زیادی‌های متن




عنوان مجموعه اشعار : قفسی در دریا
شاعر : شایسته سادات حسینی رباط


عنوان شعر اول : بارگران
با ذوالفنون تکرار کن جامه دران را
تا بر زمین بگذارم این بار گران را

تنها به صحرا می زنم شاید بفهمم
افسانه ی چوپانی پیغمبران را

زن بودنم منجر به این شد تا نفهمم
ربطِ میان قصه ی ایمان و نان را

در اولین خوان سفر جامانده روحم
با من بیا تا طی کنم این هفت خوان را

حق داری از ما رو بگردانی بگردان
حتما دوباره دیدی از ما بهتران را

عنوان شعر دوم : سفر
بعد از سفر تلخ تو سامان نگرفتم
آرام در این حادثه یک آن نگرفتم

از شدّت لرزیدن دستم دم رفتن
بالای سرت آینه قرآن نگرفتم

تو سخت رها بودی و من سخت گرفتار
پس حق بده که مثل تو آسان نگرفتم

سرگشته و حیران و پریشان و گرفتار
صدبار مگر راه بیابان نگرفتم

این بار تو با خواهش من ترک سفر کن
کی شد که من از عشق تو فرمان نگرفتم

عنوان شعر سوم : خدا
بی روی او دنیا صفا دارد؟ ندارد!
دریا به ماهیها وفا دارد؟ ندارد!

عمریست ما را غصّه دار خویش کرده
اندیشه از غمهای ما دارد؟ ندارد!

نگذار این بیمار دردش را بگوید
دستان او قصد شفا دارد؟ ندارد!

تنها و تنها از خدا می ترسد آدم
امّا خدا آیا خدا دارد؟ندارد!

بد گفتن دیوانگان را کفر نشمار
دیوانگی آیا دوا دارد؟ ندارد!
نقد این شعر از : حسین جلال‌پور
حسین جلال‌پور:
از شعر سوم (خدا) شروع می‌کنیم و بعد می‌رویم سراغِ شعرهای دیگر. بزرگ‌ترین سدّی که مانع مشارکتِ خواننده در کامل کردن این شعر شده قسمتی از ردیف است و فعل «ندارد». شعرْ هنری است زبانی و ما باید جنبه‌ها و وجوهِ مختلفِ زبان را بیرون بکشیم و از آن‌ها در شعر استفاده کنیم. «استفهام انکاری» نامی است که از قدیم بر گونه‌ای از پرسش گذاشته‌اند؛ نوعی پرسش که جوابش در خودش منفی است. این نوع استفهام در زبان معیار کاربرد فراوانی داشته و دارد و شاعران آن را از دلِ زبان به شعرهایشان وارد کرده‌اند. مثلاً در پاسخ به کسی که نادانسته از دست ما ناراحت است یا کاری را که ما نکرده‌ایم فکر می‌کند کرده‌ایم، می‌گوییم من این حرف را زدم؟ یا می‌گوییم: من این کار را کردم؟ در این شرایط لحن و موقعیت ما نشان می‌دهد که ما این کار را نکرده‌ایم هرچند ما به‌شکلی مستقیم نمی‌گوییم این حرف را نزده‌ایم یا این کار را نکرده‌ایم.
حالا با این نگاه مصراع اول شعر را می‌خوانیم: بی روی او دنیا صفا دارد؟ و این‌جای همان‌جایی است که بهتر است مقداری از تصمیم را بگذاریم به عهده‌ی خواننده‌ی متن. (که در این شعر گذاشته نشده است) مصراع‌های دیگر هم به همین صورت. باید برای خواننده و نقش او در تکمیل کردن شعر هم سهمی در نظر بگیریم و کنار بگذاریم. این‌گونه لذتِ واقعیِ متن هم بیش‌تر به او چشانده می‌شود. ردیف هرچند نقش مهمی در شعر دارد گاه می‌تواند مخرّب هم باشد و گاه می‌تواند نقش منفعلی ایفا کند.
نکته‌ی دیگر که نباید از نظر دور بداریم و لازم است به آن اهمیت هم بدهیم ارتباط مصراع‌هاست به هم؛ چیزی که در بیت اولِ همین غزل به چشم نمی‌آید وجود داشته باشد: بی‌صفاییِ دنیا در نبودِ او ارتباطی با بی‌وفاییِ دریا به ماهی‌ها ندارد، یا حداقل در این بیت ارتباطی برایشان درست نشده است. چیزی در ذهن شاعر بوده که درست به زبان شعرش منتقل نشده است.

شعر دوم:
یکی از ناز‌ک‌کاری‌ها و هنرمندی‌های شاعر می‌تواند در استفاده از صفت‌ها و قیدها خود را نشان دهد. ولی باید متوجه باشیم به همان اندازه که استفاده از یک عنصر می‌تواند مهم باشد استفاده نکردن از آن هم ممکن است هنرآفرین باشد. صفتِ «تلخ» برای «سفر تو» از همین دست استفاده‌های غیردقیق یا، حداقل، غیرهنرمندانه است. شاعر می‌گوید بعد از سفرِ تو یک آن آرام نگرفتم. آیا این سفر که در آن آرام نگرفته است، می‌تواند برایش خوشایند بوده باشد؟ تلخی و سختی در بیت مستتر است و هر خواننده‌ای می‌تواند به سادگی و آسانی این احساسِ نهفته را از بیت بگیرد و دیگر لزومی به آوردن واژه‌ی تلخ نیست. این وضعیت به نوعی دیگر بر مصراع اولِ بیت چهارم هم حاکم است. چهار صفتِ کلّی در بیت آمده‌اند که قابل تعمیم به هر کس دیگری در هر موقعیت و شرایط ناراحت‌کننده‌ای هستند. وضعیت صفات به گونه‌ای است که بی آن‌که تصویری به خواننده بدهند یا او را در فضا و مکان و موقعیتی مشخص قرار بدهند در بیت پشت سر هم ردیف شده‌اند. نامطمئن‌ترین موقعیت را در این بیت صفت گرفتار دارد که نه معنایی مشخص در این میان دارد و نه کمکی به روشن‌تر شدن صفات قبل از خودش می‌کند. این صفت را می‌توانیم با هر صفت دیگری عوض کنیم. در این‌جا می‌شود برای روشن شدن بحثِ کارکردِ هنریِ صفات این مصراع از حافظ را مثال زد: زلف‌آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست...
ایراد دیگر در این شعر در مصراعِ «پس حق بده که مثل تو آسان گرفتم» است. در این مصراع یا باید به‌جای «که» «اگر» بگذاریم یا به‌جای «گرفتم» «بگیرم».

در شعر اول:
زمانی که از یک شخصِ / هنرمندِ خاص نام می‌بریم و در کنار آن از یک هنر یا گوشه‌هایی از یک هنر، لازم است این دو ارتباط تنگاتنگی با هم داشته باشند؛ یعنی یا آن هنر مختص آن شخص / هنرمند باشد یا آن شخص دست‌کم به آن هنر در بین هنرهایش شهره‌تر باشد. حالا سؤال این است: آیا جامه‌دران تنها مختص مرحوم ذوالفنون است و مختص دیگر هنرمندان نیست؟ یا آیا ذوالفنون در جامه‌دران معروف است و هنر دیگری ندارد؟

و نکته‌ی دیگر در این شعر «این» است و نوع به‌کارگیری آن. شاعر کدام بار گران را می‌خواهد بر زمین بگذارد؟ همین «اینِ» نامعلوم در «این هفت‌خوان» هم تکرار شده است که لزومی به آمدنش نیست. (درباره‌ی «این» در یکی از نقدهای قبل به نام «معضل این و آن» مفصّل صحبت کرده‌ایم).

ʝムℓムℓρσʊЯ

منتقد : حسین جلال‌پور

متولد ۱۳۵۵ در گناوه شاعر



دیدگاه ها - ۱
شایسته سادات حسینی رباط » یکشنبه 02 مهر 1396
سلام سپاسگزارم از نقد ،نظر و راهنمایی شما منتقد بزرگوار. پیروز باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.