اِسکاتِ خَصم




عنوان مجموعه اشعار : آنچه گذشت
شاعر : پوریا علیرضایی


عنوان شعر اول : دخترم
آتش بغض تو افتاده میان دفترم
عشق اعجاز من و چشم تو شد پیغمبرم
.
یا تبر بر ریشه ی این عشق بی منطق بزن
یا رهایم کن مرا در شعله ی خاکسترم
.
سایه ام هم بعد تو من را به حال خود گذاشت
جغد شوم بی کسی افتاد روی اخترم
.
داغ من را تازه خواهد کرد عمری بعد از این
اسم معشوقی که بگذارم به روی دخترم
.
بی تو حتی آینه با بغض من درهم شکست
من از این تصویر پیر خسته هم تنها ترم
.
مثل سیگاری که عمری روی لب های تو سوخت
بعد تو خاکستری ماند از درخت باورم
.
بغض های بی کسی، جامی پر از دلواپسی
شوکران را سر کشیدم مرگ شد هم بسترم

عنوان شعر دوم : چرنوبیل
پر از دردم شبیه ترکه محزونِ انجیرم
بخواهی یا نخواهی آخرِ این شعر میمیرم
.
بخواهی یا نخواهی آسمانِ شهر، بارانی است
و چشمش پشتِ ابرِ تیره ی تقدیر، زندانی است
.
چنان پروانه ی جامانده در انبوهِ طوفان ها
که سیلی میخورد از حزب باد در خیابان ها
.
همان هایی که گاهی کمتر از سگ های ولگردند
به دور هر کس و ناکس برای گوشت میگردند
.
هزاران گرگ باران دیده را در آستین دارند
و بر تاریکی مغموم این شب ها یقین دارند
.
شغال پیر می گریید در آغوش خنجرها
ولی فواره زد در دست‌شان خون برادر ها
.
برادر نابرادر نابرابر جنگ خواهد کرد
و با ناسازگاری عرصه ات را تنگ خواهد کرد
.
برادر خوردن آن میوه ی ممنوع زندان داشت
و دلسوزی برای حضرت خفاش تاوان داشت
.
تو تاوان دادی و من هم درون درد میمیرم
میان مردمان خسته و شبگرد میمیرم
.
میان آتش غم ها جهانم چرنوبیلم شد
و کاغذ پاره ها صیاد آهوهای ایلم شد
.
زمستان آمده در غار خود قندیل میبندم
خرابم من که در آوار خود قندیل میبندم
.
شبیه آینه از سنگ های سرد میترسم
من از ماندن میان شعله های درد میترسم
.
تو گفتی ترس یعنی مرگ پس خو میکنم با آن
حسابم با شما در پیشگاه حضرت باران

عنوان شعر سوم : لبخند
وقتی که خودکارت ندارد جان که بنویسد
باید که شعر از جان این شاعر برون ریزد
چنگی به دل شوری به سر بغضی فروخورده
گه گاهی آدم باید از خود نیز بگریزد
.
راه فرار از خویش تنها خود شناسی بود
حتی خدا از دست مخلوقات عاصی بود
عادات این مردم اصولش ناسپاسی بود
حتی خیانت هایشان هم دیپلماسی بود
.
دلواپس فردای این شهرم نمی فهمید
شیرینی جامی پر از زهرم نمی فهمید
مرداب های راکد و درگیر تشویش اید
درگیر پیدا کردن نهرم نمی فهمید
.
یک جامعه در دایره بی هوش و در چرخش
رشد سریع سایه ی انسان بی ارزش
بیراهه های پست و روشن روبروی ما
خاموشی راه درست و ترس از لغزش
.
مثل شب صحرای شهرم سوت و کورم من
در چشم اهل کبر چون کوه غرورم من
راه هدایت گاه صادق بودن ما نیست
گاهی سگ ولگرد و گاهی بوف کورم من
.
درگیر طوفان های ذهنم از صدا بیزار
چون کودکی جامانده در اعماق یک آوار
نارنجک بی ضامنی در دست یک سردار
مختار در این زندگی با طعم یک اجبار
.
میترسم از این ذهن پر آیای گمراهم
من مرد زندانی درون شهر ارواحم
هرچند بد کردند با من باز می گویم
ای کاش باشد بهترین ها سهم بدخواهم
.
شاعر سکوتت را شکستن هاست می‌بینم
این شعر سهم مردم تنهاست می‌بینم
لبخند ها فریاد بغض بی صدا هستند
حتی خدا با دشمنان ماست می‌بینم
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل، یک مثنوی و یک چهارپاره. یکی از چیزهایی که ظاهراً ارتباط مخاطب عام را با بیت حفظ می‌کند اما برای مخاطبان خاص شعر کارکرد ندارد، غیردقیق حرف زدن است. بیت اول غزل، چنین ضعفی دارد؛ یعنی حدوداً می‌شود از آن این‌گونه فهمید که شاعر می‌خواسته به معشوق بگوید: عاشق تو شدم و برای تو بغض کردم. اما وقتی که اجزای بیت را وارسی می‌کنیم، می‌بینیم خیلی از چیزها سر جای خودشان نیستند. علی‌رغم تناسب آتش و دفتر، و حتی دفتر و اعجاز و پیغمبر، می‌بینیم که در مصراع اول، «بغض تو» را شاعر بدل از «بغض برای تو» آورده، و در مصراع دوم، اعجاز را به خودش و پیامبری را (که قاعدتاً باید مال صاحب اعجاز باشد) به چشم یار نسبت داده است. این توزیع نامناسب و سهل‌گیری ناکارآمد مصداق همان بی‌دقتی‌یی‌ست که عرض شد. البته همان‌طور که گفتم، احتمالاً مخاطب عام با چنین بیتی مشکلی نخواه داشت. مخاطبان عام کلاً از ابیات درست و درمان، و دقیق هم همان چیزی را برداشت می‌کنند که خودشان می‌خواهند. مثلاً خوب به خاطر دارم که در روزگار نوجوانی، در یکی از شب‌های یلدا (که حافظ‌خوانی در آن‌ها مرسوم است)، به درخواست مادربزرگم تفألی به حافظ زدم و غزلی را گشودم و خواندم. مادربزرگم با آن شعر گریه کرد. این حد از تأثیر، من را که خودم خیلی از جاهای شر را نفهمیده بودم غافلگیر کرد و مستأصل پرسیدم: مگر حافظ چی گفته بود؟! و از پاسخ مادربزرگم که حاصل ترکیب چند تا از کلیدواژه‌های شعر با چیزهایی مربوط به مسائل زندگی در روستا و زندگی خود مادربزرگم بود، حتی در آن سن کم فهمیدم که بعید است حافظ این‌ها را گفته باشد! بگذریم. رعایت تناسب، نکته‌ی بعد است و سرچشمه‌ی خیلی از نکات اساسی در هر نقدی. حتی بر عدم هماهنگی و همزمانی فعل‌ها در بیت نخست هم اگر ایرادی وارد است، حاصل همین بی‌تناسبی‌ست. حالت افعال بیت اول شبیه این است که بگوییم: «دلم برای تو تنگ شده است و اشک از چشمم افتاد». «افتاده / شد» اگر همزمان می‌بودند، بیت منطق دستوری می‌یافت و راجع به چیزی که دارد روایتش می‌کند؛ بهنجارتر و روان‌تر می‌شد. همین تناسب مسأله‌ی بیت دوم هم هست. شاعر برای عینی کردن «یا عشق را تمام کن و آن را از من بگیر، یا مرا با رنجم تنها بگذار»، از عناصر مضمون‌ساز تبر و ریشه و شعله و خاکستر استفاده کرده. خُب، مجموعه‌ی این عناصر با هم بی‌ربط نیستند. تبر با ریشه مراعات‌النظیر دارد و همین ریشه ممکن است به عنوان نوعی هیزم برای سوزاندن هم استفاده شود و طبعاً آتش خاکستر تولید می‌کند. اما ببینیم این عناصر در اجرا آیا توانسته‌اند یک فضای استاری همگن کلّی و واحد را بسازند؟ کلید در جایگاه «منِ شاعر» در میان این تصویر استعاری‌ست. قاعدتاً باید شاعر خود را در این میانه چیزی دیده باشد که دارد می‌سوزد. پس آیا شاعر مثلاً درختی خشک است که عشق سراپایش را خشکانده و حالا از معشوق می‌خواهد او را از ریشه قطع کند؟ اما نه انگار، انگار او نه فقط درختی خشک بلکه درختی در حال سوختن است. یا نه، دیگر درختی وجود ندارد و آنچه باقی مانده خاکستری از شاعر (درخت) است... با این حساب، آیا این درخت (این خاکستر) همچنان ریشه‌ای دارد که بتوان بر آن تبر زد؟ اگر مخاطبی با حسن ظن به بیت بنگرد، ممکن است حتی از مجموعه‌ی چنین تصویری لذت هم ببرد؛ مثلاً بگوید که: ببین شاعر چقدر زیبا آتشی را که دارد از خاکستر درخت شعله می‌کشد، به جای درختی که حالا دیگر نیست نشانده و از یار خواسته که این درخت را (در واقع آتش زبانه‌کش را) از ریشه قطع کند. راستش چنین تصویری با همه‌ی زیبایی، در متن مندرج نیست و اگر هم به ذهن کسی برسد، باید آن را حاصل برافزایی ذهن خواننده به متن تلقی کرد نه چیزی در بطن واقعی شعر. آنچه شعر نشان می‌دهد، سؤال‌برانگیز است؛ خاکستر می‌تواند هنوز شعله داشته باشد؟ برای آتش می‌توان ریشه تصور کرد؟ عشق منطقی هم داریم یا عشق همیشه بی‌منطق است و تعبیر «عشق بی‌منطق» با همه‌ی زیبایی تضادی‌اش، حشو؟ رهایم کن مرا درست‌تر است یا رها کن مرا؟... این‌ها جزئیاتی هستند که با عینک بدبینی می‌توان در این بیت نشان‌شان کرد و نپسندیدشان. خُب، دارم زیادی پرگویی می‌کنم و باید مرور را سرعت ببخشم. در بیت سوم به نظرم تصویر مصراع دوم باز از دقت برخوردار نیست؛ تصور کنید جغدی را که روی ستاره بیفتد! ابیات چهارم و پنجم تازگی خوبی دارند. دو بیت آخر هم قابل قبول هستند. در مثنوی (شعر دوم) فرمی که شاعر تلاش کرده با تعبیه‌ی مرگ در آغاز و انتهای شعر ترسیم کند، ویژگی دلنشینی‌ست. اما باز قحطی دقت؛ مثلاً در بیت نخست: واقعاً ترکه‌ی انجیر چه ویژگی‌یی دارد که بتوان از آن به عنوان عنصری مضمون‌ساز بهره برد؟ چرا باید حزن (محزون بودن) را القا کند؟ و چرا باید وسیله‌ی مناسبی برای عینی شدن «پر از دردم» انگاشته شود؟ و وقتی که شاعر این‌همه زحمت می‌کشد تا «پر از درد بودنِ» خودش را در ذهن خواننده‌ی شعر، با «ترکه‌ی انجیر بودن» عینیت ببخشد، پس از آن، چرا باید این زحمت را هدر بدهد و برای آنچه حالا به جای شاعر در پیش چشم خواننده جلوه‌گر شده و حالا خواننده‌ی شعر، به جای شاعر، آن را بدیل شاعر می‌بیند (ترکه‌ی انجیر)، مرگ قائل شود؟ آیا عجیب نیست که شاعر بگویدک «من شاخه‌ی انجیرم و خواهم مُرد»؟ درست است که خشک شدن شاخه‌ی انجیر را مرگ آن هم می‌توان تلقی کرد اما منطق ماجرا را (و نسبت‌پذیری مرگ با شاخه‌ی انجیر را) مقایسه کنید مثلاً با این فرض که شاعر می‌گفت: «پرنده‌ام و خواهم مرد» (پرنده‌ای که به تعبیر فروغ، مردنی‌ست!). این قبیل تعابیر کم‌دقت را فقط حدس و تأویل و برافزایی خارج از متن می‌تواند در چهارچوب تناسب مطلوب بگنجاند؛ مثلاً ممکن است کسی بگوید: شاعر به جای شاخه از ترکه استفاده کرده تا یادآور کتک خوردن در مدرسه باشد و با درد در مصراع مراعات النظیر پیدا کند. یا: شکل میوه‌ی انجیر به اشک شبیه است و از همین رو شاعر خودِ پر از دردش را شاخه‌ی انجیر نامیده. حقیقت این است که این برداشت‌ها بیشتر شبیه توجیه خواهد بود تا موجه بودن. شعر بدون شک زمینه‌ی گفت‌وگو و بده‌بستان ذهن خواننده با متن است. به نظرم راه پرهیز از خلأها آن است که شاعر، این گفت‌وگو را همیشه جدلی فرض کند، یعنی هر عنصری را در شعرش مسئول و موردسؤال‌واقع‌شونده و لاجرم پاسخ‌گو در نظر بگیرد و حضور هر تعبیری را فقط وقتی موجه بداند که به قول منطقیون، موجب «اسکات خصم» شود؛ دهان خواننده‌ی عیب‌جو را ببندد. برای همین است که گفته‌اند هر هنرمندی باید اولین منتقد (نق‌نقو) را در درون خودش بپروراند؛ حاسبوا قبل ان تحاسبو. در بیت سوم مثنوی باید انتهای «باد» را مکسور بخوانیم تا وزن درست شود ولی بدین ترتیب بیان چندان زیبا نخواهد بود. در شعر آخر، در بند آخرش، «سکوتت را شکستن‌هاست» (به جای: سکوتت شکستنی‌ست؟) بیان روانی ندارد. اما مسأله‌ی اصلی در این شعر، به نظرم پریشانی و تزاحم تصاویر است. با آن که فضای ناله و گلایه و انتقاد و اعتراض مجموعه‌ی شعر را یکدست کرده، امّا به نظرم هی از تصویری به تصویری دیگر پریدن (بی‌ضابطه و بی‌نظم و بدون تداعی یا روایت همبسته‌ای) این شعر را مثل یک کابوس کرده با بُرش‌هایی هولناک، هرکدام در منظری جداگانه. چه می‌دانم؟؛ شاید هم این پریشانی را باید در راستای غایت شعر، مثبت و متناسب ارزیابی کنیم. اما در آخر می‌خواهم سخن کوتاهی با دوست شاعرم داشته باشم در مورد نکته‌ای که در حاشیه‌ی شعر مطرح کرده‌اند. به نظر این بنده‌ی حق، تا آن‌جا که شعرهای دیگرتان در دست‌رسم بود و توانستم تورّق‌شان کنم (یا: چون در فضای مجازی به جای ورق زدن، با حرکت دادن به کلیک و رُلِ موس سراغ سطور و صفحات بعدی می‌رویم، شاید خوب باشد که به سبک تازیان که از تلفن هم فعل تَلَفَّنَ می‌سازند، ما هم به جای تورُّق، بگوییم تَکَلُّک یا تَرَوُّل!)، تجربه‌های شما در مجموع رو به جلو بوده است؛ هرچند اشعار قدیمی‌ترتان هم خالی از لطف نیستند.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.