداد کلمات پیام، مانع شده. کاش دوباره بنویسیدشان. پیروز باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.