قافیه‌کاهی یا افزون‌خواهی؟ و الباقی ماجرا...



عنوان مجموعه اشعار : هیچ
عنوان شعر اول : خوابم کردند
از خواب به خود آمده خوابم کردند

از اول هر راه جوابم کردند

من خواسته بودم که حقیقت باشم

اما همه ی شهر سرابم کردند

فریاد کشیدم که مرا گوش کنید

لب دوخته بستند ، کتابم کردند

شاعر شدم از عشق بگویم اما..

دیوانه در این شهر خطابم کردند

من قطره ی در حسرت دریای غریب

وقتی که به بیراهه حبابم کردند

من خام ترین مزه ی منطق بودم

با آتشی از عشق کبابم کردند

تا آمده ام در تنم آباد شوم

هی تیشه کشیدند ، خرابم کردند

هی ریشه دواندم که فقط ''خود'' باشم

در خمره ی تقدیر شرابم کردند

من مدعی نور و کماکان بودم

در سفسطه درگیر حجابم کردند

من زندگی ام را به چه تفسیر کنم؟

وقتی همه جا ''مرگ'' حسابم کردند



#مهدی_آریانفر


عنوان شعر دوم : چه شود!
من و تو ، پرسه و پاییز و خیابان،چه شود!
چتر در دست من و نم نم باران ،چه شود!

شب به شب فلسفه این است ؛ دراین شهر شلوغ
آخر راه فقط کافه ی طهران ، چه شود!

قهوه ای مشترک و بعد تو در نوبت من..
جای خوشرنگ لبت بر لب فنجان،چه شود!

بین هر بوسه بگویی که عجب حال خوشی
گور بابای غم و منطق و ایمان، چه شود!

با دوتا چای و دوخط شعر و هوس های مدام
گفتگوی من و تو بر لب ایوان ، چه شود!

من بگویم که بخوانم غزلی بهر شما؟
تو بگویی که بخوان!دست بجنبان!چه شود!

بنشینم که تو را خوب تماشا بکنم..
در نمایی که دل آزاری و خندان ، چه شود

به! چه تلفیق دل انگیز و به خود آمده ای
عاشقی ، باد ، غزل ، موی پریشان! چه شود!

قصه رویای خوشی بود ولی..آه.. اگر..
روزگاری شود این قصه نمایان چه شود



#مهدی_آریانفر


عنوان شعر سوم : شناسنامه
من همان بغضی که روزی قصد باران داشتم

من نسیمی بودم اما رخت طوفان داشتم

شادی ام را در حراج لحظه هایم داده ام

در عوض آشفته بودم ، غم فراوان داشتم

مادرم اندوه و من را مرده دنیا میدهد

در حضورم ، در همان آغاز پایان داشتم

من نه کم بودم نه بیش از آنچه باید بودوهست

هر کسی بودم خودم بودم که میزان داشتم

از رفیقان مرگ بی مادر کنارم بود و بعد

زندگی را از قبال نارفیقان داشتم

عشق من ممنوعه بود و مرگ من از عشق من

من که در حکم سکوتم ، من که مرجان داشتم

انجمادم را بدان! با من بهاری بی تو نیست

بعد آغوشت هجومی از زمستان داشتم

هی زمین خوردم،شکستم،پاشدم،درجا زدم

در مسیر بودنم افتان و خیزان داشتم

من اگر شاعر شدم،بد بوده بد کردم،ببین!

حال و روزم را از آن وقتی که تاوان داشتم

در تن آشوب و تب و اندوه و جنگ و خون و درد

من همان شهری که در تاراج و بحران داشتم

من خدا را در جنونم،نیمه شب ها دیده ام

با تمام سایه های خانه عرفان داشتم

در تن تصویر هر آیینه انسانم ولی

در وجودم نطفه ای از جنس شیطان داشتم

آسمانم بر زمین آمد ، پر از نابودی ام

من همان ناممکنی بودم که امکان داشتم

اینچنینم را نبین!: بیهوده ، تنها ، بی نشان

من برای خود کسی بودم که عنوان داشتم

بی محابا در ندانم ها دلم دریا ولی..

روزو شب آشفته بودم ، حس طغیان داشتم

روزگارم هر چه بد بوده سرم آورده است

خود جهانی در تب آوار و ویران داشتم

''آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟''

من زمانی در پس این قصه پایان داشتم


#مهدی_آریانفر
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
پیش از رفتن به سراغ تک‌تک ابیات سه شعری که دوست شاعر هم‌شهری من آقای مهدی آریان‌فر برای نقد ارسال کرده و نام مجموعه‌ی این سه شعر را فروتنانه «هیچ» گذاشته، لازم می‌بینم بر دو نکته‌ی گفتنی و مهم انگشت بگذارم:

نخستین نکته، تأکید مؤکد بر وسواس داشتن در حیطه‌ی زبان شعر است. بارها این را عرض کرده‌ام و باز می‌گویم که: زبان، مهم‌ترین ابزار شاعر است و شاید پس از خیال، یا حتی پیش از آن، بتوان سلامت زبان را اساسی‌ترین رکن شعر دانست. اگر زبان شعر سالم نباشد، همه‌ی زحمات دیگر شاعر به هدر خواهد رفت و دیگر اهتزازهای شعر به چشم نخواهد آمد. در نقد جزئیات اشعار این دوست شاعر، خواهیم دید که ضروری‌ترین و اولی‌ترین مواردی که به اصلاح و توجه نیاز دارند، به زبان شعر برمی‌گردند. حقیقت آن است که تا شعری واجد زبان سالم نباشد، نمی‌توان به سراغ نقد مسائل ژرف‌ترش رفت...

نکته‌ی مقدماتی دوم، در مورد قافیه است؛ در مورد پسندیدگی کم گفتن و گزیده گفتن. خلاصه بگویم؛ نباید گمان کرد که شعری بهتر است که شاعرش در آن، همه‌ی قافیه‌ها را از زیر سنگ هم که شده یافته باشد و به کار گرفته باشد. شعر طولانی گفتن، لزوماً بد نیست؛ به شرطی که در هر بیتش تازگی و ترفند و نکته‌ای زیبایی‌شناسانه و نو و بدیع تعبیه شده باشد؛ چنان که پس از خواندن هر بیتش قلب مخاطب از شدت لذت تیر بکشد! وگرنه تنها نتیجه‌ی پرگفتن این خواهد بود که ابیات قوی و خوب، در میان ابیات قدکوتاه و معمولی، غریب بیفتند و گم شوند. در این سه شعر، مخصوصاً در سومین‌شان این‌طور به نظرم رسید که شاعر کوشیده تا با به کار گرفتن همه‌ی قافیه‌هایی که به ذهنش می‌رسیده، توانایی خود را به رخ بکشد. ولی حقیقت آن است که نتیجه‌ی کار چیزی بر خلاف انتظار شاعر از آب درآمده است.

با این دو مقدمه، برویم به سروقت ابیات اشعار. در ادامه، مصرع‌ها یا ابیاتی را از میان اشعار آقای آریان‌فر جدا می‌کنم و در هرکدام، چیزی را که به نظرم سر جای خودش نیست و از کیفیت شعر کاسته، تذکر می‌دهم:

* شعر اول:
ـ از خواب به خود آمده خوابم کردند: ما معمولاً جمله‌ی «مدیر، مرا کتک زد و از مدرسه بیرونم کرد» را می‌توانیم به شکل «مدیر، مرا کتک زده و از مدرسه بیرونم کرد» به کار ببریم. این تغییر نحوی در حالتی مجاز است که فاعل هر دو فعل، واحد باشد. در شعر اول، منظور شاعر این بوده که «من از خواب به خود آمدم (یعنی بیدار شدم) ولی کسانی دوباره مرا به خواب فروبردند». در این شرایط، فعل «آمده» صحیح به کار نرفته است.
ـ من قطره‌ی در حسرت دریای غریب / وقتی که به بیراهه حبابم کردند: رابطه‌ی دو مصراع، منطقی و محکم نیست. شاید شاعر می‌خواسته بگوید: «من همچون قطره‌ای در جست‌وجوی دریا بودم ولی مرا به بی‌راهه کشاندند و به جای رسیدن به دریا به حباب تبدیل شدم». ولی نحو فعلی بیت، مقتضی دقیق و سرراست این معنا نیست.
ـ تا آمده‌ام در تنم آباد شوم / هی تیشه کشیدند، خرابم کردند: ما معمولاً می‌گوییم: «تا آمدم فلان شوم، فلان کردند». یا «تا آمده‌ام فلان کنم، فلان کرده‌اند». در چنین ساختاری، حالت صرفی هر دو فعل باید با یکدیگر مطابق باشد. شاعر با به کار بردن «آمده‌ام» به جای «آمدم»، زبان شعرش را از سلامت دور کرده است.
ـ من مدعی نور و کماکان بودم: شاعر چه می‌خواسته بگوید؟ اگر می‌خواسته بگوید که: «من مدعی نور بودم و اکنون نیز کماکان مدعی نور هستم»، کلمه‌ی «کماکان» را در جای درستی به کار نبرده است و فعل «هستم» را نیز به غلط حذف کرده است.

* شعر دوم:
ـ من بگویم که بخوانم غزلی بهر شما؟: واژه‌ی «بهر» متعلق به بافت کلی زبان این شعر نیست. استفاده از «بهر» در صورتی مجاز است که بافت زبانی شعر، کهن باشد، یا شاعر قصد افزودن چاشنی طنز به شعرش را داشته باشد. شعر آقای آریان‌فر، فضایی امروزی دارد و این واژه در آن غریب افتاده و به زبان شعرش لطمه زده است.
ـ به! چه تلفیق دل‌انگیز و به خود آمده‌ای / عاشقی، باد، غزل، موی پریشان؛ چه شود!: مقصود از عبارت «به خود آمده» روشن نیست. اگر منظور شاعر این است که عناصر مصراع دوم، «خود به خود» با هم هم‌زمان شده‌اند، تعبیر فعلی برای آن مقصود رسا نیست. پیشنهاد من آن است که مصراع نخست به این شکل تغییر کند: «به! چه تلفیق دل‌انگیز و به‌هم‌آمده‌ای!». یعنی آن عناصری که در مصراع بعدی برشمرده خواهند شد، چقدر به هم می‌آیند!
ـ قصه رؤیای خوشی بود ولی... آه... اگر... / روزگاری شود این قصه نمایان، چه شود: رابطه‌ی دو مصراع، به قدر کافی قوی نیست. «نمایان شدن» که در مصراع دوم آمده، به اندازه‌ی کافی با «رؤیا بودن» یا «خوش بودن» در مصراع نخست در تضاد و تنافر نیست. فرض کنید معنای بیت این‌گونه بود که: «ماجرایی که پنهان بود، اگر روزگاری نمایان شود، چه شود!». این ساختار نحوی به دو وضعیت متضاد در آغار و پایانش نیاز دارد.

* شعر سوم:
ـ من همان بغضی که روزی قصد باران داشتم: حذف فعل «هستم» پس از واژه‌ی «بغضی» کار دست زبان شعر داده است.
ـ شادی‌ام را در حراج لحظه‌هایم داده‌ام / در عوض آشفته بودم، غم فراوان داشتم: ساده‌ترین معنایی که می‌توان از این بیت فهمید، این است که: «من در تمام طول عمرم، شادی‌ام را ارزان فروخته‌ام و در عوض، همواره آشفته بوده‌ام و غم‌های فراوانی داشته‌ام». می‌بینید که زمان فعل‌ها در بیت آقای آریان‌فر از یکدیگر پشتیبانی نمی‌کنند و با هم هماهنگی و تطبیق ندارند.
ـ مادرم اندوه و من را مرده دنیا می‌دهد: شاعر چه می‌خواسته بگوید؟ آیا شاعر می‌خواسته بگوید: «مادرم من و اندوه را مرده به دنیا آورد»؟ اگر منظورش این بوده، آیا کسی تا به حال شنیده است که به جای «به دنیا می‌آورَد»، بگویند: «دنیا می‌دهد»؟!
ـ من نه کم بودم نه بیش از آنچه باید بود و هست / هر کسی بودم خودم بودم که میزان داشتم: این بیت، دو ایراد دارد؛ یکی تعقید یا دست کم غرابت بافت زبان در مورد «میزان داشتن» در مصراع دوم است، و یکی مشکلی که «هست» در پایان مصراع اول درست کرده... شاید شاعر می‌خواسته بگوید: «من از آنچه که باید بود و آنچه که هستم، نه کم‌تر بودم نه بیش‌تر».
ـ زندگی را از قبال نارفیقان داشتم: شاعر، کاربرد دو عبارت «در قبال» و «از قِبَل» را با هم اشتباه گرفته است. کاربرد درست این دو کلمه به این شکل است: «فلانی هرچه کسب کرده از قِبَلِ استعدادش کسب کرده است» / «او در قبال ده هزار تومانی که به او پرداختم، حاضر شد کتابش را به من بدهد». شاعر احتمالاً می‌خواسته بگوید که زندگی‌اش را از قِبَلِ نارفیقانش داشته است.
ـ انجمادم را بدان!: شاعر احتمالاً می‌خواسته بگوید: «از انجمادم آگاه باش». بله، ما می‌توانیم از هر دو عبارت «از حالم آگاه نیستی» و «حالم را نمی‌دانی» استفاده کنیم ولی کاربرد «انجمادم را بدان» به جای «بدان که منجمد شده‌ام» یا «از انجماد من آگاه باش»، نه رساست و نه معمول و مرسوم.
ـ افتان و خیزان داشتم: شاعر باید بین این دو کاربرد، یکی را انتخاب می‌کرد و استفاده می‌کرد: «افت و خیز داشتم» / «افتان و خیزان بودم».
ـ من همان شهری که در تاراج و بحران داشتم: شاید شاعر می‌خواسته بگوید: «من همان شهری هستم که تاراج و بحران داشتم» ولی آن «در» اضافی، کار را خراب کرده است و ما پس از شنیدن حالت فعلی مصراع، ناچار می‌شویم از شاعر بپرسیم که: این شهر «در» بحبوحه‌ی تاراج و بحران، «چه چیزی» داشته است؟! کسی چه می‌داند؟ شاید هم شاعر می‌خواسته بگوید: «من همان شهری هستم که در تاراج، بحران داشتم»!
ـ با تمام سایه‌های خانه عرفان داشتم: عبارت «با چیزی عرفان داشتن» هم از آن عبارت‌های عجیب و غریب است!

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.