لزوم ارجاع به «من»



عنوان مجموعه اشعار : .
عنوان شعر اول : .
رهایم کن! نه میلِ با کسی آمیختن دارم
نه حالِ بحثِ رودررو و جنگِ تن‌به‌تن دارم

هم‌آوازِ زمینگیرانِ کرکس‌خو نخواهم شد
مرا آهنگِ قاف است و سرِ عنقا شدن دارم

بیابانگرد و بی‌برگم، رفیقی غیر مرگم نیست
چنانکه زیر پیراهن به‌جای تن، کفن دارم

دو پاره چشم دارم تا بدوزم چشم بر مردن
عروسِ شوکران بادا اگر لَختی دهن دارم

بهل آقا! اگر دارم سری، رهنِ گریبان است
خدا را دست بردار از سرِ گرمی که من دارم

بنامیزد! نیامیزیده‌ام با هیچ میزنده
خدا را شکر! سر در مستراح خویشتن دارم


عنوان شعر دوم : .
این سنگِ قبرِ مستهلک، ارجاع می‌دهد بر من
تصدیق می‌کند دیری‌ست، فرمان نبرده‌ام از تن

این سنگِ سردِ افسرده، تصریح می‌کند خاموش:
شخصی که زیر آن مُرده، بیگانه‌ای‌ست در میهن

چندان که ردّی از آدم، تا شصت فرسخش هم نیست
چندان که گُلچه‌یی از دوست، چندان که خَیوی از دشمن

تا زنده بود هم مَردُم، در احتراز از او بودند
تا احتضار هم شخصی، بندش نشد سرِ سوزن

هرروز اجتنابی‌تر، هرلحظه غربتی‌‌تر شد
آنقدر دل بُرید از دهر، تا سر نهاد بر مَدفَن

در گورهای نوکَنده، از عجز و لابه آکنده
فریاد می‌کشید از جان: هان! کهنه‌سجْنِ بی‌روزن:

دست از سرم دَمی بردار، ای هستیِ دوعالم‌سوز
آخر به گندمی، رحمی! ای آتشِ دومَن‌خرمن

می‌سوخت سخت و بی‌وقفه، ابری بَرَش نمی‌بارید
یا هیچ اشک، بر آتشْ هرگز نمی‌زدش دامن

آن سنگِ قبرِ ناخوانا، یعنی که مرده‌ام حالا
ای کائنات و مکنونات، یعنی که چشمتان روشن!

یعنی به ناله و نفرین، بر ساز و کار دنیاتان
دیگر نمی‌برم یورش، دیگر نمی‌کشم گردن


عنوان شعر سوم : .
افق، در شَفَقْ محو و ماهِ سِتَروَن،
نهان، در مِه است و... تو همراهِ رفتن-

شناور، در امواجِ تاریکِ جاده،
سپردی به طوفانِ تقدیر، گردن

...ولی یارِ دیرین! هَلا جانِ شیرین!
کجا می‌روی، بی‌‌هوا از بَرِ من

کجا می‌روی بی‌هوا؛ بی‌من ای یار
کجا می‌کِشی از بَرِ یار، دامن

کجا می‌روی از کنارم؟ کنارم!
دَمی پای‌داری کن از تَرکِ میهن

رهایم اگر می‌کنی؛ دیرتر کن!
دَمی بگذر از رفتن ای گاهِ هستن!

پس از تو نمی‌مانَد از من، غباری
ندیدی که بی‌جان چه می‌مانَد از تن؟

دو چشمم دو تا پردهْ بسته‌ست از خون
فضا سرخ و تیره‌ست از این دو روزن

نمی‌بینی آخر؟ افق، غرقِ خون است
نمی‌دانی‌ام نیست، غیر از تو مأمن؟

مرا طاقتِ این شبِ بی‌سحر نیست
مگر تنْ سپارم به آغوشِ مَدفَن...
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
پيش از اين در چند نوبت، نظراتم را درباره‌ي آثار دوست باسابقه، پيگير و پركار پايگاه محترم نقد شعر، نوشته‌ام و به همين دليل، از تكرار برخي مكرّرات كه بيشتر، به مباني ماهيتي شعر مربوط است، مي‌گذرم؛ با اين منطق ساده كه در خانه اگر كس است، يك حرف بس است. البته ناگفته نماند كه حتي در قياسي كاملا گذرا هم مي‌توان به تفاوت عيار سروده‌هاي قبلي و فعلي اين همراه جوان پايگاه پي برد و به ايشان، آفرين و خسته نباشيد و دست‌مريزاد گفت؛ چه به لحاظ دستاوردهاي ساختي و چه از منظر ره‌يافت‌هاي زيبايي‌شناسانه. ضمن اين كه مي‌دانيم هر كدام از مخاطبان و مولفان حيطه‌ي شعر، در معاصرتي مستقر هستند كه به شناخت و پسند آنها نزديك‌تر است و در يك نگاه آزادانديشانه، منتقد بايد اصول نقدش را با توجه به معاصرتي برگزيند كه خود متن، بر تقيدش به آن معاصرت، تاكيد دارد يا حداقل به آن، اشاره مي‌كند.
در اثر اول، سراينده، بيت اول را به حديث نفس (خبرهاي آميخته به احساسات) گذرانده و در بيت دوم، شعار داده است؛ هرچند سعي داشته كه در انتخاب الفاظ و ساخت تركيب‌ها به گونه‌اي عمل كند كه كلام را از سطح خودكار، بركشد. مشكل اساسي كه باعث مي‌شود چنين تلاش‌هايي به جايي نرسد، اين است كه «واژه» يا «تركيب» نمي‌تواند در مصراع، بيت و نهايتا كل اثر، فربه شود، پوسته‌ي قاموسي‌اش را بشكافد و به شكل پديده‌، عرض اندام كند؛ به گونه‌اي كه مخاطب، با شبكه‌اي حداقل سه‌بعدي مواجه باشد و فضا را ببيند و بچشد و... . مثلا در همان بيت نخست، تصاوير «با كسي آميختن» و «جنگ تن به تن» كه متناظر يكديگرند (اگرچه در دو سويه‌ي ظاهرا متقابل) جدا افتاده‌اند؛ چراكه مثل دو تا فريم جداافتاده از يك فيلم هستند كه درست تدوين نشده‌اند و فقط روي نگاتيو، قابل مشاهده‌اند! از بيت سوم، سراينده به منِ شاعرش نزديك‌تر مي‌شود و از اينجاست كه مي‌توانيم او را در حوالي فضاي خيال، ببينيم. در بيت سوم، اجراي مضمون به گونه‌اي‌ست كه ايده، چنان كه بايد، پرداخته نشده؛ خصوصا كه در نيمه‌ي نخست مصراع نخست، فرصت‌ها از دست رفته است (احتمالا به دلبستگي همنشين كردن «برگم» و «مرگم»!). اما تا پايان غزل، سراينده همچنان در فضاي خيال،‌ سير مي‌كند و توفيقش اين است كه در اوج، به آخر مي‌رسد؛ چراكه با «مستراح» كه مي‌توانست پاشنه‌ي آشيل اين تجربه باشد، رفتاري قاموسي ندارد و توانسته به وجوه مختلف آن توجه كند؛ توجهي كه در همسايگي «آميزيدن» و «ميزيدن» هم هست و به همين دليل، با دو رفتار موازي مواجهيم كه بارهاي معنايي و تصويري خيلي دور، خيلي نزديكي دارند؛ يكي آميختن در جاي راحت‌يافتن و ديگري ميختن در جاي راحت‌شدن. اينجا دقيقا همان اتفاقي افتاده كه پيش‌تر، از ان سخن گفتم. شاعر، پوست واژه را كنده و حتي آن را از معني اصطلاحي‌اش خلع كرده است. اينجا ديگر به جاي لفظ، با زبان مواجهيم. و البته كه عاطفه و انديشه هم در خيال، پيچيده‌اند. اين «من»، ديگر من سراينده نيست؛ هر مني‌ست. و هيچ‌كس بهتر از خود اين من‌ها نمي‌تواند داوري كند كه راحت‌جايشان كجاست و به چه رفتاري! كار شعر همين است و كار زبان نيز. هوشمندي شاعر وقتي بيشتر نمايان مي‌شود كه توجه داشته باشيم او بندبازي‌اش را روي لغزشگاه «ز» و «خ» در مصدر «آميزيدن / آميختن» كه يك امكان زباني‌ست مستقر كرده و به زيركي از آن بهره برده است.
اثر دوم، روندي معكوس دارد؛ با اين قيد كه دچار قدري اطناب هم شده است. اساسا به نظر مي‌رسد وسوسه‌ي الفاظ، بزرگ‌ترين و مهم‌ترين آسيب‌ها را به سروده‌هاي حسين چمن‌سرا زده و مي‌زند؛ طوری كه چه‌بسا ناخودآگاه، آستين سروده را مي‌گيرد و مي‌كشد و با خود مي‌برد. در بيت نخست، فضاي استعاري به‌خوبي شكل گرفته و فضاي خيال، كاملا عيني‌ست اما در ادامه، کم‌کم راوي دروني، جايش را به گزارشگري بيروني مي‌دهد؛ گزارشگري كه خودآگاهانه سراغ انواع بازي‌ها و تناسب‌سازي‌ها و لفظ‌پردازي‌ها مي‌رود و به جای نشان‌دادن، اطلاعاتش را ارائه می‌کند. مخاطب این سروده ـ خصوصا از بیت چهارم به بعد ـ بیشتر از آن که با نگاه شاعرانه‌ی سراینده مواجه باشد، تماشاگر مهارت‌های موسیقایی و اندوخته‌ی لغوی اوست؛ شاخصه‌هایی که البته مهم‌اند اما نه‌تنها اصل مطلب نیستند بلکه هر چه بیشتر هم می‌شوند، باز نمی‌توانند چیزی بر قبلی‌ها بیفزایند.
سروده‌ی سوم هم با مقدمه‌ای مبتنی بر توصیف، خوب و امیدوارکننده آغاز شده اما از بیت سوم، ناگهان احساسات موزون بسیارشنیده‌شده، همه‌ی بیت‌ها را اشغال می‌کنند و نومیدی می‌آفرینند. تنها نقطه‌ای که می‌توانسته نجات‌بخش باشد، مصراع «نمی‌بینی آخر افق غرق خون است؟» بوده که قابلیت گره‌زدن تصویری مرتبط به فضای نخست اثر را داشته اما این فرصت هم از دست رفته است. فکر می‌کنم باید چنین تجربه‌هایی را به حساب تفنن و... گذاشت؛ زیرا کسی که در فرازهایی از آثارش، به شکلی شگفت، بلند می‌پرد، نمی‌تواند به این حداقل‌ها بسنده کند. امیدوارم آقای چمن‌سرا ظرفیت‌های شاعرانه‌اش را به خوبی بشناسد و از آنها کوتاه نیاید تا در آینده، به معدل دلخواه‌تری دست یابد.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، توجه داشته باشد؛ البته ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.