بهتر است شعرِ شاعر جلوتر از خودش باشد.



عنوان مجموعه اشعار : تجربه ها
عنوان شعر اول : وقت زایش[

مشتی خاکم
آبستن کوزه ای!
آه ای باد مهربان
آب بیاور
در آتش بدم
کوزه گر کجایی؟
وقت زایش است

عنوان شعر دوم : حاده
جاده ، سوار بر ماشین قدیمی‌اش
می‌رفت.
من در کجای هستی بودم که
ایستاد و سوارم کرد؟
روزگاری است هم‌سفر جاده‌ام
هرگز نایستاده است
جز آنجا که خواستم
بر مزار خویش فاتحه بخوانم
جاده
می‌رود
و همچنان مرا می‌برد.
شش مرداد ۹۴


عنوان شعر سوم : قاب زیبایی
زیبایی‌ات را
حدی نیست
از قاب
بیرون زده است
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
«وقت زایش»، «جاده» و «قاب زیبایی»، سه شعر کوتاه سپید هستند که دوستمان آقای رضا محمدی، 55 ساله از تهران برایمان فرستاده است. هر سه شعر سپید است و هر سه نشان از آن دارد که شاعر در این زمینه کار کرده و صاحب تجربه است. اگرچه وضعیت شعر سپید در جامعه‌ی ادبی ما یک وضعیت چندان مناسبی نیست. یعنی اشعار درخشان سپید بسیار کم چاپ می‌شود، اما تا بخواهی یک مشت حرف گنگ و بی‌سر و ته و یا ساده و سطحی به نام شعر سپید، نشریات ما را احاطه کرده‌اند. از طرفی، چون این نوع شعر عملا و ذاتا ادعای پیشرو بودن دارد، با این درجه‌ی کم از پیشرفت در هر دوره و دهه‌ اخیر، عملا این ادعا منتفی است؛ اگرچه این ادعا از زمان بنیانگذارش احمد شاملو به‌طور بالقوه باقی است و عملا در چند شاعرامروز. یعنی این توقع از غزل و رباعی و شعر کلاسیک نیست، اما اگر در زمینه‌ی شعر کلاسیک کاری صورت گیرد، بیش‌تر به چشم می‌آید.
اما نخستین اثر آقای محمدی با نام «وقت زایش»:
شعری تر و تمیز و ساختارمند با تعابیر و تصاویر و نگاهی نو؛ اگرچه تا حدی «کوزه‌گر رباعیات خیام» را تداعی می‌کند؛ همان «کوزه‌هایی که دسته‌اش دستی بودند بر گردن یار»؛ اما فضا و نوع نگاه خیام با نگاه محمدی فرق می‌کند. خیام سخنش از حسرتی است که دنیا بر دل می‌گذارد و بالاتر از این، حیرتی است که با آن در ذهن و تفکر انسان می‌کارد؛ هدفی که «هدف از خلقت را سوالی می‌کند یا این که از خلقت می‌پرسد»؛ اما محمدی در شعرش خاکساری خود را به رخ می‌کشد که در عین حال با وجود طبیعت، قابلیتی و فضیلتی و ظرفیتی و ظرافتی را در خود پیدا می‌کند آن را مقامی می‌کند برای خود و شعرش:
«مشتی خاکم
آبستن کوزه‌ای!
آه ای باد مهربان
آب بیاور
در آتش بِدَم
کوزه‌گر کجایی؟
وقت زایش است.»
البته تفسیرهای دیگری هم می‌شود بر این شعر کرد.
من با «بادی که مهربان است و آب می‌اورد و در آتش می‌دمد و کوزه‌گر را صدا می‌زند، حرفی ندارم که اتفاقا بسیار هم جاافتاده و زیباست و وجه عینی هم دارند؛ چرا که به واقع باد توان دمیدن به آتش را دارد و قابلیت صدا زدن را نیز»؛ حتی آب آوردنش را نیز می‌شود توجیه کرد؛ به‌خصوص مهربانی‌اش را، اما فرم شعر یک فرم در فراز نیست. یعنی چگونگیِ رسیدن به کلام و زبان شعر. گویا قرار بود این شعر در همین حد و اندازه شکل بگیرد که گرفت و شعر خوبی هم هست.
و شعر دوم که «جاده» نام دارد: شعر جاافتاده‌ای است. اساسا مشخص و معلوم است که شاعر چه می‌خواهد بگوید. او زبان ساده و روان و سالم خود را هرگز به سطح و ابتذال نمی‌کشاند؛ حرفی دارد شاعرانه و درخور مردم فهمیده و اهل شعر و ذوق. اگرچه فراتر از این رفتن بحثی است که هر شاعری نیازمند آن است؛ نیازمند پریدن از جایی که هست. جای محمدی جای بدی نیست اما تیزبینی و نگاه شاعرانه‌اش افق دورتری را نوید می‌دهد و استعداد و نگاهی که فراتر رفتن را.
او در جان‌بخشیدن به اشیا هوشمندانه و با هدف عمل می‌کند؛ می‌داند می‌خواهد چه بگوید و ذهن و فکرش تابع تخیل است و خیال‌بافی نمی‌کند. او تابع ناخوداگاهی آگاه است اما چندان آگاهانه شعر نمی‌گوید. با این‌همه، پرش‌هایش جلوتر از خودش نیست و کمی هم معقول است؛ مثل در شعر دوم به غیر از دو سطر اول و هشتم که شعر از شاعر جلوتر است، مابقی در هر سطر به‌طور مستقل و در کلیت شعر به تعقل نزدیک‌تر است. با این حساب، اثر اول محمدی شعرتر است تا این شعر دوم:
«جاده، سوار بر ماشین قدیمی‌اش
می‌رفت.
من در کجای هستی بودم که
ایستاد و سوارم کرد؟
روزگاری‌ست هم‌سفر جاده‌ام
هرگز نایستاده است
جز آن‌جا که خواستم
بر مزار خویش فاتحه بخوانم
جاده
می‌رود
و همچنان مرا می‌برد.»
«قاب زیبایی» که سومین‌شعر است، از دو شعر دیگر کوتاه‌تر و به لحاظ شعریت، در حد و اندازه‌های شعر اول. شعرِ از قاب بیرون زده، یک تصویر و تخیل ناب و بازگو نشده است و تداعیِ فراتر و غلوّی را می‌دهد که توجیه‌پذیراست؛ مثل دروغی که از هر راستی راست‌تر است:
«زیبایی‌ات را
حدی نیست
از قاب
بیرون زده است.»
در واقع و در کل، هر سه اثر در ذات و نگاه خود شعرند؛ یعنی ذاتی شاعرانه دارند، اگرچه در شعر دوم، شاعر در سطرهایی به نثر می‌رسد و مطوّل می‌شود.
منتظر دیگر آثار آقای رضا محمدی هستیم.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.