باید در پی تازگی و کشف بود




عنوان مجموعه اشعار : طعم گس باران
شاعر : فاطمه حقیقی


عنوان شعر اول : 1
دوست داشتنت
طعم سیب میداد
طعمِ مبهم وسوسه
طعم تند گناه
بوسه ، وسوسه، نیاز...

می خواستم هبوط کنم
به سرزمین آغوشت
عریان و بی پروا ....

می خواستم
سر از شانه هایت بردارم
و به چشم هایت تکیه کنم

چشم هایی که
وسوسه را
به توان بی نهایت می برد
و دوست داشتن را
در عطر عادت
ضرب می کرد...

می خواستمت
بی توبه ، بی بازگشت
رها از هرچه نباید

می خواستمت ...


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : ..
.
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
دکتر علی شریعتی بر این باور است که «سیب» یا «گندمی» که آدم به وسوسه‌ی حوّا خورد (خوردند) و به آن سبب از بهشت رانده شدند و بر زمین هبوط کردند یا به عبارتی بر این خراب‌آباد تبعید شدند، نشانه‌ی «انتخاب آگاهی» است. یعنی آدم همین که تصمیم گرفت جای امن و امان و آسایش و آرامش را ترک کند و از این یکنواختی خارج شود، دست به انتخابی زد که از آن منع شده بود و یا به خوردن آن هشدار داده شده بود که «نخور که اگر بخوری دیگر از آسایش خبری نیست؛ و این اندیشیدن تو را «زاده‌ی اضطراب جهان خواهد کرد»؛ اندیشه و اندیشیدنی که با خود خطرها دارد و خطر نیز جای و امنیت داشتن را از آدم می‌گیرد؛ زیرا اندیشیدن تضاد می‌آفریند، و تضاد نیز دشمنی و سختی و...
و این انتخاب «آگاهی» بود و انتخاب آگاهانه‌ی آدم و حوا بود و...
این در صورتی که در اغلب اشعار به وجه‌ی عاشقانه‌ی «سیب» و «گندم» اشاره می‌شود؛ از جمله در شعر سرکار خانم فاطمه حقیقی 44 ساله از تهران؛ با شعری که نام ندارد، اما با این دو سطر آغاز می‌شود:
«دوست داشتنت/ طعم سیب می‌داد...»
شعری که نشان از آن دارد که شاعر، شعر سپید را می‌شناسد، اما نه در آن حد که بشاید و سزاوار باشد. نخستین اشکالی که بر این اثر می‌توان گرفت، همین پذیرفتن «سیب» به‌معنای عنصر مادگی و زنانگی است. نه از آن روی که این‌گونه می‌نگرد، بلکه از آن روی که تصوری است تکراری و مستعمل و تقلیدی؛ زیرا که بسیاری از شاعران از سیب و گندم تعابیر و برداشتی از این دست دارند؛ آن هم تعابیری پرداخت نشده و نشکافته و کشف‌ناشده که طبعا ریشه‌ای هم نمی‌تواند باشد. زیرا کشفی توسط شاعر صورت نگرفته که کلمات و تعابیر و تصاویر و همه‌چیز شعر را تحت شعاع حرف خود قرار دهد و همچون یک تابلوی نقاشی به آن بپردازد؛ مثل تابلویی از بهشت و آدم و حوا که وقتی به خودآگاهی می‌رسند و بر خود اشراف پیدا می‌کنند و به شناختی از خود، لابد دیگر این‌بار با بیش از یک برگ، عورت خود را خواهند پوشاند؛ مثل نوجوانی که وقتی به بلوغ می‌رسد، نسبت به فعل و انفعلات بدنش عکس‌العمل نشان می‌دهد و نگاه ناآشنای تازه‌ای نسبت به این وضعیت جسمانی تازه دارد؛ انگار که شاعر در مواجهه با سیب و هبوط نیز به وضعیت و موقعیتی دیگر و ناشناخته رسیده باشد.
شاعر ما، سرکار خانم حقیقی می‌توانست، همین نقطه را نقطه‌ی آغاز کشف خود سازد و عنصر آگاهی را به عنصر جسمانی و مادگی و زنانگی و... پیوند زند؛ موضعی از آگاهی و شعور و تشنگی برای دانستن، تا تشنگی برای فهمیدنِ جانِ شویِ خود آدم، از طریق تن یا از طریق تن هم.
فروغ می‌گوید: «آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می‌بخشد، جز درک حس زنده‌بودن از تو چه می خواهد؟»
به هر حال، ما به‌عنوان یک شاعری که کشف می‌کند و از بالا به هر موضوعی می‌نگرد، می‌توانسیم این جسمیت را و این جسمانی‌بودنِ سیب را به روح و معنویت مادگی مرتبطش کرده، تا با راه دیگر و کشفِ آن، خود را به شعر برساند و صرفا نگاه جسمانی به آن نداشته باشد؛ یعنی به آن صدایی معنویی ببخشد. یعنی به جسم و تغزل، معنویت و عرفان بدمد؛ همان ارزش و قیمتی که حافظ و مولانا به جسم و تغزل می‌بخشند و خود را با آن جاودانه می‌کنند و اندیشه‌ی خود را جاودانه و جهانی، نه صرفا این‌گونه مادی:
«دوست داشتنت
طعم سیب می‌داد
طعمِ مبهم وسوسه
طعم تند گناه
بوسه، وسوسه، نیاز...»
البته استفاده‌ی شاعر از این بهانه و این نشانه و این سیب برای مغازله‌کردن نیز خود راهی است متداول بین شاعران. یعنی شاعری در شعرش ممکن است به کربلا و تشنه‌بودن آن یاران والا کاری نداشته باشد، صرفا از آن واقعه‌ی عظیم و تشنگی مضمونی می‌خواسته و مفهومی تا حرفِ دیگرِ خودش را بزند و راه خودش را برود. مثل این‌که بگوید: «من در آن مقام و آنجا چنان تشنه بودم یا تشنه‌ی جان شیفته‌ای بودم در حد تشنگان کربلا؛ چنان که خانم حقیقی از هبوط آدم پس از خوردن سیب به گونه‌ای دیگر و این‌گونه می‌گوید:
«دوست داشتنت
طعم سیب می‌داد
طعمِ مبهم وسوسه
طعم تند گناه
بوسه، وسوسه، نیاز...
می‌خواستم هبوط کنم
به سرزمین آغوشت
عریان و بی‌پروا...»
از موضوع محتوایی اثر که بگذریم، به پراکندگی‌هایش می‌رسیم که طبعا به کلیت و انسجام آن نیز آسیب جدی می‌زند، وقتی‌که:
«می‌خواستم
سر از شانه‌هایت بردارم
و به چشم ‌هایت تکیه کنم
چشم‌هایی که
وسوسه را
به توان بی‌نهایت می‌برد
و دوست‌داشتن را
در عطر عادت
ضرب می‌کرد...»
در صورتی که به «جسم» تکیه می‌کنند نه «چشم». می‌توانست بگوید «به چشمت خیره می‌شوم و...» حرفش را ادامه دهد. کلمه‌ی «عادت» هم محتوا را به هرز برده است؛ چنان که کلمه‌ی «توبه» در پایان شعر که ظاهرا می‌خواسته مقیدنبودن را بیان کند؛ یعنی به بی‌توبه و بی‌بازگشت فقط اشاره شده و پرداخته نشده است. یعنی اگر پرداخت نشود، گفتنش معنا ندارد. ارزش‌گذاری نمی‌کنم، بلکه می‌گویم، کسی که عشق را به گناه می‌آلاید، دیگر تکرار همین مفهوم با کلماتی دیگر، لطفی ندارد؛ مگر این‌که آن کلمات نقشی دیگری را بازی کنند. ضمن این‌که شاعر می‌توانست لطف و زیبایی و تازگی این سه سطر زیبای را (می‌خواستم هبوط کنم به سرزمین آغوشت/ عریان و بی‌پروا...)با بیان مستقیم عریان و بی‌پروا ....شعاری‌ و سطحی و آبکی‌اش نکند؛ می‌توانست در ادامه‌ی درخشانی تعبیر «هبوط به سرزمین آغوش»، مثلا خود را درختی بی‌بار و بر در پاییز بداند و ببیند که عریانی را از جنبه‌های مختلف و گسترده نیز تعبیر می‌کند.
با آرزوی موفقیت برای سرکار خانم حقیقی؛ امیدواریم که همکاری خود را با پایگاه نقد شعر بیشتر کند.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.